سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٢
 

تولدي ديگر

همه ي هستي من آيه ي تاريكي ست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من  در اين آيه ترا آه كشيدم ، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بازمي گردد


زندگي شايد افروختن سيگاري باشد.
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر برمي دارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد «صبح به خير»

زندگي شايد آن لحظه ي مسدود يست
كه نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي ست
كه من آنرا با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آويخت
در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه ي يك عشقست
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند

آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست كه آويختن پرده اي آنرا از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله ي متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد:
« دستهايت را
دوست مي دارم»

دستهايم را در باغچه مي كارم
سـبز خواهم شد، مي دانم، مي دانم، مي دانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم

كوچه اي هست كه قلب من آنرا
از محله هاي كودكيم دزديده است

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه برمي گردد

و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند

هيچ صيادي از جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد، مروايدي صيد نخواهد كرد.

من پري كوچك غمگيني را 
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام ، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.

                                                              فروغ فرخزاد


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٢
 

جشن اسفندگان

Pussy Willow Tree - درخت بيدمشک، پيشکش شماروز ٢٩ بهمن ماه برابر است با سپندارمذ روزِ اسفند ماهِ زرتشتی (دينی). اين روز روز جشن اسفندگان می‌باشد. از گذشته‌های دور ايرانيان جدا از جشن‌های ويژه مانند نوروز و سده، هر روزی که با نام ماه يکی می‌شده است را جشن می‌گرفتند. در فرهنگ گذشته‌ی ما شادی و جشن جايگاه ويژه‌ای داشته است. که امروزه جای خود را به غم و سوگواری که فروزه‌ی اهريمن است، داده است.

جشن اسفندگان ويژه‌ی زنان و زمين است و بهتر است که بجای برگذار کردن روز مادر در روزی که برگرفته از تاريخ قمری است و هيچ پايه و اساسی ندارد، اين روز را همچون گذشته، ويژه‌ی روز مادر و زمين برگذار کنيم. بويژه که هم برآمده از فرهنگ ايرانی است و هم با رسم و آيين ويژه‌ی خود، زيبايی و شادابی را به زندگی ما می‌آورد.

پيشاپيش اين جشن را به مادران و زنان ايرانی شاداباش می‌گويم و برای‌شان آرزوی بهروزی و شادکامی دارم.

در زير چند نوشته درباره‌ی اين جشن و معنی نام آن می‌آورم.

* ابوريحان بيرونی گويد: «اين جشن ويژه‌ی زنان بوده است، و در آن، از شوهران خويش پيشکش دريافت می‌کرده‌اند، از اين رو آن را جشن مزد‌گيران می‌خوانده‌اند.» (آثارالباقيه عين القرون الخاليه، چاپ زاخو، ص ۲۲۹)

* يادآوری اين خاطره بجاست که به پيشنهاد استاد پورداود، برای زنده کردن اين جشن در هياتی امروزی، اين روز به نام «روز پرستار» اعلام شده بود و همه ساله در چنين هنگامی جشن‌ها و مراسمی برای بزرگداشت پرستاران و بزرگداشت از کوشش‌های آنان برگذار می‌شده و نشست‌های اين جشن را با «بيدمشک» - گل ويژه امشاسپند بانو سپندارمذ – می‌آراستند. (استاد جليل دوستخواه در کتاب اوستا، کهن‌ترين سروده‌های ايرانيان)

* اسفند يا سپندارمذ در اوستا به صورت سپنته آرمئيتی آمده است اين واژه معنی فروتنی و بردباری دارد. سپنته آرمئيتی چهارمين مرحله از راه عرفان در پيام اشو زرتشت است. سپندارمذ در نقش مادی خود از زمين نگاهبانی می‌كند و از آنجا كه زمين مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری و باردهی دارد، جشن اسفندگان برای ارج گذاشتن به زنان نيكوكار نيز برگزار می‌شود. در گذشته و در برخی نقاط سرزمين ايران در اين روز بانوان لباس‌های نو می‌پوشيدند، زن‌هايی كه مهربان،پاكدامن، پرهيزگار و پارسا بوده‌اند و فرزندان نيک را زاده بودند مورد ارج و تشويق قرار می‌گرفتند. در روز جشن اسفندگان، زن‌ها از مردان خود پيشكش‌هايی دريافت می‌كردند. آنها در اين روز از كارهای هميشگی خود در خانه و زندگی معاف می‌شدند و مردان و پسران كارهای روزانه‌ی زنان در خانه را در چنين روزی با شادمانی انجام می‌دادند. اكنون نيز زرتشتيان جشن اسفندگان را به نام روز زن و روز مادر جشن می‌گيرند و مقام زنان نيكوكار و پاكدامن را گرامی می‌دارند. (برگرفته از سايت ايران موبد)

Pussy Willow Flower - گل بيدمشک، چنين می‌نمايد که صدها گل لاله کنار هم چيده شده‌اند.* سِپَندارمَذ: (در اوستا «سْپِنت اَرمَيتی» و در پهلوی «سِپَندارمَت» يا «سِپَندارمَد» و در فارسی «سِپَندارمَذ» يا «اِسفَندارمَذ» يا «اِسفَند» مرکب است از دو جزء «سْپِنتَ» به معنی «وَرجاوَند» و «آرمَيتی» يا «اَرمَيتی» که معنی آن را انديشه و فداکاری و بردباری و سازگاری و فروتنی نوشته‌اند. در پهلوی معنی اين ترکيب را «خِرَدِ کامل» نوشته‌اند.)

در گاهان، غالبا جزء دوم آن «آرمَيتی» به تنهايی آمده و يکی از فروزه‌های «مزدااهوره» است؛ اما در اوستای نو، سپندارمذ نام يکی از امشاسپندان است که در گروه سه‌گانه‌ی امشاسپند بانوان - سپندارمذ، خرداد و امرداد - جای دارد و از نمادهای مادر‌-‌خدايی اهوره‌مزدا به شمار می‌آيد. اين امشاسپند بانو در جهانِ مينُوی نماد دوستداری و بردباری و فروتنی اهوره مزدا و در جهان استومند، نگاهبان زمين و پاکی و باروری و سرسبزی آن است. او دختر اهوره‌مزدا است و ايزد بانوان آبان (اردويسور اناهيتا) و دين و اَشَی از ياران و همکاران اويند و «تَرومَيتی» (نانگ ْهَيثْيَه) ديو ناخوشنودی و خيره‌سری و يکی از کَماله‌ديوان، هَمِستار اوست.

در گاهان از «سْپِنْتَ آرمَيتی» چون پرورش‌دهنده‌ی آفريدگان ياد می‌شود و از طريق اوست که مردم برکت می‌يابند. «مزدااهوره» او را آفريده است تا رمه‌ها را مرغزارهای سرسبز ببخشد. در اوستایِ نو، او دارنده‌ی ده‌هزار داروی درمان‌بخش است. (هرمزد يشت، بند ٢٧) و نام او (بويژه در ونديداد) غالبا مترادف با «زمين» می‌آيد.

بهار نوشته است: «در وداها arámati آمده که بعضی آن را با زمين يکی دانسته‌اند. مولتن بر اين گمان است که اين نام در اصل arâ-mâtâ بوده است به معنی «مادر زمين». ا.چ.گری گمان می‌کند که در اساطير ايرانی، «ارمتی» همسر و نه دختر خدای آسمان بوده است که برابر آن در وداها dyâvâ prthvî است و سپس چون هرمزد خدای بزرگ شده است، اين اسطوره در ادبيات بعد از زرتشت به صورت دختر هرمزد درآمده است.» (مهرداد بهار: پژوهشی در اساطير ايران، پاره‌ی نخست)

واژه «ساندارامِت» (به معنی «اندرون زمين») در زبان ارمنی، صورتی از «سپندارمذ» است. (موسس خورناسی: تاريخ ارمنستان، ترجمه گ.نعلبنديان، نشريات دانشگاه ايروان، ١٩٨٤ - ص ٢٣-٣٢٢)

پنجمين روز ماه و دوازدهمين ماه سال به نام اين امشاسپند بانو است که در فارسی «اسفند» گفته می‌شود. گل بيدمشک را نيز ويژه‌ی او دانسته‌اند. (رونويسی شده از کتاب اوستا کهن‌ترين سرودهای ايرانيان، نوشته‌ی جليل دوستخواه، ١٣٧٠، ص ٣-١٠٠٢)

* شايد بد نباشد بدانيد که جناب نوشيروان کيهانی زاد روزنامه‌نگار ايرانی در يکی از رويدادنگاری‌های خود نوشته بودند که چندين سال است که در فرنگ و به ويژه امريکا پس از آگاهی از اين جشن در ايران باستان، روزی کمابيش نزديک اسفندگان را در آنجا جشن می‌گيرند و در آن روز مردان به زنان خود پيشکشی می‌دهند. و اين جشن کم‌کم دارد در آنجا همه‌گير می‌شود.
يک همچين چيزی. خود نوشته دم دستم نيست. توی سايت‌‌شان هم در اينباره ننوشته‌اند! تازه به نادرست روز ٥ اسفند ماه را که خور روز اسفند ماه زرتشتی است، روز زن و زمين ناميده‌اند.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٢
 

اندوه

نه چراغ چشم گرگي پير,

نه نفس هاي غريب كارواني خسته و گمراه؛

مانده دشت بي كران خلوت و خاموش,

زير باراني كه ساعت هاست مي بارد؛

در شب ديوانه غمگين,

كه چو دشت او هم دل افسرده اي دارد.

 

در شب ديوانه غمگين,

مانده دشت بيكران در زير باران, آه, ساعت هاست

همچنان مي بارد اين ابر سياه ساكت دلگير.

نه صداي پاي اسب رهزني تنها؛

نه صفير باد ولگردي,

نه چراغ چشم گرگي پير.

                             م.اميد


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٢
 

«حقايق چيزي نيستند ، جز دروغهاي سودمند»
                                                                      نيچه


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٢
 

«بيانيه سازمان دانش آموختگان ايران اسلامي (ادوار تحكيم وحدت) شعبه اردبيل در مورد انتخابات مجلس هفتم»

آيا نه ، يكي نه، بسنده بود كه سرنوشت مرا بسازد؟
          من تنها فرياد زدم نه! من از فرورفتن تن زدم.

ملت شريف ايران هوشيار باشيد، تاريخ تكرار ميشود.
صداي پاي استبداد اينبار به شكلي عريانتر و رساتر به گوش ميرسد پس از گذشت صد سال از عمر مشروطه خواهي و قانون گراييو جوشش خونهاي آزاديخواهان و شكستن فريادهاي آزادي و استقلال طلبي در مقابل ميله هاي زندان ، دوباره واپسگرايي و جمود بر طبل خودكامگي و استبداد مينوازد.

امروز تكرار تاريخ است.مشروطيتي كه به ديكتاتوري انجاميد ، نهضتي ملي كه به كودتاي انگليسي -آمربكايي فرجام يافت، انقلابي كه به دايره تنگ و محصور اقتدارگرايان رسيد و اصلاح طلبيي كه با چماق قانون سركوب شد.
مگر نه اين است كه انقلاب ما خواستن استقلال و آزادي در يك جمهوري اسلامي بود؟ آرزوهايمان به كجا انجاميد؟استقلالمان در مسلخ مذاكرات پنهاني ، مناقشات اعراب و اسرائيل ،خط لوله نفت خزر و چاههاي خليج فارس قرباني شد و آزادي مان در بستن روزتامه ها و زنداني كردن انديشمندان ، جمهوريتمان 10% مردم را پذيرفت و اسلاميتمان در دايره راي چند روحاني حكومتي محدود گرديد.

ملت بيدار ايران، امروز اربابان زر و زور و تزوير، حضور گسترده شما را براي شركت در انتخابات نه براي اعمال حق حاكميت بلكه به عنوان ويتريني براي آراستن نظام غير مردمي به پيرايه هاي حكومت دموكراتيك ميخواهند ، تا فردا بتوانند در پشت ميز معامله هاي ننگين با ابرقدرتها جلوه اي بنماين كه در ايران دموكراسي وجود دارد و ما نمايندگان واقعي ملت هستيم و صاحبان قدرت در ايران،تا منافع ملي را به اندك بهايي بفروشند. همانطوريكه به روزگاران حكومتهاي ديكتاتوري تاريخ از اين معامله ها بسيار كرده اند تا براي اينكه چند صباحي از فشارهاي بين المللي در امان باشند و سوار بر اسب قدرت بتازند و هست و نيست ملت را آتش زنند، همان كاري كه صدام چندي پيش انجام داد و با برگزاري انتخاباتي صوري به جهانيان اعلام كرد كه مورد تائيد 98% مردم عراق است اما زهي خيال باطل ، كه هيچكس نه تنها آنرا باور نكردند بلكه بيش از پيش چهره ي غيرمردمي آن ديكتاتور پليد براي افكار عمومي دنيا روشنتر شد. و دريغ و افسوس كه امروز عاليجنابان قدرت پرست همان راهي را ميروند كه عاقبت آن بهتر از عاقبت صدام و صداميان نخواهد بود.

در مورد وقايع اخير لازم است نكاتي چند را به استحضار مردم شريف ايران برسانيم:

1- نظارت استصوابي چيزي جز نقض صريح حقوق شهروندي و پايمال كردن آنها نميباشد هر چند آنچه شوراي نگهبان در چند سال اخير در انتخابات با عنوان نظارت انجام داده وميدهد، مخالف با آن نظارتي است كه هدف قانون گزار بوده است چرا كه به شهادت بسياري از خبرگان قانون اساسي و مخصوصا رئيس وقت آن ،هدف از نظارت شوراي نگهبان بر انتخابات نه آن نظارتي بوده است كه امروز انجام ميگيرد.
2- انتخاباتي كه به گواه رئيس جمهور و رئيس قوه مقننه تكليف حدود 190 كرسي از 290 كرسي آن از قبل مشخص شده است و در بقيه كرسيها نيز نيروهاي درجه يك اصلاح طلب و مستقل رد صلاحيت شدهاند و كفه رقابت كاملا به سود جريان مورد حمايت شوراي نگهبان سنگيني ميكند نميتواند انتخاباتي آزاد و عادلانه باشد و طبعا شركت در چنين انتخاباتي موضوعيت پيدا نميكند و ملت آگاه ايران حتما به اين مساله كاملا واقف و بصير هستند.
3- رئيس جمهور فرصت سوز و دولت مطبوعش اگرچه اميدهاي بسياري بر باد داده اند ولي اينبار و براي بارآخر اميد ميرود با توجه به سوگندي كه بر اجراي صحيح قانون اساسي خورده اند مجري انتخابات غيرقانوني نباشند و نبايد زير بار چنين خفت و ننگي بروند و اجازه دهند كه ننگ برگزاري انتخابات صوري بر پيشاني دولت اصلاح طلب بنشيند كه اگر جز اين انجام دهند در پيشگاه ملت ، خائن به حقوق آنها ، شرمسار تاريخ و نسلهاي آينده خواهد بود.
4- ما دفاع از كيان دموكراسي ، آزاديخواهي و حقوق بشر را بر خود و همه ايرانيان آزاده فرض ميدانيم و از همه ردصلاحيت شدگان ميخواهيم كه سربلند و سرافراز از حقوق اجتماعي ، دموكراسي، آزاديهاي مدني و حقوق انساني دفاع كنند . داشتن سوابق مبارزاتي ، جانبازي ، ايثارگري و ... را هرچند در جايگاه خود ارزشمند ميدانيم ولي استفاده از آنرا براي اثبات شايستگي و صلاحيت نمايندگي توسط ردصلاحيت شدگان به عنوان ارزشي فراتر از ارزشهاي حقوق شهروندي ،اجتماعي و كرامت والاي انساني نميشناسيم و بر اين عقيده هستيم كه بيان و تاكيد بر سوابق انقلابي ، جانبازي و ... روي دوم همان سكه اي است كه نظارت استصوابي شوراي نگهبان را تائيد ميكند.
5- سازمان دانش آموختگان ايران اسلامي (ادوار تحكيم وحدت) شعبه اردبيل
، دانشجويان ديروز ، دانش آموختگان امروز ضمن اعلام پايبندي خود به اصول مستقل جنبش دانشجويي و الهام از شهداي راه آزادي انتقاد صريح خود را از نمايندگان استان اعلام ميدارد. اينان روزگاري نه چندان دور با علم كردن بيرق اصلاح طلبي و كسب اعتماد مردم ، روانه مجلس ششم شدند و امروز با حرص و ولع تمام انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده است سفره تبليغ را براي انتخابات آينده گسترانيده اند و با وقاحت تمام دوباره از اصلاحات و مردم سالاري سخن ميگويند در حاليكه نه تنها قدمي در پيشبرد آن برنداشته اند بلكه گهگاه مخالف آن نيز حركت كرده اند.
ايا بر عملكرد اينان جز خيانت به مردم چه اسم ديگري ميتوان گذاشت؟ قطعا مردم دست رد بر سينه تمام كانديداهايي خواهند زد كه فارغ از تمامي حوادث جاري كشور با تبليغاتي گسترده بدون توجه به خواسته هاي مردم در پي مطامع نفساني خويش هستند
ملت شريف و آگاه؛ اكنون در برهه اي تاريخي و تاريخ ساز از حيات اجتماعي -سياسي كشور و در آستانه تصميمي تاريخي براي آينده اي پراميد به سر ميبريم.
در زمانيكه جرياناتي خاص با تحليل اوضاع به نفع انحصار و خودكامگي ، با پيش بيني عدم عكسالعمل ملت در فكر خود، سوار بر مركب مراد مستانه ميتازند و در محافل خود از اثراتن تهديدها ، زندانها، دادگاهها ، ستادهاي بحران سازي و ... با اطمينان از خنثي شدن ارده ملت ،سكوت غفلت وار 28 مرداد سال 32 را تصوير ميكنند، اين شما هستيد كه اجازه تكرار آن فاجعه تاريخي را نخواهيد داد و بر خيال خام اقتدارگرايان و هجمه هاي استبداد زدگان و استبدادخواهان «نه» خواهيد گفت.
  سازمان دانش آموختگان ايران اسلامي (ادوار تحكيم وحدت) شعبه اردبيل، با توجه به رد صلاحيتهاي گسترده ،عدم فراهم شدن شرايط عادلانه و رقابتي و تلاش براي برگزاري انتخابات فرمايشي در سراسر كشور، ضمن احترام به آراي ملت بر اين باور است كه در شرايط موجود راهي جز كناره گيري و عدم شركت در انتخابات باقي نمانده است.
                                      « والسلام»
                   سازمان دانش آموختگان ايران اسلامي
                                 (ادوار تحكيم وحدت)
                                      شعبه اردبيل

                                                                          وبلاگ کران
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٢
 

 

 

شازده کوچولو
اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ري
برگردان احمد شاملو
 

اهدانام‌چه
به لئون ورث Leon Werth
از بچه‌ها عذر مي‌خواهم که اين کتاب را به يکي از بزرگ‌ترها هديه کرده‌ام. براي اين کار يک دليل حسابي دارم: اين «بزرگ‌تر» به‌ترين دوست من تو همه دنيا است. يک دليل ديگرم هم آن که اين «بزرگ‌تر» همه چيز را مي‌تواند بفهمد حتا کتاب‌هايي را که براي بچه‌ها نوشته باشند. عذر سومم اين است که اين «بزرگ‌تر» تو فرانسه زندگي مي‌کند و آن‌جا گشنگي و تشنگي مي‌کشد و سخت محتاج دلجويي است. اگر همه‌ي اين عذرها کافي نباشد اجازه مي‌خواهم اين کتاب را تقديم آن بچه‌اي کنم که اين آدم‌بزرگ يک روزي بوده. آخر هر آدم بزرگي هم روزي روزگاري بچه‌اي بوده (گيرم کم‌تر کسي از آن‌ها اين را به ياد مي‌آورد). پس من هم اهدانام‌چه‌ام را به اين شکل تصحيح مي‌کنم:

به لئون ورث
موقعي که پسربچه بود
آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ري

من هم برگردان فارسي اين شعر بزرگ را به دو بچه‌ي دوست‌داشتني ديگر تقديم مي‌کنم: دکتر جهانگير کازروني و دکتر محمدجواد گلبن

احمد شاملو


يک بار شش سالم که بود تو کتابي به اسم قصه‌هاي واقعي -که درباره‌ي جنگل بِکر نوشته شده بود- تصوير محشري ديدم از يک مار بوآ که داشت حيواني را مي‌بلعيد. آن تصوير يک چنين چيزي بود:


تو کتاب آمده بود که: «مارهاي بوآ شکارشان را همين جور درسته قورت مي‌دهند. بي اين که بجوندش. بعد ديگر نمي‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهي را که هضمش طول مي‌کشد مي‌گيرند مي‌خوابند».

اين را که خواندم، راجع به چيزهايي که تو جنگل اتفاق مي‌افتد کلي فکر کردم و دست آخر توانستم با يک مداد رنگي اولين نقاشيم را از کار درآرم. يعني نقاشي شماره‌ي يکم را که اين جوري بود:


شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسيدم از ديدنش ترس‌تان بر مي‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه بايد آدم را بترساند؟

نقاشي من کلاه نبود، يک مار بوآ بود که داشت يک فيل را هضم مي‌کرد. آن وقت براي فهم بزرگ‌ترها برداشتم توي شکم بوآ را کشيدم. آخر هميشه بايد به آن‌ها توضيحات داد. نقاشي دومم اين جوري بود:


بزرگ‌ترها بم گفتند کشيدن مار بوآي باز يا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بيش‌تر جمع جغرافي و تاريخ و حساب و دستور زبان کنم. و اين جوري شد که تو شش سالگي دور کار ظريف نقاشي را قلم گرفتم. از اين که نقاشي شماره‌ي يک و نقاشي شماره‌ي دو ام يخ‌شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگ‌ترها اگر به خودشان باشد هيچ وقت نمي‌توانند از چيزي سر درآرند. براي بچه‌ها هم خسته کننده است که همين جور مدام هر چيزي را به آن‌ها توضيح بدهند.

ناچار شدم براي خودم کار ديگري پيدا کنم و اين بود که رفتم خلباني ياد گرفتم. بگويي نگويي تا حالا به همه جاي دنيا پرواز کرده ام و راستي راستي جغرافي خيلي بم خدمت کرده. مي‌توانم به يک نظر چين و آريزونا را از هم تميز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافي خيلي به دادش مي‌رسد.

از اين راه است که من تو زندگيم با گروه گروه آدم‌هاي حسابي برخورد داشته‌ام. پيش خيلي از بزرگ‌ترها زندگي کرده‌ام و آن‌ها را از خيلي نزديک ديده‌ام گيرم اين موضوع باعث نشده در باره‌ي آن‌ها عقيده‌ي بهتري پيدا کنم.

هر وقت يکي‌شان را گير آورده‌ام که يک خرده روشن بين به نظرم آمده با نقاشي شماره‌ي يکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببينم راستي راستي چيزي بارش هست يا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «اين يک کلاه است». آن وقت ديگر من هم نه از مارهاي بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌هاي بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پايين و باش از بريج و گلف و سياست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از اين که با يک چنين شخص معقولي آشنايي به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.

 
اين جوري بود که روزگارم تو تنهايي مي‌گذشت بي اين که راستي راستي يکي را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااين که زد و شش سال پيش در کوير صحرا حادثه‌يي برايم اتفاق افتاد؛ يک چيز موتور هواپيمايم شکسته بود و چون نه تعميرکاري همراهم بود نه مسافري يکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمير مشکلي برآيم. مساله‌ي مرگ و زندگي بود. آبي که داشتم زورکي هشت روز را کفاف مي‌داد.

شب اول را هزار ميل دورتر از هر آبادي مسکوني رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتي شکسته‌يي که وسط اقيانوس به تخته پاره‌يي چسبيده باشد. پس لابد مي‌توانيد حدس بزنيد چه جور هاج و واج ماندم وقتي کله‌ي آفتاب به شنيدن صداي ظريف عجيبي که گفت: «بي زحمت يک برّه برام بکش!» از خواب پريدم.
-ها؟
-يک برّه برام بکش...

چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را ماليدم و نگاه کردم آدم کوچولوي بسيار عجيبي را ديدم که با وقار تمام تو نخ من بود. اين بهترين شکلي است که بعد ها توانستم از او در آرم، گيرم البته آن‌چه من کشيده‌ام کجا و خود او کجا! تقصير من چيست؟ بزرگ‌تر ها تو شش سالگي از نقاشي دل‌سردم کردند و جز بوآي باز و بسته ياد نگرفتم چيزي بکشم.

با چشم‌هايي که از تعجب گرد شده بود به اين حضور ناگهاني خيره شدم. يادتان نرود که من از نزديک‌ترين آبادي مسکوني هزار ميل فاصله داشتم و اين آدمي‌زاد کوچولوي من هم اصلا به نظر نمي‌آمد که راه گم کرده باشد يا از خستگي دم مرگ باشد يا از گشنگي دم مرگ باشد يا از تشنگي دم مرگ باشد يا از وحشت دم مرگ باشد. هيچ چيزش به بچه‌يي نمي‌بُرد که هزار ميل دور از هر آبادي مسکوني تو دل صحرا گم شده باشد.


وقتي بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو اين جا چه مي‌کني؟
و آن وقت او خيلي آرام، مثل يک چيز خيلي جدي، دوباره در آمد که:
-بي زحمت واسه‌ي من يک برّه بکش.


آدم وقتي تحت تاثير شديد رازي قرار گرفت جرات نافرماني نمي‌کند. گرچه تو آن نقطه‌ي هزار ميل دورتر از هر آبادي مسکوني و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ اين نکته در نظرم بي معني جلوه کرد باز کاغذ و خودنويسي از جيبم در آوردم اما تازه يادم آمد که آن‌چه من ياد گرفته‌ام بيش‌تر جغرافيا و تاريخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقي مختصري به آن موجود کوچولو گفتم نقاشي بلد نيستم.
بم جواب داد: -عيب ندارد، يک بَرّه برام بکش.

از آن‌جايي که هيچ وقت تو عمرم بَرّه نکشيده بودم يکي از آن دو تا نقاشي‌اي را که بلد بودم برايش کشيدم. آن بوآي بسته را. ولي چه يکه‌اي خوردم وقتي آن موجود کوچولو در آمد که: -نه! نه! فيلِ تو شکم يک بوآ نمي‌خواهم. بوآ خيلي خطرناک است فيل جا تنگ کن. خانه‌ي من خيلي کوچولوست، من يک بره لازم دارم. برام يک بره بکش.
-خب، کشيدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! اين که همين حالاش هم حسابي مريض است. يکي ديگر بکش.
-کشيدم.
لبخند با نمکي زد و در نهايت گذشت گفت:
-خودت که مي‌بيني... اين بره نيست، قوچ است. شاخ دارد نه...
باز نقاشي را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلي ها رد کرد:
-اين يکي خيلي پير است... من يک بره مي‌خواهم که مدت ها عمر کند...

باري چون عجله داشتم که موتورم را پياده کنم رو بي حوصلگي جعبه‌اي کشيدم که ديواره‌اش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پريد که:
-اين يک جعبه است. بره‌اي که مي‌خواهي اين تو است.

و چه قدر تعجب کردم از اين که ديدم داور کوچولوي من قيافه‌اش از هم باز شد و گفت:
-آها... اين درست همان چيزي است که مي‌خواستم! فکر مي‌کني اين بره خيلي علف بخواهد؟
-چطور مگر؟
-آخر جاي من خيلي تنگ است...
-هر چه باشد حتماً بسش است. بره‌يي که بت داده‌ام خيلي کوچولوست.
-آن قدرهاهم کوچولو نيست... اِه! گرفته خوابيده...

و اين جوري بود که من با شهريار کوچولو آشنا شدم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٢
 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٢
 

نه
هرگز شب را باور نكردم
چرا كه در فراسوهاي دهليزش
به اميد دريچه اي دل بسته بودم

شكوهي در جانم تنوره مي كشد
گوئي از پاكترين هواي كوهستاني
لبالب
     قدحي دركشيده ام.

در فرصت ميان ستاره ها
شلنگ انداز 
            رقصي مي كنم ،_
ديوانه
به تماشاي من بيـا !
                        ا.بامداد


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٢
 

 بالاخره امتحاناتم تموم شدن. روزهاي سختي بود!
 خيلي وخت بود كه نمي نوشتم، دلم تنگ شده بود.اما حالا كه اومدم چند خط بنويسم ، ميبينم كه حرفي براي گفتن ندارم.حرفي كه لايق گفتن باشد ، حرفي كه لايق شنيدن باشد.حرفي از مهر ، حرفي از بلور...حرفي از دل! شايد از مهر و بلور و دل بي خبر باشم. آخه تو اين زمونه ديگه ، مجالي براي مهر و بلور و دل نيست.قصه ها ناتمامند، مهر كو؟ بلورها مه گرفته اند...دلها ناآرام
!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٢
 

سال ميمون بر شما ميمون باد!

  اگر دلتون ميخواد بدونيد سال ميمون چه جور سالي خواهد بود ، توصيه ميكنم بخونيد:

 « امسال انتظار هر نوع كاري ميرود.بخصوص كارهاي غير منتظره و پيش بيني نشده. خطر كنيد...هيچ اتفاقي نخواهد افتاد . ميمون بخوبي ميداند در كجا بايد سرنخ ها را كشيد. اصلا بي فايده است كه براي اتفاقات امسال پي دليل بگرديد. لزومي براي فكر كردن وجود ندارد.
  در سال ميمون از هر حادثه اي ميتوان لذت برد. شلوغ كنيد، همه چيز را در هم كنيد! (پاريس را در سال 1968 به ياد آوريد).ميمون با همه اندكي شوخي ميكند.
  امسال وقت لودگي ، قال و مقال و هرج و مرج گرايي است.سال هم كه تمام شود متوجه خواهيد شد كه هيچكدام از اين گرفتاريها حوصله شما را سر نبرده است.
  فرصت خوبي است براي روآوردن به عقايد جديد. مسلما براي شما مفيد خواهد بود.
  بايد سعي كنيد ميمون كوچولوها در تابستان بدنيا بيايند.

براي مـوش : تمام اين شوخيها سر شما را گرم ميكند بدون آنكه موازنه و تعادل شما به هم بخورد.


براي بـبـر : شما دائم در اين فكريد كه عاقبت زمان عمل فرارسيد. تمام نيروهايتان را به كمك ميگيريد و به ميان حوادث ميرويد. حواستان جمع باشد ميمون در گوشه اي نشسته و پشت دستش ميخندد.


براي گـربه : شما بي جهت خودتان را نگران و مضطرب نمي سازيد. ميمون را خيلي خوب ميشناسيد و اگر دستتان برسد او را به دام خواهيد انداخت. به آرامي منتظر پايان همه اين هياهوها خواهيد ماند.

 
براي اژدهـا: شما خود را وسط معركه مي اندازيد اما مسلما پشيمان خواهيد شد چون اصلا تحمل شوخي نداريد.


براي  مـار : عقل به شما نهيب ميزند كه هيچكدام از اين رويدادها را نبايد جدي گرفت اما به هر حال امكان درگيري شما ميرود و البته صرفا براي ارضاء حس كنجكاوي تان در گير خواهيد شد.


براي  اسب  : چقدر عالي است كه آدم به ميان چنين معركه اي بپرد. امسال شما به سياست روخواهيد آورد.البته خيلي بااحتياط. بايد مواظب باشيد و هميشه به موقع فرار كنيد.


براي   بـز : دوباره وضعي پيش آمده است كه كسي به شما توجه نكند. اگر در محيط خانه اين پيش نيامده باشد پس چه اهميت دارد؟...


براي ميمون : امسال شما واقعا شاديد. البته خودتان خوب ميدانيد كه چطور از معركه دربرويد اصولا پوشيدن قباي گشاد كار ديگران و خنديدن كار شماست.


براي خروس : شما بالاخره با پرخاش جويي و سخت گيري خواهيد توانست همه چيز را به ميل خود ميزان كنيد. و ديگران را وادار سازيد كه حرفتان را گوش دهند ، اگرچه براي انجام اين كارها تمام نيروي خود را مصرف خواهيد كرد.


براي سـگ : شما هم مانند ببر احساس ميكنيد زمان عمل فرارسيده است. ميدويد جلو. افسوس بايد دمتان را لاي پايتان بگذاريد و برگرديد.ولي خوب چه اهميتي دارد. هر بار كه كلاه را پرت كنند شما هم خواهيد دويد.


براي خـوك  : شما در هر زمينه دچار اين احساس خواهيد شد كه واقعا حق داريد و حق با شماست.و با كمال حرارت از هدف هايتان دفاع خواهيد كرد. از نظر عاطفي احساس ميكنيد همه چيز در جهت خوش پيش ميرود و يكباره زندگي برايتان پر ارزش ميشود.»


 
اميدوارم كه خوشتون اومده باشه. در ضمن اگه كسي نميدونه كه متولد كدوم سال چينيه ، تاريخ تولدشو بگه ، تا براش بگم.

 


 
comment نظرات ()