سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٢
 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٢
 

افق روشن

روزي ما دوباره كبوتر هايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت

روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان 
براي هر انسان
برادريست.

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي ست
و قلب براي زندگي بس است.

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي

روزي كه آهنگ هر حرف, زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم.

روزي كه هر لب ترانه ايست
تا كمترين سرود, بوسه باشد.

روزي كه تو بيايي, براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...

و من آنروز را انتظار مي كشم
حتا روزي
كه ديگر نباشم.
               بامداد


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ۱۳۸٢
 

گاهي به خلإ مطلقي مي رسم.
سرا پا نور ، و در عين حال با جهتي به هر سوي و با همه زمانها...


عشق همان بود كه به تو ورزيدم
حقيقتآ همان يكبار
و از آن پس بدان آويختم
                     و تا هميشه
                                همه ي زندگي ام
                                                 با آن پيش خواهد رفت...    


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٢
 

...
« نسيم خنكي كه موهايت را تكان مي دهد، صداي من است. بارها از تو مي گذرد و تو او را نخواهي شناخت...»
كاش مي شد روي همه چيز خط كشيد و فقط نوشت، نوشت و نوشت . مثل گابريل گاريا ماركز.
اگر منهم نويسنده بودم؛ صد سال تنهايي را مي نوشتم...
من هم صد سال است كه تنهايم!  تنهايي مرا به ستوه مي آورد، دلم مي خواهد كه عاشق شوم! ولي نمي توانم. ديگر هرگز عاشق نخواهم شد...
اندوه من از چيست؟ اين اندوه را چه كسي بمن ارزاني داشته است؟ شايد از توفان باشد...
 
 سر كوه بلند...

سر كوهاي بلن ني مي زنم من...

سر كوه بلند آمد سحر باد.
ز توفاني كه مي آمد خبر داد.
درخت و سبزه لرزيدند و لاله
به خاك افتاد و مرغ از چهچه افتاد

سر كوه بلند ابر است و باران.
زمين غرق گل و سبزهي بهاران
گل و سبزه ي بهاران خاك و خشت است
براي آنكه دور افتد ز ياران.

سر كوه بلند آمد آهوي خسته
شكسته دست و پا، غمگين نشسته
شكستِ دست و پا درد است، اما
نه چون درد دلش كز غم شكسته.

سر كوه بلند افتان و خيزان،
چكان خونش از دهان زخم و ريزان،
نمي گويد پلنگِ  پيرِ مغرور
كه پيروز آيد از ره ، يا گريزان


سر كوه بلند آمد عقابي.
نه هيچش ناله اي، نه پيچ و تابي.
نشست و سر به سنگي هشت و جان داد؛
غروبي بود و غمگين آفتابي.

سر كوه بلند از ابر و مهتاب،
گياه و گل گهي بيدار و گه خواب.
اگر خوابند اگر بيدار، گويند
كه هستي سايه ي ابر است درياب.

سر كوه بلند آمد حبيبم.
بهاران بود و دنيا سبز و خرم.
در آن لحظه كه بوسيدم لبش را
نسيم و لاله رقصيدند با هم.
                            م. اميد

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٢
 


صاحب كارخانه گفت : همه ي مردم چرخ خياطي، راديو، يخچال و تلفن دارند. پس حالا چه درست كنيم؟
مخترع گفت : بمب.
ژنرال گفت : ابزار جنگ.
صاحب كارخانه گفت : خوب حالا كه چيز ديگري نمي شود ساخت، باشد.
 
*
*
دو مرد با هم حرف مي زنند.
اوضاع چطور است؟
 تعريفي ندارد.
چند تا براي تان مانده؟
اگر اوضاع خوب پيش برود چهار هزار تا.
چند تا به من مي توانيد بدهيد؟
حداكثر هشتصد تا.
من كه ندارم جاي شان را پر كنم.
پس هزار تا مي دهم.
ممنون.
دو مرد از هم جدا شدند.
آنها از آدم حرف مي زدند.
ژنرال بودند.
زمان جنگ بود.

*
*
دو مرد با هم حرف مي زدند.
داوطلبي؟
البته.
چند سال داري؟
هجده سال.تو چي؟
من هم هجده سال.
هر دو مرد از هم جدا شدند.
هر دو سرباز بودند.
سپس يكي از آنها بر زمين افتاد.مرده بود.
زمان جنگ بود.

*
*
جنگ كه تمام شد، سرباز به خانه برگشت. اما نان نداشت.
آدمي را ديد كه نان در دست داشت.او را كشت.
قاضي گفت: مي داني كه حق نداري آدم بكشي. 
سرباز گفت: چرا حق ندارم؟

*
*
زماني دو انسان وجود داشت.
در دو سالگي يكديگر را با دست مي زدند.
در دوازده سالگي يكديگر را با چوبدستي مي زدند و به هم سنگ مي انداختند.
در بيست و دو سالگي با تفنگ به هم شليك مي كردند.
در چهل و دو سالگي همديگر را بمباران مي كردند.
در شصت و دو سالگي سلاحهاي ميكروبي به كار مي بردند.
در هشتاد و دو سالگي مردند. آنها را كنار هم به خاك سپردند.
صد سال بعد كرمي كه از هر دو گور تغذيه مي كرد، پي نبرد كه اينجا دو انسان متفاوت به خاك سپرده شده اند.
خاك همان خاك بود. درست همان خاك.

*
*
وقتي در سال 5000 موش كوري سر از خاك بيرون آورد، با آرامش پي برد كه:
درختها هنوز درخت اند.
كلاغها هنوز قار قار مي كنند.
سگها هنوز يك پاي عقب شان را بلند مي كنند.
ماهي ها و ستاره ها
خزه ها و درياها
و پشه هاي خاكي
همه به همان شكل گذشته باقي مانده اند.
و گاهي...
گاهي مي شد به انساني برخورد.


........................................
........................................
                                                                      ولفگانگ برشرت


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٢
 

سرنوشت صدام درسي ست براي ديكتاتورهاي ديگر ـ بزرگ و كوچك ـاگر بتوانند بفهمند... حتما شما هم چهره ي شكست خورده و افسرده ي صدام را
ديده ايد.ديكتاتور و جنايتكاري كه سالها جنگ بر ما ، ملت خودش و خليج تحميل كرد . شكست اين ديكتاتور خونخوار را به همه ـخصوصا عراقي هاـ
تبريك ميگم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٢
 

مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
نيست يكدم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شكند
نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم او آورم اين قوم بجان باخته را بلكه خبر

در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند
نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند

دستها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار بهم ريخته شان
بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در, مي گويد با خود:
غم اين خقته ي چند
خواب در چشم ترم مي شكند.
                                نيما


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٢
 

ديروز پس از مدتها و براي اولين بار بالاخره تونستم صداي خانم شيرين عبادي ـ برنده ي جايزه ي جهاني صلح نوبل سال 2003 ـ رو از
شبكه ي تلويزيوني BBC بشنوم. البته قبلا شرح اين مصاحبه رو از سايت ميهن خونده بودم.

 
ترا دوست مي دارم

طرف ما شب نيست
صدا با سكوت آشتي نمي كند
كلمات انتظار مي كشند

من با تو تنها نيستم، هيچكس با هيچكس تنها نيست
شب از ستاره ها تنهاتر است...
طرف ما شب نيست
چخماق ها كنار فتيله بي طاقتند
خشم كوچه در مشت تست
در لبان تو، شعر روشن صيقل مي خورد
من ترا دوست مي دارم، و شب از ظلمت خود وحشت مي كند.


                                       ا. بامدادـ از هوا و آينه ها


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٢
 

بيش تراز آنكه بتوانم بنويسم اندوهناكم. بيش تر از آنكه بتوانم زيبا بنويسم به حقيقت نزديكترم. بيش تراز آنكه بتوانم از زندگي بگويم به مرگ مي انديشم.
من بيش از آنكه بتوانم آرام باشم عاشقم... بيش تر از آنكه بتوانم فراموش كنم مهربانم.
من حقيقت مرگ را به آساني پذيرفته ام -يا به سختي-و اين چيزي نيست كه مرا مي رنجاند...من مي توانم مرگ را بپذيرم, اما نه جدايي را...! افسوس كه بيش از آنكه حق انتخاب داشته باشم محكومم.
"در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد" .
با خود مي انديشم من تا زماني كه بميرم, چگونه بايد مرگ را تحمل كنم, جدايي را تحمل كنم؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٢
 

به نام يزدان
ديروز اولين يادداشتمو تو اين وبلاگ نوشتم , و از اينكه چه روز خوبي براي وبلاگ نوشتن انتخاب كردم خورسند شدم.اميدوارم بتونم مفيد باشم
و شما از وبلاگم خوشتون بياد.لطفا منو تنها نذاريد و با نظراتتون راهنماييم كنيد.متشكرم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٢
 

اشك رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
 
اشك آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه بداني...

من درد مشتركم
مرا فرياد كن

درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دست هاي من آشناست

در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند

دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر كه با توفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار
بسان درخت كه با جنگل سخن مي گويد

زيرا كه من
ريشه هاي تو را دريافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشناست


 
comment نظرات ()