سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٢
 

"hazir ol savasha
barish istiyorsan eger..."

bize bunu
boyle ogrettiler

براي مبارزه آماده شو ، اگر صلح ميخواهي.
اين را بما چنين آموختند.

(ترجمه از خودم!)

سالی سرشار از صلح و آرامش برای ايرانيان آرزو ميکنم...

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٢
 

چارشنبه سوری مبارک....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٢
 

«...
   كيمياگر افسانه ي نرگس را ميدانست، جوان زيبايي كه هر روز ميرفت تا زيبايي خود را در يك درياچه تماشا كن. چنان شيفته ي خود ميشد كه روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد. در مكاني كه از آنجا به آب افتاده بود، گلي روييد كه "نرگس" ناميدندش.
   اما اسكاروايلد داستان را چنين به پايان نمي برد.
   ميگفت هنگامي كه نرگس مرد، اوريادها-الهه هاي جنگل- به كنار درياچه آمدند كه از يك درياچه ي آب شيرين، به كوزه اي سرشار از اشك هاي شور استحاله يافته بود.
   اوريادها پرسيدند:«چرا مي گريي؟»
   درياچه گفت:« براي نرگس مي گريم».
   اوريادها گفتند: « آه، شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي...» و ادامه دادند: « هرچه بود، با آن كه همه ي ما همواره در جنگل در پي او مي شتافتيم، تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي او را تماشا كني.»
   درياچه پرسيد: « مگر نرگس زيبا بود؟»
   اوريادها، شگفت زده پاسخ دادند: « كي ميتواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند؟ هر چه بود ، هر روز در كنار تو مي نشست.»
   درياچه، لختي ساكت ماند. يرانجام گفت:
« من براي نرگس ميگريم، اما هرگز زيبايي او را درنيافته بودم.
   براي نرگس مي گريم ، چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد، مي توانستم در اعماق ديدگانش، بازتاب زيبايي خودم را ببينم».


   كيمياگر گفت:« چه داستان زيبايي».

   ...»
       از مقدمه كتاب كيمياگر، اثر پائولو كوئليو


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٢
 

هر چي ميخوام از شاملو ديگه ننويسم ، بــاز نميشه...

  بودن

گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نيآويزم
بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست

گر بدينسان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چو كوه
يادگاري جاودانه، بر تراز بي بقاي خـــاك

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ۱۳۸٢
 

   راستش تا سپيده در فكر بودم. بايد خودم را مي يافتم. خودِ من گمشده بود! و من، تنها بايد پيدايش ميكردم. چگونه ميشد خودِ من گمشده باشد، اما من بتواند پيدايش كند؟ در آينه نگاه كردم. تمام ديوارهاي و گلدانهاي خالي ِ پس سرم در آن ديده ميشدند، اما خبري از من نبود! متعجب شده بودم؛ آينه بمن خنديد! انگار مرا ميديد.آينه چشمانش را بمن دوخته بود...
   هراسان شدم. هراسان بودم و هراسان شدم. به دنبال خودم به راه افتادم. كجا ميتوانست باشد؟ همه جا را گشتم. باغچه ي كوچك حياطمان را ، گلدانهاي خالي را، لاي كتابهايم را و عصرهاي جمعه را. تك تك نرگسها را بوييدم... تا اينكه خودم را يافتم. خودم را از ميان علفهاي لهيده ي باغچه يافتم. هراسان بودم و هراسان شدم. هراسان و لرزان و بي قرار بودم. سينه ام خونين بود و از لابه لاي موهايم لاله هايي روئيده بودند. پاهايم خاكي، لباسهايم فرسوده ! هراسان بودم ، هراسان از صداي پاهايي كه مي آمد ، هراسان از آفتاب سوزان ،هراسان از باران مهيب ... هراسان از تو!
   هراسان شدم. هراسان بودم و هراسان شدم. آنگاه به سان باد وزيدم ، تا به انتهاي دنيا برسم...
ِ


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٢
 

         داروگ

خشك آمد كشتگاه من
در جوار كشت همسايه.
گرچه ميگويند: «ميگريند روي ساحل نزديك
سوگواران در ميان سوگواران.»
قاصد روزان ابري، داروگ ! كي ميرسد باران؟

بر بساطي كه بساطي نيست
در درون كومه ي تاريك من كه ذره اي با آن نشاطي نيست
وجدار دنده هاي ني به ديوار اتاقم دارد از خشكيش ميتركد
_چون دل ياران كه در هجران ياران_
قاصد روزان ابري ، داروگ ! كي ميرسد باران؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٢
 

ما بي چرا زندگانيم ، آنان به چرا مرگ خود آگاهند...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٢
 

  دلم ميخواهد چون كبوتري بر فراز زمين و زمينيان پر بگشايم، پرواز كنم. ميخواهم از اين خاك غريب دور شوم. خاكي كه طاقت سايه ام را هم ندارد، خاكي كه با من ِ غريب ، غريبگي ميكند. ميخواهم از اين پس ، به جاي گريه هاي زميني، به صداي باران گوش فرا دهم. ميخواهم خورشيد را در آغوش بگيرم. ميخواهم سر به زانوي ابر سيه نهم و بانگ گريه سر دهم، اشكهايم را به او بسپارم. ميخواهم دست بر گونه هاي مضطرب باران بركشم ، چشمهاي شيشه اي زيبايش را نگاه كنم. ميخواهم  رعد شوم. من تنهايم. تنهايم. گريه هايم را براي تو نگه نخواهم داشت. من تنهايم.من تو را نگريستم... تو چون آبي كه به گودالي ريزد، به خاك مي پيوندي ، همان خاكي كه مرا بيگانه ميپندارد و خود بيگانه ترين است. تو را چه ميشود؟ روزگاري تو تنها اميد من براي پرواز بودي ، و حالا خود تمامي بالهايت را به زندگي فروخته اي. تا ، زمين مال تو باشد ، خاك - خاك غريب- مال تو باشد. ومن تنهايم . تنهاتر از آبي كه به گودالي ريزد ، تا به خاك بپيوندد. ناله هاي تو را خواهم شنيد و تو خواهي گفت: « من بالي براي پرواز ندارم.» اما؛ شادمانه به خاك مي پيوندي. روزگاري
 تو تنها باران مهر بودي. تنها پرنده ي آبي خيال من بودي.اما چشمانت را بستي تا آفتاب را نبيني. من تو را تصوير خواهم كرد. من چشمان بسته ات را تصوير خواهم كرد، چشمان بسته اي كه تاريكي گزيده است. دستهايت را مينگرم : دستهايي كه زماني پريدند ، اما ، حالا...
   تو ريشه در خاك - خاك غريب- دونده اي. درختان باغ با تو الفتي ديرينه مي يابند...
   تو را چه ميشود؟ تو بالهاي مرا شسته بودي !
   من تو را نخواهم يافت‌ ، تو دورتر از آني كه بالهايم را از دست بدهم...!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢
 

   دلاور ناخواسته گامي به اشتباه برميدارد و به ورطه ي نابودي درمي غلتد.
   اشباح او را به هراس مي اندازند. انزوا آزارش ميدهد. او كه همواره در پي نبردي جانانه بود ، نمي پنداشت گرفتار چنين بلايي شود.
   با اينهمه اينچنين شد. پس پاي در بند ظلمت به سراغ استاد خود ميرود و ميگويد:
   -استاد ، من به ورطه ي نابودي فروافتاده ام. آب ژرف است و ظلماني.
   استاد پاسخ ميدهد:
   -يك چيز را به يادآر. آنچه سبب غرق شدن ميگردد ، فرورفتن در آب نيست ، ماندن زير آب است.
   و دلاور تمام نيروي خود را جمع ميكند تا از غرقابي كه گرفتارش شده ، رهايي يابد.
                                                         پائولو كوئليو
                                                         رساله ي دلاور اشراق


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٢
 

   امروز آخرين روز از بيست و يكمين سال عمر من بود. روزي مثل همه ي روزها ؛ پايان يك زمان و آغاز زماني ديگر. با اين تفاوت كه تا امروز بيست ساله بودم و از امروز بيست و يك ساله. روزها به سرعت سپري ميشوند و من بيش از پيش ضرورت تغيير را حس ميكنم.
   نمي دانم چگونه...آيا با فرورفتن در عمق كتابهاي فلسفي ميتوان افكار را عميق تر كرد؟ آيا با عميق تر كردن افكار ميتوان به خودشناسي واقعي رسيد؟ چگونه ميتوان به رستاخيز دروني نائل شد؟ چگونه ميتوان روحانيت وجود را دريافت؟
              
            قومـي متفـكرند اندر ره ديـن
            قومي به گمان فتاده در راه يقين
                                               ترسـم از آنـكه بانـگ آيـد  روزي
                                               كاي بيخبران،راه نه آن است و نه اين!


 
comment نظرات ()