سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۳
 

   كي ديده آخر فروردين برف بباره؟
   ولي راستشو بخوايين، زيادم بعيد نيست...آخه تو اين دوره زمونه ، همه چي سرده... حتا بـهـار!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۳
 
   يكي از دوستان شكايت ميكرد كه چرا خودت نمي نويسي ، و ميپرسيد كه آخرين يادداشتي كه خودم نوشتم كي بوده.من هم در جواب فقط شرمنده شدم. راستش خودم هم نميدونم كه چه ام شده ، همين كه ميشينم دو كلام حرف بنويسم همه چي يادم ميره جز غصه هام. و ميبينم كه اين چيزي نيست كه بخوام بگم و بنابراين ديگه نوشتنو ادامه نميدم.
   امروز گفتم بيام از شما بپرسم كه چي دوس دارين بنويسم. بهتره شماها نظر بدين و بگين از كجا بنويسم و از كي يا از چي. تا زماني كه ببينم بالاخره ميتونم مثل سابق بنويسم يا نه!
   فعلا با اجازه...

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۳
 

شايد حرفی برای گفتن ندارم...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۳
 

  عشق خواسته اي ديگر ندارد جز تبلور خويش.
  بگذاريد كه در دوستي و محبت، منظور خاصي نباشد.تنها روح دوستي را عمق ببخشيد.
  عشق آن شراب مقدسي است كه خدايان از قلب خود ميگيرند و درون قلب انسانها ميريزند.
  آن هنگام كه عسق شما را ميخواند، ار آن پيروي كنيد.گرچه راههايش سخت و پر فراز و نشيب باشد.
  
                                            جبران خليل جبران


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۳
 

چكاوك

مي توان رشته ي اين چنگ گسست.
مي توان كاسه ي آن تار شكست.
مي توان فرمان داد:
         _«هاي!
                 اي طبل گران،
                               زين پس خاموش بمان!»
به چكاوك اما
نتوان گفت: مخوان!

                    فريدون مشيري


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۳
 

تايفور جان تولدت مبارك...

صد سال به اين سالها

      


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۳
 

«...اما؛ چه رنجي است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده ايست تنها «خوشبخت» بودن.
در بهشت تنها بودن، سخت تر از كوير است.»
                                                دكتر علي شريعتی


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۳
 

عشق و زمان

   در جزيره اي زيبا تمام حواس، با هم زندگي ميكردند: شادي، غم، غرور،عشق و ...
   روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ي ساكنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترك كردند. اما عشق ميخواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
   وقتي جزيره به زير آب فرو ميرفت، عشق از ثروت كه با قايقي باشكوه جزيره را ترك ميكرد كمك خواستو به او گفت: «آيا ميتوانم با تو همسفر شوم؟»
   ثروت گفت:« نه، مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
   پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود، كمك خواست.
   غرور گفت:« نه ، نميتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد.»
   غم در نزديكي عشق بود، پس عشق به او گفت:« اجازه بده، تا من با تو بيايم.»
   غم با صداي حزن آلودي گفت:« آه عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تنها باشم.»
   عشق اينبار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود كه حتا صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود كه ناگهان صدايي سالخورده گفت:«بيا عشق، من تو را با خود خواهم برد.»
   عشق آن قدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد.وقتي به خشكي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داده بود، جه قدر بر گردنش حق دارد.
   عشق نزد علم رفت كه مشغول حل كردن مسئله اي روي شنهاي ساحل بود. و ار او پرسيد:«آن پيرمرد كه بود؟»
   علم پاسخ داد:«زمان»
   عشق با تعجب گفت:«زمان؟! اما چرا او به من كمك كرد؟»
   علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:« زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشـق است.»


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۳
 

رونـق

 خانه ي ما كوچك است و بام و در آن
 با  گل شمعـي  نگارخانه ي جادوست
 غصه ي اين تنگ سينه نيز گران نيست
 رونق گيرد اگر ز خنـده ي يك دوست.
 
                 سياوش كسرايي
                 با دماوند خاموش


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۳
 

  مرا از خردي كه نمي گريد، فلسفه اي كه نمي خندد و عظمتي كه در برابر كودكان سرفرود نمي آورد دور كنيد.
  خرد را نه در واژه، كه در مفهوم واژگان بايد جست.
  آن هنگام كه از مايملك خود مي بخشيد، چيز باارزش و زيادي نداده ايد. بخشش واقعي زماني است كه از وجود خويش ايثار كنيد.


                                                                          خليل جبران خليل
                                                                                     كتاب كوچك عشق و فرزانگي
    


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۳
 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۳
 

عيد شد

 

نوروز،
تاريكي شب را،
با ستاره هايي
             -كه چون ستارگان بر درختان ميدرخشيدند-
برايمان،
بامداد كرد.

 


 
comment نظرات ()