سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۳
 

جمشيد آهنگ گريزگاه ابليس كرد، تا مردم به اعتدال برگشتند و از آسيب رهيدند. در اين ميان جمشيد به جهان بازگشت. و وي چون خورشيد فروزان بود و مردم از ديدن خورشيد در شگفت شدند و هرچه چوب خشك بود سبز شد و مردم گفتند: "روز نو " آمد و هر كس از مردم براي تبرك طشتي جو كاشت و پس از اين آيين بماند كه در اين روز گرداگرد سراي هفت گونه غلات بر هفت استوانه ميكاشتند. (سعيد نفيسي ،نوروز،مجله پيام نوين) 

 

 

    سال نو مبارك...


 
comment نظرات ()
 
 
آخرين چهارشنبه ي سال
نویسنده : Naghooos - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۳
 

 

صحرا رخ خود به ابر نوروز بشست

                                     وين دهر شكسته دل ز نو گشت درست

 

با سبزه رخي به سبزه زاري مي  خور

                                      بر ياد كسـي كه سبزه از خاكش رست

 

 

بوی عیدی‌، بوی سیب       سيد عطاء الله مهاجراني

این روزها مردم ایران در هر جا که باشند به نوروز فکر می‌کنند، خانه تکانی می‌کنند، برای بچه‌ها لباس نو تهیه می‌کنند، بزرگترها در فکر تهیه اسکناس نو هستند، که لای قرآن‌ها بگذارند، روز عید بچه‌ها را در آغوش بفشرند و عیدی بدهند ...
یادش به خیر هیچ‌کس تا به امروز نتوانسته احساس شگفت عید را مثل فرهاد خواننده‌ی استثنایی تاریخ موسیقی ما برای همبشه زنده نگهدارد؛ در همان ترانه‌ی معروف " با اینا زمسونو سر می‌کنم ... "
من اما در این روزها بیشتر از هر روز دیگری به اکبر گنجی فکر می‌کنم. آیا به او مرخصی می‌دهند که نوروز امسال را در جمع خانواده‌اش باشد؟ سال‌ها سپری شدند و نزدیک شش سال است که اکبر در زندان است ...

" الان شب از نیمه گذشته است. نشسته‌ام کنار پنجره‌ی اتاق شماره 166 در سالن 6 اندرزگاه؛ خاموشی داده‌اند. سه ردیف مهتابی سقف که روی هم هفت لامپ مهتابی بلند دارند، خاموش شده‌اند. پشت پرده‌ی اتاق، توی راهرو یک چراغ سبز روشن است. نور سبز از پشت پرده که گل‌های درشت نارنجی با برگ‌های سدر دارد، می‌تابد. کنار دستم سمت راست، یک پنجره‌ی بزرگ است. سیزده میلگرد بلند که ورق‌هایی فلزی با شیب متمایل به طرف اتاق روی میلگرد‌ها جوش داده‌اند. تقریبا جلوی دید را بسته‌اند. از لابه‌لای ورق‌های فلزی نسیم خنک و مطبوعی از سوی تپه‌های اوین به داخل اتاق می‌وزد. روی میز آکنده از کتاب است ... این جا اتاق اکبر گنجی است.
صدای سرفه‌های اکبر بلند شده است. ابتدا آرام سرفه می‌کند. اما سرفه مجالش نمی‌دهد، نیم‌خیز میشود، یک حباب شیشه‌ای را بر می‌دارد. جلوی صورت و بینی‌اش می‌گیرد، نفس تازه می‌کند، سرفه می‌کند، می‌بیند دارم نگاهش می‌کنم. لبخند می‌زند. دوباره حباب را جلوی بینی‌اش می‌گیرد، در آن می‌دمد، نفس عمیق می‌کشد. سرفه می‌کند ...
+ اسپری استفاده نمی‌کنی؟
- دو بار بیشتر نمی‌توانم، اذیت می‌شوم.
حالا هر دو دستش را گذاشته روی پیشانی‌اش، انگار دارد با تمام توان پیشانی‌اش را می‌فشرد.
گویی خوابش رفته، داشتم زمزمه می‌کردم، چه خوب خوابش برد! که صدای سرفه‌اش بلند شد ... "
از آن شبها بیش ار هفت ماه می‌گذرد. وقتی بر می‌گردم و یاد آن چند شب و روز زندگی در اتاق 166 را در ذهنم مرور می‌کنم، به نظرم می‌آید که در زندگی از بسیاری آموخته‌ام. اما اکبر گنجی در میان همه‌ی آن‌ها درخشش دیگری دارد. او اگر در این روزها فرصت مرخصی پیدا کند، در واقع این امتیازی است برای دستگاه قضایی و نه اکبر گنجی. باور کنید یک قرن دیگر همه از یاد می‌روند و یاد آنان رعشه‌ای از درد را در اذهان زنده خواهد کرد اما نام‌هایی باقی می‌مانند که بسیاری می‌کوشند آن نام‌ها را انکار کنند؛ اکبر گنجی از زمره‌ی همان نام‌هاست ...

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۳
 

بدون مقدمه

 

   ديروز گردهمايي اي در دانشگاه داشتيم با عنوان معرفي احمد شاملو. كه با تلاش انجمن ادبي بيليم و با حضور آقاي بهنام پورمهدي شاعر آذربايجاني تشكيل شد. به طور كلي گردهمايي خوب و مفيدي بود. من خودم از روي كنجكاوي رفته بودم. نه اعضاي انجمن ادبي رو ميشناختم و نه آقاي پورمهدي رو. شايد كساني كه بلاگ منو دائما مطالعه ميكنند از ميزان عشق و علاقه ي وافر من نسبت به بامداد مطلع باشند. ولي از اينكه دوستان و هم دانشگاهيام غول سپيد شعر سپيد رو نميشناسن و اغلب هيچ شعري ازش نخوندن دچار تاسف و رنج فراواني ميشم. درست يك روز قبل از اين گردهمايي وقتي بر روي بردها خبر شو خوندم هم تعجب كردم و هم خوشحال شدم. و تصميم گرفتم كه حتما من هم اونجا باشم. و ببينم كه بچه ها تا چه حد استقبال ميكنن و برگزاركنندگان چه حرفي دارند كه درباره ي شاملو بزنند. جلسه با صحبتهاي آقاي مجري شروع شد كه در وهله ي اول زبان تركي غليظ و اصيلش منو به تحسين واداشت. درمورد شاملو كمي صحبت كرد و بعد رشته ي سخن رو به دست آقاي پورمهدي سپرد. كه از حرفهاي خوب مفيد و تخصصي شان در حوزه ي ادبيات و شعر فيض برديم. متاسفانه چون قصد نوشتن در وبلاگ نداشتم  گزارشي از صحبتها تهيه نكردم.  متاسفانه اواسط جلسه نظم جلسه با  بي ادبي يكي از حضار و اعتراض يك نفر ديگه تا حدي به هم خورد و گروه مخالفان تا حدي به هم بي احترامي هم كردند. من از اينكه در محيطهاي فرهنگي چنين چيزهايي رو ميبينم خيلي تاسف ميخورم. و اميدوارم كه ديگه شاهد همچين چيزايي نباشيم. ولي در كل از انجمن ادبي بيليم نهايت تشكر رو از برگزاري اين گردهمايي  در اين محيط كوچك دانشگاهي  دارم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۳
 

   سلام دوستان. اميدوارم كه حالتون خوب باشه.

 

   راستش يه تصميمي در مورد يادداشتها گرفتم ، تا نظر شما چي باشه. از اين به بعد ميخوام براي تمام كامنتها پاسخ بدم.

دوستان براي يادداشت روز جمعه 14 اسفند كامنتهايي گذاشتند كه منو مجاب كرد جواب بدم.

 

   من به اين شعر علاقه ي وافري دارم. البته  كسي كه مخاطبه فعلا براش كامنت نذاشته . ولي به هر حال بايد بگم كه اين شعر يكي از بهترين شعرهاي ا.بامداد هستش.

آقاي "علی" ، شايد قصور از اين جانب بوده كه شعر رو كامل ننوشتم و گرنه شعر خيلي استخوان داريه..  آقاي atash بنده منظور شما رو از نااميدي نفهميدم! اتفاقا اين شعر به نظر من اصلا هم نااميدانه نيست! خوب بخونيدش. شايد سخن از بيداد باشه ولي از نااميدي هرگز. غريبهءعشق و ashnay garib  و متين  از اينكه مطلب رو پسنديديد خيلي خوشحالم. و بالاخره مصطفی-پرستوی مهاجر من قبلا يه يادداشت در مورد اسم بلاگ (از شهر سرد) نوشته بودم، البته از زبان شاعر.

 

  

   از شهر سرد

  

صحرا آماده ي روشن شدن بود

و شب از سماجت و اصرار خويش دست ميكشيد

 

من خود، گرده هاي دشت را بر ارابه ئي توفاني

                                            در نور ديدم

اين نگاه سياه آزمند آنان بود- تنها، تنها – كه

                      از روشنائي صحرا جلو گرفت

و در آن هنگام كه خورشيد، عبوس و شكسته دل از دشت ميگذشت،

آسمان ناگزير را به ظلمتي جاودانه نفرين كرد.

 

بادي خشمناك ، دو لنگه ي در را بر هم كوفت

و زني در انتظار شوي خويش، هراسان از جا برخاست.

چراغ، از نفس بويناك باد فرو مرد

و زن ، شرب سياهي بر گيسوان پريش خويش افكند.

 

ما ديگر به جانب شهر سرد بازنميگرديم

و من همه ي جهان را در پيراهن روشن تو خلاصه ميكنم.

 

 

                ***

سپيده دمان را ديدم كه بر گرده ي اسبي سركش ، بر

                              >دروازه ي افق به انتظار ايستاده بود

و آنگاه سپيده دمان را ديدم كه ، نالان و نفس گرفته،

                              >از مردمي كه ديگر هواي سخن گفتن به سر

                              >نداشتند، دياري نا آشنا را راه ميپرسيد.

و در آن هنگام ، با خشمي پرخروش به جانب شهر آشنا نگريست

و سرزمين آنان را ، به پستي و تاريكي جاودانه دشنام گفت.

 

پدران از گورستان بازگشتند

و زنان ، گرسنه بر بورياها خفته بودند.

كبوتري از برج كهنه به آسمان ناپيدا پركشيد

و مردي ، جنازه ي مرده ئي تازه زاد را بر درگاه تاريك نهاد.

 

ما ديگر به جانب شهر سرد بازنميگرديم

و من ، همه ي جهان را در پيراهن گرم تو خلاصه ميكنم.

 

              ***

خنده ها ، چون قصيل خشكيده ، خش خش مرگ آور دارند.

سربازان مست در كوچه هاي بن بست عربده ميكشند

و قحبه ئي از قعر شب با صداي بيمارش آوازي ماتمي ميخواند.

 

علف هاي تلخ در مزارع گنديده خواهد رست

و باران هاي زهر به كاريزهاي ويران خواهد ريخت

مرا لحظه ئي تنها مگذار،

مرا از زره نوازشت روئين تن كن:

من به ظلمت گردن نمي نهم

همه ي جهان را در پيراهن كوچك روشنت خلاصه كرده ام

                                     و ديگر به جانب آنان

                                      بازنميگردم.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۳
 

ادامه...                                                                                                                                                                               

    شش: خبرهایی که می خوانیم دلالت بر این دارند که در اثر سهل انگاری و بی احتیاطی گروههایی از مردم جان شان را از دست می دهند، به اینها اضافه کنیم تلفات مربوط به سقوط هواپیماهای مسافربری و نظامی که براساس آمارهای موجود بیشترین سقوط هواپیماها مربوط به میهن عزیز ما ایران است و به خاطر داشته باشیم که تعداد تلفات سقوط هواپیماهای ما از تلفات بمباران های جنگی هم بیشتر بوده است و یادمان باشد که فرمانده نیروی هوایی، فرمانده هوانیروز، رئیس سازمان هواپیمائی ملی، وزیر راه و کلیه افراد دیگری که مسوولیت پرواز بر آسمان را دارند خودشان در جریان سقوط هواپیماهای ایرانی کشته شده اند. به همه این قربانیان اضافه کنیم بیش از پنجاه هزار کشته زلزله بم و نابود شدن یک نسل از مردم ایران و یک گونه ایرانی و میراثی بجا مانده از سه هزار سال پیش را. این نکته را از خاطر نبریم که میزان بالای کشتگان زلزله در ایران نیز به دلیل شدت زلزله نیست، بلکه به دلیل استاندارد نبودن بناسازی و عدم توانایی در جلوگیری از تلفات پس از زلزله است، همانطور که میزان بالای کشتگان ناشی از تصادف در ایران به دلیل استفاده غیر استاندارد از اتومبیل، استاندارد نبودن جاده ها، استاندارد نبودن رانندگان، استاندارد نبودن پلیس و استاندارد نبودن حکومت ایران است. این نکته را به ذهن بسپاریم که میزان قربانیان تصادفات جاده ای ایران از تلفات هر جنگی بیشتر است، خوشحال نباشیم که مثل عراقی ها در جنگ قربانی نمی شویم، ما هر روز تلفاتی بیش از یک جنگ دائمی را به دلیل حماقت و بلاهت می دهیم، با این تفاوت که در این تلفاتی که می دهیم، در جنگی که نکرده ایم، فقط شکست خورده ایم. بدانیم و آگاه باشیم که در هیچ خراب شده ای این همه مردم قربانی زندگی غیراستاندارد نمی شوند و این حجم سنگین قربانیان در هیچ جای دنیا طبیعی نیست. نه تنها طبیعی نیست بلکه در مخیله کسی در دنیا نمی گذرد که آدمهایی در دنیا زندگی کنند که این همه برای قربانی کردن خود شجاعت و شهامت داشته باشند. واقعیت این است: جان مردم ایران قربانی بلاهت می شود. بلاهتی که امنیت شهروندان در آن نابود می شود. قبرستانهای ایران پر است از اجساد آدمهایی که نه بیمار بودند و نه پیر شده بودند و نه برای خطر کردن وارد ماجرایی شده بودند، این آدمها به دلایلی کاملا احمقانه قربانی زندگی غیراستاندارد شده اند. سووال این است: پاسخگوی این همه مرگ کیست؟

    هفت: آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل تاریخ و دورانی است که در آن بسر می بریم؟ آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل زیستن در جغرافیا و سرزمینی است که در آن زندگی می کنیم؟ آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل حکومتی است که در آن گرفتار شده ایم؟ آیا همه کسانی که در شرایط تاریخی مشابه ما زندگی می کنند این همه بخاطر بلاهت و نابخردی قربانی می دهند؟ آیا همه کسانی که در سرزمینی مانند جغرافیای ما زندگی می کنند( مثلا در همسایگی ما) این همه قربانی می دهند؟ آیا اگر یک هفته دیگر مردم در یک شورش سفید یا نارنجی یا سرخ جمع شوند و حکومت تغییر کند و در یک انتخابات کاملا دموکراتیک و آگاهانه نمایندگان واقعی ملت بر کشور ما حاکم شوند، از فردای آن انتخاب، یا از یک ماه بعد از آن، یا از دو سال بعد از آن دیگر بارش دومتر برف باعث ویرانی یازده هزار خانه نخواهد شد؟ آیا اگر حکومت تغییر کند دیگر هواپیماهای ما سقوط نمی کند و مسجد و مدرسه و اتوبوس آتش نمی گیرد؟ آیا اگر حکومت تغییر کند ما هم شیوه رانندگی مان تغییر می کند یا براساس شیوه رانندگی مان حکومت انتخاب می کنیم؟ کدام یک از این عوامل که برشمردم باعث این همه مرگ ناشی از زندگی غیراستاندارد است؟ آیا ممکن است فرض کنیم که حکومت و دولت و نظام و سیستم موجود رفتارش چندان با عموم مردم متفاوت نیست؟ آیا می شود فرض کرد که ما از قانون متنفر باشیم ولی حکومت قانونی رفتار کند؟ آیا می شود انتظار داشت که در روابط شخصی و تصمیمات فردی دیوانه وار رفتار کنیم اما حکومت مان یک حکومت دموکراتیک و معتدل و متعادل باشد؟ آیا می دانید اگر جملاتی را که در یک ساعت بر زبان می رانیم و همه ناشی از اندیشه ایرانی امروز ماست در هر دادگاهی در دنیا به قضاوت بگذارند براحتی به عنوان نژادپرست، مخل در آزادی دیگران، دشمن زندگی اجتماعی دیگران، تروریست، دشمن آزادی و دموکراسی محکوم خواهیم شد؟ آیا می توانید حدس بزنید اگر رفتاری که در طول یک هفته انجام می دهیم توسط پلیس هر کشور متمدنی که ما علاقمند هستیم چنان پلیسی داشته باشیم مورد بررسی قرار بگیرد براساس قوانین دنیای متمدن حداقل به ده سال زندان محکوم می شویم؟ چه کسی مقصر است؟ حکومت؟ تاریخ؟ جغرافیا؟ مردم؟ بیائید جستجو کنیم.
انگشت مان را به سوی تاریخ بگیریم و اشاره کنیم به حکومت هایی که با زور و ستم بر ما حکم راندند و مرگ آفریدند. ببینیم آیا عامل این همه مرگ و میر حکومت های تاریخ ایران هستند؟
رضاشاه که همیشه به عنوان قلدر و روستایی بی سواد نامیده شده است، وقتی برکشور حاکم شد به شهادت تمام تاریخی که علیه او نوشته شده است، در تمام دوران حکومتش که حکومت جبار و ستمگر خوانده شده است، حتی صد نفر هم به دلایل سیاسی و مخالفت با او کشته نشدند. به خاطر بیاوریم که تمام تاریخ دوران رضاشاه علیه او نوشته شده و ممکن نیست یک نفر در دوره او و به دستور او کشته شده باشد و صدبار نامش در تاریخ تکرار نشده باشد. انگشت اشاره مان را به سوی محمدرضا پهلوی بگیریم که همواره در تاریخ ایران به عنوان جلاد و دیکتاتور خونریز نامیده شده است. دوران حکومت او را روز به روز و ماه به ماه و سال به سال بگردیم و ببینیم چند نفر قربانی سیاست های او شدند. ببینیم چند نفر توسط او یا به دستور او کشته شدند. کشته های سالهای قبل از کودتای 28 مرداد را اضافه کنیم به کشته های کودتا و اعدام های ساواک و کشته های پانزده خرداد 1342 و کشته های واقعه فرقه دموکرات و کشته های سالهای انقلاب و ببینیم همه این کشته ها در 37 سال حکومت محمد رضا پهلوی سر به هزار نفر می زند؟ می توانیم کشته های جنگ ظفار و جنگ چند روزه میان ایران و عراق را هم درسال 1353 به آن اضافه کنیم. همه این گروه قربانیان سیاست در دوران پهلوی دوم هستند. بگذارید تاکید کنم که کشته شدن حتی یک نفر هم به اندازه مرگ هزاران تن تلخ و زشت و بیرحمانه است، از مقایسه کشته های سیاست قصد ندارم نتیجه بگیرم که کدام حکومت بهتر بود یا بگویم که کدام حکومت بیگناه بود. می خواهم سرفروکنیم به پستوی باورها و تصورات سیاسی و تاریخی مان و کمی بیرحمانه به تاریخ و جغرافیا و منش و رفتارمان در حوزه سیاست نگاه کنیم. بازهم یادآوری می کنم که در این بیست و پنج سال که در داخل و خارج از ایران دهها و صدها کتاب در بازنگری و تاریخ نویسی دوران پهلوی منتشر شده است، بی تردید هشتاد درصد آنها علیه حکومت محمدرضا پهلوی نوشته شده و بی تردید می توانیم مطمئن باشیم اگر تعداد کشته های حکومت پهلوی بیشتر از واقع نوشته نشده باشند، کمتر از واقع نوشته نشده اند. با همه این توضیحات گمان من بر این نیست که قربانیان سیاست در دوران پهلوی دوم و اول بیشتر از هزار نفر باشند. در دوران حکومت آن دو پهلوی نه جنگ بزرگی برپا شد که هزاران یا صدها قربانی بگیرد و نه در شورش های منطقه ای صدها و هزاران تن کشته شدند. فقط یک توضیح را ضروری می دانم و آن اینکه قربانیان مرگ و میر ناشی از بی برنامگی و نبودن حکومت و نازل بودن سطح بهداشت و قحطی در اواخر حکومت قاجار که هرج و مرج وجود داشت، نه دهها و صدها برابر بلکه چندهزار برابر کل قربانیان سیاست در دوران حکومت دو پهلوی بود. فرض می کنیم که به هر دلیل در دوره حکومت رضاشاه یا محمدرضا پهلوی جنگی در می گرفت، مثلا ایران وارد جنگ دوم جهانی می شد، یا ایران و عراق در سال 1353 جنگی طولانی را آغاز می کردند و در اثر جنگ هزاران تن کشته می شدند، در این صورت قربانیان حکومت پهلوی دیگر در حد هزار نفر خلاصه نمی شدند. می خواهم تردید کنم که اگر یک حکومت یا یک جنبش سیاسی برای رسیدن به یک آرمان بزرگ بشری صدها قربانی بدهد، از جان این قربانیان بتوان چشم پوشی کرد، اما اگر حکومتی در یک سرکوب خیابانی بیست نفر را بکشد نباید از آن چشم پوشی کرد. در یک نگاه کاملا غیرایدئولوژیک و حتی غیرآرمانی می خواهم تاکید کنم که اگر بخاطر نابخردی و بلاهت یک حکومت هزار نفر در اثر بیماری مالاریا بمیرند، تعداد این هزار نفر صد برابر آن ده نفری است که توسط حکومتی دیگر تیرباران می شوند. از نگاه کاملا غیرآرمانی می خواهم تاکید کنم که قربانیان یک حکومت و یک دولت فقط کسانی نیستند که در اتاق های شکنجه و سالن اعدام یا در شورش خیابانی کشته می شوند، بلکه قربانیان تصمیمات غلط و نابخردی و ناتوانی و نادانی نیز جزو قربانیان سیاست های یک حکومت و دولت هستند.
انگشت اشاره را به تاریخ 25 ساله جمهوری اسلامی بازمی گردانم، در طول این 25 سال ما حکومت جمهوری را جانشین نظام سلطنتی کردیم و اراده و آرزوی صدساله مان را برای رسیدن به آزادی و عدالت در انقلاب 1357 به حکومت تبدیل کردیم. قربانیان مستقیم این انقلاب یعنی افرادی که توسط حکومت جمهوری اسلامی و به عنوان مخالفان این نظام کشته شدند حداقل ده برابر تمام کشتگان توسط حکومت پهلوی است. لابد به من خواهید گفت که راه جانبداری از حکومت پهلوی را رفته ام، اما چنین نیست، من فقط و فقط گفته ام که تعداد قربانیان مستقیم این نظام انقلابی ده برابر قربانیان آن نظام دیکتاتوری بوده است. اما از نظر من قربانی اصلی و مهم حکومت جمهوری اسلامی قربانیان تابستان 1367 نیستند، قربانیان 1367 فقط کسانی هستند که به چشم آمده اند، چون بی رحمی شیوه مرگ آنان چنان آشکار است که نام قربانی بلافاصله تصویر آنان را به ذهن ما متبادر می کند، اما تعداد قربانیان جنگ ایران و عراق بسیار بیشتر و نوع مرگ آنان بسیار وحشتناک تر و آثار اجتماعی آن بسیار عمیق تر از مرگ قربانیان 1367 است. خواهند گفت که رزمندگان جنگ شجاعانه جنگیدند و به شهادت رسیدند. اما من می خواهم سووال کنم با فرض اینکه کشتگان جنگ ایران و عراق با شهامت روی مین رفته باشند، یا شجاعانه پس از کشتن دشمن به شهادت رسیده باشند، یا در هنگام فرار از جنگ کشته شده باشند، یا در پناهگاه و از ترس سکته کرده باشند، آیا چیزی عوض می شود و آیا شماری از کشتگان سیاست این سالها کم می شود؟ آیا اگر کشتگان جنگ ایران و عراق مرگ خود را آگاهانه انتخاب کرده باشند نام آنان دیگر در شمار قربانیان ثبت نمی شود؟ وقتی کسی قربانی خشونت سیاسی است چه فرقی می کند ترور کرده باشد و اعدام شده باشد یا ترور شده باشد؟ چه فرقی می کند که مرگش را آگاهانه انتخاب کرده باشد یا ساده دلانه قربانی تبلیغات شده باشد؟ چه فرقی می کند نامش شهید باشد یا معدوم؟ بگذارید تردیدها را کمی بی رحمانه تر ادامه دهم. من مدعی ام تعداد کسانی که در جنگ ایران و عراق به دلیل نابخردی، اشتباه عملیاتی، لو رفتن عملیات جنگی ناشی از نبودن سیستم ضداطلاعاتی در جنگ و ندیدن آموزش نظامی کشته شدند، بسیار بیشتر از کسانی هستند که بطور طبیعی در یک عملیات جنگی کشته می شوند. این افراد قربانیان بلاهت و بی برنامگی شدند. دهها هزار کشته عملیات کربلای چهار و پنج کسانی بودند که در اثر اشتباه عملیاتی کشته شدند. ممکن است بگوئید که جنگ ایران و عراق در حقیقت مقاومت در برابر تجاوز دشمن بود، می پذیرم، اما ادعا می کنم که تعداد کسانی که به دلیل مقاومت در برابر متجاوز کشته شدند یک دهم کسانی که برای آزاد کردن کربلا و تجاوز به خاک عراق رفتند یا انگیزه های ماجراجویانه داشتند یا به اجبار در جنگ حضور یافتند هم نیست. و می خواهم ادعا کنم که اگر اشتباه در برآورد سیاسی و نظامی در رهبری مجاهدین خلق نبود، این همه جوان در جریان سی خرداد و عملیات فروغ جاودان قربانی خشونت نمی شدند. بلاهت و خریت و بی برنامگی و ارزیابی های غلط خاص یک گروه سیاسی نیست. می خواهم نتیجه بگیرم که اولا قربانیان انقلاب پرشکوه ملت ما بسیار بیشتر از قربانیان دیکتاتوری رژیم وابسته شاه بوده است و می خواهم نتیجه بگیرم که کشتگان ناشی از نابخردی و بی برنامگی سیاسی و ارزیابی غلط سیاسی بسیار بیشتر از آرمانخواهان و مردان باشهامتی بوده است که برای رسیدن به آرمان شان جان از دست دادند. فارغ از اینکه لازم است بگویم که آرمانهای سیاسی گروهها و احزاب در قدرت یا در جستجوی قدرت ما در صد ساله اخیر برای ما چیزی جز مرگ و نیستی و عقب ماندگی نداشته است. نتیجه تلخ تر و دشوارتر اینکه اگر کشته های مبارزه مسلحانه علیه شاه در دهه پنجاه می دانستند که ممکن است زنده بمانند و پانزده سال بعد توسط حکومتی که حاصل مبارزات آنهاست کشته شوند هرگز حاضر نمی شدند به راه شان ادامه دهند. و این که اگر شهدای هویزه و شلمچه و دوکوهه می دانستند با شهادت شان راه کربلا باز نمی شود، بلکه بیست سال بعد آمریکایی ها کربلا را از دست صدام آزاد می کنند و آنرا در یک انتخابات آزاد به دست نخست وزیر مورد نظر آیت الله سیستانی می دهد حتما در کارشان تجدید نظر می کردند و حاضر نمی شدند برای آزاد کردن کربلا بمیرند. اما فاجعه به همین جا خاتمه نمی یابد، فاجعه این است که ما برای داشتند تصویری زیبا از تاریخ مبارزات مان به خودمان و دیگران و تاریخ دروغ می گوئیم، و این دروغ ها را همواره تکرار می کنیم. ما به دروغ از انقلاب مشروطه به عنوان انقلابی پیروز نام می بریم، در حالی که اگر رضاشاه به عنوان عامل انگلیس روی کار نیامده بود و به زور و برخلاف نظر رهبران مشروطه ایران به سوی ترقی و تجدد نمی رفت، ما تا سالها در همان گند و گه قاجار دست و پا می زدیم. ما دروغ می گوئیم که جنبش ملی شدن نفت یک قیام ملی بود، اصلا از این خبرها نبود، تمام این ماجرا یک عمل حقوقی از سوی دولت وقت بود که با پشتیبانی پادشاه وقت و حمایت مجامع بین المللی به نتیجه رسید و جنبش ملی شدن نفت به دلیل رفتارهای غلط مصدق و کابینه اش شکست خورد و امکانی که برای ایجاد یک حکومت ملی بوجود آمده بود به دلیل عشوه های مصدق و تندروی های فاطمی و اشتباهات توده ای ها نابود شد. ما دروغ می گوئیم که کودتای 28 مرداد 1332 قیام ملت برای حفظ سلطنت بود، بحران حکومت ناکارآمد مصدق به جایی رسیده بود که با آمدن دویست نفر به خیابان و حمایت و برنامه ریزی آمریکا همه جنبش ملی در عرض سه روز دود شد و به هوا رفت. ما دروغ می گوئیم که انقلاب مسلحانه مجاهدین و فدائیان رژیم شاه را تحت فشار قرار داد و باعث قیام مردم شد، حرکت مسلحانه دهه پنجاه به دلیل بی سوادی تعدادی دانشجوی کتاب نخوانده و هیجانزده به سرعت آغاز شد و بدلیل ناشیگری این چریک ها به سرعت توسط ساواک کنترل شد و در سال پنجاه و هفت اثری از فدائیان و مجاهدین باقی نمانده بود. ما دروغ می گوئیم که انقلاب ایران انقلابی علیه دیکتاتوری و بی عدالتی بود، انقلاب ایران واکنش ملتی خیالپرداز نسبت به حکومتی پر از اشتباه بود و نتیجه اش در هر زمینه ای که حساب کنیم به زیان سرنوشت ملت ایران بود. ما دروغ می گوئیم که جنگ عراق صرفا حاصل تجاوز آمریکا و عراق به ایران بود، اگر حکومت بعد از انقلاب آن همه پراشتباه رفتار نکرده بود هرگز تاوانی مانند جنگ را نمی داد. ما دروغ می گوئیم که مقاومت رزمندگان ایران علیه دشمن پیروز شد، ما در جنگ عراق با بی عقلی و بی کفایتی تمام فرصت های پیروزی را از دست دادیم و چه در میدان نبرد و چه روی کاغذ شکست خوردیم. ما دروغ می گوئیم که در جریان سرکوب های خرداد 1360 تا اعدام های 1367 حکومت جمهوری اسلامی با خشونت مخالفانش را کشت، در خرداد شصت اگر مجاهدین پیروز شده بودند ده برابر لاجوردی آدم می کشتند، تنها تفاوت این بود که مجاهدین پیروز نشدند. این ها همه فاجعه است. اما همه فاجعه این نیست، فاجعه بزرگتر این است که قربانیان تصادفات رانندگی در ایران از کل قربانیان جنگ و سیاست هم بیشتر است. فاجعه این است که قربانیان تندروی در جاده های ایران صدها برابر قربانیان تندروی های سیاسی جامعه ماست. فاجعه این است که زندانیان تصادفات رانندگی صدها برابر زندانیان سیاسی کشور است. ما قربانیانی بی خردی و اشتباه هستیم، فاجعه این است!
فاجعه این است که در یک روز در بیروت و تهران دو حادثه اتفاق می افتد. در بیروت رفیق حریری در جریان انفجاری عظیم همراه با ده تن دیگر در جریان یک توطئه کشته می شود و دهها ساختمان ویران می شود و دهها اتومبیل آتش می گیرد، روابط بین المللی تغییر می کند و سیاست خاورمیانه نسبت به حضور سوریه در لبنان دگرگون می شود. بدنبال ترور رفیق حریری به مدت یک هفته لبنان در صدر اخبار جهان قرار می گیرد. در همان روز در اثر یک آتش سوزی احمقانه شصت نفر در مسجد ارگ تهران کشته می شوند. نه توطئه ای در کار بوده است و نه دست دشمنی دیده می شود، این خبر جز چند ساعت در رسانه های داخل و خارج منعکس نمی شود و هیچ چیزی هم در هیچ جایی تغییر نمی کند، فقط شصت نفر در آتش بلاهت می سوزند، بلاهتی که هر روز تکرار می شود و آتشی که هر روز به یک دلیل ابلهانه افروخته می شود. همین! فاجعه این است!
دو سال است که همه نیروهای سیاسی تلاش می کنند تا حکومت را وادار سازند که از اعدام های سیاسی خودداری کند. حتی ماجرای خانم افسانه نوروزی که ربطی به سیاست هم نداشته است در اثر فشار نیروهای سیاسی تبدیل به یک پروژه سیاسی می شود و سرانجام در اثر واکنش مثبت و انسانی افکار عمومی افسانه نوروزی آزاد می شود و به خانه می رود. هاشم آقاجری که تا پای اعدام رفته است سرانجام با فشار افکار عمومی آزاد می شود و به خانه می رود و فعالیت سیاسی اش را از سر می گیرد. می توانیم بگوئیم که در سال گذشته حتی یک نفر هم به دلیل سیاسی در ایران اعدام نشده است، اما آیا می توانیم از صدها قربانی بلاهت و عقب ماندگی مدیریت که مستقیما ناشی از طرز فکر سیاسی ماست، چشم پوشی کنیم؟
این همه قربانی ناشی از چیست؟ این همه مرگ به چه دلیل اتفاق می افتد؟ آیا این همه فاجعه و قربانی ناشی از حکومت است؟ میان آنچه خاتمی قانونگرایی می نامد و این همه کشته های ناشی از عدم رعایت قانون در رانندگی چه رابطه ای وجود دارد؟ میان آنچه کرامت انسانی نامیده می شود و این همه آدمی که در آتش سوزی مدرسه و مسجد و اتوبوس کشته می شوند چه رابطه ای وجود دارد؟ ایا احترام به انسان فقط برای این است که انسان موضوع سخنرانی قرار بگیرد؟

    هشت: غلامحسین کرباسچی مظهر مدیریت موفق 25 سال اخیر ایران است. او در طول دوران شهرداری اش در شهر تهران موفق شد سطح زندگی شهروندان تهرانی را بهبود ببخشد. اما ما مردم ایران به این دلیل نبود که به کرباسچی علاقمند شدیم، اصولا برای ما اهمیتی ندارد که یک مدیر سطح زندگی مردم را بهبود ببخشد. همانطور که برای ما هیچ اهمیتی ندارد که در دوران حکومت امیرکبیر دولت و دیوان سر وسامانی پیدا کرد و در دوران رضاشاه سطح زندگی و مدنیت در ایران بالا رفت و جلوی مرگ و میر و هرج و مرج گرفته شد و در دوران نخست وزیری هویدا وضع اجتماعی و اقتصادی مردم به تعادل رسید و در دوران هاشمی رفسنجانی فضای اجتماعی و مدیریت کشور بهبود پیدا کرد و در دوره خاتمی فرهنگ و سیاست خارجی و آزادی بیان و وضع اقتصادی جامعه بهتر شد. برای ملت ما بهبود مدیریت هیچ اهمیتی ندارد. از نظر ما کرباسچی چون دزد بود محاکمه شد، چون همه مدیران و بالطبع شهرداران از نظر ملت ایران دزد هستند، اما چون کرباسچی در جریان محاکمه اش قاضی دادگاه را دست انداخته بود و به محسنی اژه ای جواب های دندان شکنی داده بود، تبدیل به قهرمان ملی شد. همین کرباسچی وقتی درخواست عفو کرد از حافظه ملت ایران برای همیشه حذف شد و برای همیشه به زباله دانی تاریخ افتاد. برای ملت ایران مهم نیست که امیرکبیر دارالفنون را راه انداخت و به تجارت و اقتصاد ایران اندک سروسامانی داد، مهم این است که امیرکبیر شهامت داشت و روبروی مادر شاه ایستاد. برای ملت ایران تمام خدمات رضاشاه در راهسازی و بهبود سطح بهداشت و ایجاد سیستم نوین قضائی و ساختن دانشگاه و ساختن کارخانه به اندازه یک هزارم شهامت فرخی یزدی که در سن بیست سالگی به دلیل هجو کردن حاکم یزد لبهایش را دوختند و با همین عمل قهرمان تاریخی ملت ما شد ارزش ندارد. برای ملت ایران تمام زحمات مهندس مهدی بازرگان و کاردانی اش در ساختن سازمان آب تهران که نقش مهمی در زندگی مردم پایتخت ایران داشته است به اندازه یک هزارم شجاعت او در مخالفت با شاه ارزش ندارد. برای ملت ایران تمام کاردانی و مدیریت دوران هاشمی رفسنجانی برای بیرون بردن کشور و دولت از معادله تنگنای حکومت ایدئولوژیک به سوی دولتی که بتواند اندکی به معیارهای کارآمدی نزدیک شود ارزش ندارد، اما اگر همین هاشمی رفسنجانی اعلام کند که قصد تغییر قانون اساسی را دارد و به همین دلیل خانه نشین شود یا یک روز زندانی شود، ملت ایران او را به قهرمان ملی تبدیل خواهند کرد. برای ملت ایران چاپ هزاران کتاب و گسترش تولید فرهنگی و هنری و باز شدن فضای اجتماعی و کارآمد شدن دستگاه سیاست خارجی و کنترل نرخ ارز و متوقف شدن رفتار دستگاه رسمی امنیتی علیه مخالفان و روشنفکران در دوران خاتمی هیچ ارزشی ندارد، اما اگر خاتمی استعفا دهد به سرعت از یک دروغگوی خائن تبدیل به یک قهرمان بزرگ ملی می شود. ملت ما ملتی قهرمان پرور و شهید پرور است و دوست دارد که مدیران کشور نه در اداره کشور و بهبود زندگی مردم که در تهییج آنان بکوشند. ملت ایران مدیران لایق را دوست ندارد، بلکه قهرمانان شجاع را دوست دارد.

     نه: در اثر بارش برف گیلان یازده هزار خانه ویران شد. در اثر زلزله بم بیش از پنجاه هزار نفر کشته شدند. در اثر تصادفات رانندگی هر ساله بیش از بیست هزار نفر در تصادفات رانندگی می میرند و برای ما اینها هیچ اهمیتی ندارد. اما برای ما یک اعدام سیاسی یعنی همه چیز. برای ما صد و پنجاه هزار زندانی مالی که در زندان های جمهوری اسلامی می پوسند به اندازه صد زندانی سیاسی ارزش ندارند. مشکل اصلی امروز ما قبل از استبداد و وابستگی و بی عدالتی مشکل زندگی غیر استاندارد است، مشکل این است که حتی اگر آزادی بیان هم داشته باشیم ممکن است در جریان زلزله یا تصادف بمیریم. فاجعه عقب ماندگی و نابخردی هر ساله دهها برابر دیکتاتوری از ما قربانی می گیرد. ممکن است بگوئید تا زمانی که این حکومت برسرکار است نمی توان انتظار بهبود اوضاع را داشت. و ممکن است بگوئید برای هر تغییری نخست باید این حکومت برود. صد سال قبل مشروطه خواهان می گفتند حکومت ناصرالدین شاه برود، هر کس می خواهد بیاید، وقتی رضاشاه سرکار آمد ملت ایران فقط یک آدم زورگو می خواستند تا کشور را اداره کند، اما وقتی رضاشاه به تبعید رفت تا سالها حتی اجازه نمی دادند جسدش را در ایران دفن کنند. وقتی انقلاب شد مردم می گفتند شاه برود، هر کسی می خواهد بیاید. امروز بخش وسیعی از مردم براین اعتقادند که اگر این امکان وجود داشت که به جای یک انقلاب، حکومت پهلوی خودش را اصلاح کند این همه فاجعه به سر ملت ما نمی آمد. امروز بخش وسیعی از مردم ایران می گویند این حکومت برود، هرکس بیاید بهتر است. چرا ما با هر حکومتی مخالفیم؟ و چرا ویرانگری یک خصوصیت ایرانی است؟ من سووال می کنم: در حال حاضر کدام جریان برانداز عاقل تر، کارآمدتر و منطقی تر از همین حکومت نکبت است؟ یک دلیل مهم که براساس آن من معتقدم براندازی حکومت ایران کار غلطی است این است که هیچ نیرویی جز مردم وجود ندارد که بتواند این حکومت را تغییر دهد. کسانی که روش اصلاح را نادرست و براندازی را تنها راه ممکن می دانند جز اینکه روش شان غلط است مشکل شان این است که دروغ می گویند و توان برانداختن حکومت را ندارند. این گروه مجانینی که تلویزیون های لس آنجلسی را در کنترل دارند نماد شاخص جریان اپوزیسیون برانداز هستند، باشعورترین و عمیق ترین و دانشمندترین شان آقای اهورا پیروز یزدی است. چنین مجنونی اگر در ایران برسرکار بیاید چه فاجعه ای اتفاق می افتد؟ مشکل این است که اگر هر کسی برسرکار بیاید بهتر از این وضع نیست. ما دیگر بعد از این همه سال و این همه تجربه تلخ نمی توانیم با چشم بسته به استقبال حکومتی برویم که نمی دانیم چیست و بعدا چه خواهد کرد.

    ده: و نکته آخر اینکه من معتقدم بخش وسیعی از مشکلات ما ناشی از ملت ایران است و تا زمانی که ملت ایران در یک پروسه طولانی نتوانند اخلاقیات و شیوه نگاه و منش خود را تغییر دهند، تغییر حکومت دردی را دوا نمی کند. ما دچار توهم هستیم، ما بدون دلیل معتقدیم که بزرگترین ملت تاریخ هستیم. ما بدون داشتن مستندات کافی معتقدیم هنر نزد ایرانیان است و بس، ما بدون دلیل معتقدیم که تمام جهان متعلق به ماست، تمام آسیای میانه جزو کشور ماست، بحرین و قطر استانهای ایران هستند و معتقدیم از اعراب بطور کلی برتریم. ما معتقدیم همه پیشرفت های دنیا توسط مهاجرین ایرانی انجام می شود. دیوانه ای مانند حسن عباسی هم همین حرف را می زند، او هم معتقد است ایران باید تمام جهان را کنترل کند، منتهی او می خواهد همه دنیا را مسلمان کند، اما ما با حکومت دینی مخالفیم. تا زمانی که ملت ایران دچار دروغگویی و ریاکاری است نمی توان انتظار داشت رسانه های کشور دروغ نگویند. راستی چرا ما انتظار داریم اپوزیسیون و نیروهای پیشرو کشور بتوانند حکومت را از بین ببرند؟ وقتی ایرانیان به دلیل حسادت و بخل حاضر به تحمل همدیگر نیستند چگونه قرار است وحدت ملی اتفاق بیفتد؟ چرا انتظار داریم مدیران کشورمان کار کنند و وضع کشور رو به پیشرفت برود، وقتی که ملت ایران بطور تاریخی ملتی تنبل هستند؟ چگونه انتظار داریم ایران به ثبات برسد، وقتی که هر ایرانی در موقعیت سیاسی یک آنارشیست ضدقدرت است؟
می دانم از خواندن این حرف ها عصبانی خواهید شد، اما لازم است یکبار با بیرحمی به خودمان نگاه کنیم. حکومت امروز ایران لایق این کشور نیست. در این تردیدی نیست، اما من معتقدم هر روندی که طی آن شیوه زندگی ایرانی تغییر نکند، اما حکومت تغییر کند روندی بازگشت پذیر به سوی وضع تلخ و بدی است که در آن قرار داریم. حکومت ایران باید خودش را اصلاح کند، اما این تنها در صورتی ممکن است که ما بتوانیم حکومت را وادار به اصلاح کنیم. و این در صورتی ممکن است که ما بتوانیم افکار عمومی جهان را برای وادار کردن حکومت ایران تحت فشار قرار دهیم. آیا ما توانایی این کار را داریم؟ اپوزیسیونی که به عنوان اپوزیسیون خارج از کشور تعریف شده است قدرت تحت فشار قرار دادن حکومت را ندارد، این اپوزیسیون علیل و پیر و درمانده و بی سازمان است. به عبارت دیگر نجات دهنده ما خودش بیمار است. اما من معتقد نیستم که نجات دهنده در گور خفته است. من معتقدم نبض تحولات در داخل ایران همچنان می تپد. اما معتقدم ما بیش از هر زمانی به نقد جدی خود محتاجیم. بیش از هر زمانی نیازمند آن هستیم که از فریب دادن همدیگر و رویا بافی و ساختن تصورات غیرممکن و غیرواقعی پرهیز کنیم. افغانستان تغییر کرد، چون ایران باید تغییر می کرد. عراق تغییر کرد، چون ایران باید تغییر می کرد. ایران همچنان در وضعی اسفبار قرار دارد. سیاستمداران جهان می دانند که تغییر وضع ایران تنها با رفتاری که ملت ایران باید انجام دهد ممکن است. و ملت ایران اگر سرنوشت اسفبار و تلخ خود را نمی خواهد باید در رفتار تاریخی اش تجدید نظر کند. یک بار هم شده بعد از صد سال تلاش کنیم تجربه های تلخ گذشته را تکرار نکنیم.

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۳
 

برف سیاه، سیدابراهیم نبوی

 

 

    یک: دلم می خواست برف ببارد، نه از آن برف ریزه ها که هنوز روی زمین ننشسته آب می شوند و گم می شوند لای خاک. دلم برف سفید می خواست، از آن برف ها که ببارد و بنشیند روی زمین و سرتاسر چشم انداز را سپید کند. دانه دانه که برف آمد حسی زیبا و پر از دلتنگی نشست توی جانم. برف هم انگار که فهمیده باشد، آمد و آمد، آنقدر آمد که وقتی روی زمین گام برمی داشتی نقش کف کفش نقاشی می شد روی بوم سپید برف. دلم می خواست برف همینطور ببارد، تا فردا، تا چند روز. و برف آنقدر آمد که دیگر نمی شد در شهر راه رفت. حالا دیگر نمی شد در شهر راه رفت. ساعتها بود که بدون توقف می بارید، تمامی نداشت. انگار که تمام ابرهای عالم می خواستند بنشینند روی خیابانهای شهر. سنگین می بارید. حالا دیگر ماشینهای پارک شده در خیابان هم زیر برف رفته بودند. خانه ها هم آرام آرام زیر پوشش سپید و سرد برف محو می شدند، دیگر نمی شد برف سنگین را با درست کردن آدم برفی به شوخی گرفت. مثل بهمنی که از بالای کوه راه بیفتد و کم کم بزرگ شود، برف سپید هم یک باره تبدیل شد به هیولا، شد غول سفیدی که وقتی پاهایش را روی بام خانه ها می گذاشتند، سقف خانه ها یک به یک روی سر مردم آوار می شد، حالا دیگر مردم از برف می ترسیدند، سرما آدم ها را مچاله می کرد. آنقدر برف بارید که رفت و آمد را هم مختل کرد، بچه ها نشستند توی خانه، رادیو خبر می داد که رفت و آمد ممکن نیست، رادیو می گفت که سقف بسیاری از مدرسه ها در اثر سنگینی برف فروریخته است. خبر داده شد که دانشگاهها هم تعطیل است. مغازه ها هم تعطیل شد، نانواها نمی توانستند مغازه ها را باز کنند، کسی نمی توانست از خانه بیرون برود که بتواند کاری بکند. دیو سپیدی که نرم نرم آمده بود، افتاد به جان مردم. شهر در تاریکی فرورفت. برق هم قطع شد، راههای بین شهرها هم قطع شد، مسافران هم در میان راه ماندند. وقتی به خیابان رفتم جز سفیدی یکدست و غیرقابل تحملی که به مرگ می ماند و تمام زندگی مردم را پوشانده بود چیزی را نمی شد دید. برف در تاریکی و بی برقی رنگ سفیدی مرگ داشت. دیگر این برف آن برف نبود که می شد در سپیدی و آرامشش گام زد، این برف برفی نبود که گفته بودی دوستش می داری که وقتی می بارد قدم بزنی، دیگر به این برف سلام هم نمی شد کرد، گفته بودی برف نو، برف نو، سلام سلام. حالا دیگر برف یک هیولای وحشتناک بود. هیولایی که دست و پای آدم ها را بسته بود و جز سیاهی و خاموشی چیزی برایشان باقی نگذاشته بود......

     دو: این نوشته را یکی دو روز بعد از برف گیلان نوشته بودم، می خواستم به این مناسبت تاسف بار به چیزی اشاره کنم که سالهاست ناگفته ایست در من و گه گاه به احتیاط به آن نزدیک می شوم و هربار با ترس از آن فاصله می گیرم. خبر برف گیلان مثل بارانی تند آمد و به سرعت زیر برف های سنگین خبر ترور رفیق حریری و خبرهای انتخابات عراق و خبرهای انتخاباتی نهمین دوره ریاست جمهوری محو شد. یکی دو تیتر آرام در روزنامه ها، یکی دو خبر در ایسنا و چند خبر در صدا و سیما به فاجعه ای که در اثر برف گیلان بوجود آمده بود اشاره داشت، انگار همگان چنان از این حادثه شرم می کردند که نمی خواستند حتی خبرش را منتشر کنند. در سایت های اینترنتی و وبلاگها هم مطابق معمول حسین درخشان خبری نوشت و لینکی داد به وبلاگ هایی که بچه های زیر برف می نوشتند. در این وبلاگها بچه های زیر برف به خوانندگانی که به قول نیما در ساحل شاد و خندان نشسته بودند و خبر مردم رشت را از دور می خواندند گزارش لحظه به لحظه فرورفتن شهر را زیر دو متر برف می دادند. فرنگی ها، خبر را منتشر کردند، خبری که می شد شگفتی هر انسانی را که در دنیای متمدن زندگی می کند برانگیزد. خبر می گفت که در اثر بارش دو متر برف بیش از یازده هزار خانه و مدرسه ویران شده است و مردم در خاموشی و بی برقی و قطع آب و عدم امکان رفت و آمد زندگی می کنند. خبرها می گفت که مردم شهرها و روستاهای گیلان با خطر سرما و گرسنگی و تشنگی مواجه اند. خبرها اعلام می کرد که سازمان اداری و دولتی در اثر برف تعطیل شده است و سیستم دولت دچار فلج شده است. همه خبرها یک سووال را در ذهن تکرار می کرد: چرا یک حادثه می تواند در زندگی ما ایرانیان به سرعت تبدیل به یک فاجعه مرگبار شود و جان عده ای را بگیرد؟ چرا تا این حد مرگ و نیستی همسایه دیوار به دیوار زندگی ناامن ما ایرانیان است؟ آیا ما مستحق این حد ویرانگر از مصیبت و فاجعه هستیم؟

سه: می خواستم در مورد برف گیلان بنویسم که ماجرای مسجد ارگ در همین هفته گذشته پیش آمد. در ایام عزاداری سیدالشهداء مسجد ارگ تهران آتش گرفت و بیش از شصت نفر از مردم در اثر سوختگی کشته شدند و بیش از سیصد نفر مجروح شدند. علت این بود که در سال 2005 میلادی و در کشوری که رهبرانش حاضرند تا پای جنگ پیش بروند تا حق استفاده از فناوری صلح آمیز انرژی هسته ای را داشته باشند، یکی از عزاداران برای گرم کردن خودش در مسجد بخاری نفتی به مسجد می برد، آتش سوزی رخ می دهد و شصت تن کشته و سیصد تن زخمی می شوند. خبر بر این مدلول دلالت دارد که در اثر سهل انگاری و بی احتیاطی، جان دهها و صدها تن گرفته شده است. کسانی بدون اینکه بطور طبیعی در موقعیت مخاطره آمیز قرار گرفته باشند جان شان را از دست دادند. این کشتگان نه قربانی استبداد و تروریسم هستند و نه قربانی مقاومت قهرمانانه یک ملت در برابر تجاوز دشمن، اینها قربانی عقب ماندگی و بلاهت هستند. مغز ایرانی مان را به کار می اندازیم و نتیجه می گیریم که القاعده یا دشمنان نظام جمهوری اسلامی یا یک نیروی تروریستی مخفی چنین اقدامی کرده است، اما چنین نیست، وقایعی از این دست چنان تکرار می شود و قربانیانی از این دست چنان از حد افزون شده است که می توانیم به قطع و یقین بگوئیم که بلاهت و عقب ماندگی بزرگترین عامل مرگزای سرزمین ماست. به این سووال جواب بدهیم: کسانی که نمی توانند خطر یک بخاری نفتی را کنترل کنند چگونه قرار است از انرژی هسته ای استفاده صلح آمیز کنند؟ لابد می گوئید که در این مثل جای مناقشه فراوان است، اما این یک مثال نیست، این داستان زندگی ناامن هر روزه مردم ایران است. یک ماه پیش از این بیش از بیست دانش آموز ابتدائی مدرسه سفیلان در لرستان بخاطر آتش سوزی بخاری نفتی کشته شدند. و چند روز قبل این خبر را خواندیم و شنیدیم که چهارده نفر از مسافران یک اتوبوس مسافربری به دلیل آتش سوزی کشته شدند، علت آتش سوزی استفاده از کپسول گاز در اتوبوس اعلام شد. در کدام ویرانخانه ای و در کدام کشور عقب مانده ای برای گرم کردن اتوبوس در کشوری که هوایش سرد است و اتوبوس را خودش تولید می کند، از کپسول گاز استفاده می کنند؟ در کدام دنیای عقب مانده ای ممکن است جان مردم بخاطر انفجار کپسول گاز در اتوبوس مسافربری از دست برود؟ بخاری نفتی در مسجدی که حداقل پانصد نفر در آن اجتماع می کنند چه می کند؟ این چه روش استفاده از انرژی در یکی از بزرگترین تولیدکنندگان نفت و گاز دنیاست که بزرگترین افتخار سیاسی و ملی اش ملی کردن نفت است و مهم ترین دلیل اهمیت استراتژیک آن بخاطر عبور بخش اعظم انرژی دنیا از تنگه هرمز است. چطور ممکن است کسی بلد نباشد یک اتوبوس و یک مدرسه و یک مسجد را گرم کند و بلد باشد از انرژی هسته ای استفاده صلح آمیز کند؟ چطور ممکن است آدمهایی که با جان خودشان این همه خطر می کنند خطری برای دیگران نداشته باشند؟

   چهار: می خواستم در مورد آتش سوزی مسجد ارگ بنویسم و بگویم که در این فاجعه دنبال دست القاعده نگردیم، تعداد قربانیان حماقت در سال گذشته در ایران دهها برابر قربانیان تروریسم در سراسر جهان است، می خواستم بگویم که اگر برای کشته شدن چهار نفر در عراق و لبنان و افغانستان حتما باید یک عملیات انتحاری انجام بگیرد و تروریستی باید خودکشی کند تا دیگران را هم نابود کند، در ایران یک اقدام ملی برای عملیات انتحاری دائما در حال انجام است، با این تفاوت که در این خودکشی دسته جمعی قرار نیست دشمن از بین برود، بلکه مردم بی گناهی قربانی می شوند که در عین بی گناهی، خودشان دشمن خودشان اند. این ها را می خواستم بگویم و دلایل آنرا هم می خواستم بگویم، اما هنوز نوشته را به جائی نرسانده بودم که دیروز خبر زلزله زرند کرمان را شنیدم. تا کنون خبر از مرگ بیش از ششصد نفر در زلزله زرند داده شده است. ظهر برای خرید به فروشگاه مردی لبنانی رفته بودم که می دانست من ایرانی هستم، از من پرسید چه اتفاقی در ایران افتاده است؟ و می خواست بپرسد که آیا برای خانواده من مشکلی پیش آمده است؟ قاطی کرده بودم، نمی دانستم خبر مسجد ارگ را می گوید یا خبر برف گیلان را، یا خبر زلزله زرند را. زلزله زرند شاخص و نمونه دقیق حوادث ایرانی است. شهر زرند در یک مرکز زلزله خیز قرار گرفته است، به فاصله نزدیکی از این شهر تقریبا در همه مناطق اطراف آن شهرهای مختلف با زلزله ویران شده اند، شهربابک، طبس، تربت حیدریه و تربت جام، بم و کرمان بارها در طول سی سال گذشته با زلزله های مرگبار ویران شده اند و هنوز هیچ کاری برای ترمیم ویرانی های زلزله مرگبار سال گذشته در بم نشده است. یکی از خبرگزاری های جهان چنین گفت: ایران یکی از مهم ترین مراکز زلزله خیز جهان و یکی از ناامن ترین کشورهای جهان در مقابل زلزله است. واقعیت این است که زلزله در کرمان همیشه محتمل است، و واقعیت این است که نه مدیران کشور و نه مردم هیچ اهمیتی برای امن شدن زندگی شان در مقابل زلزله نمی دهند. مدیران عمران و شهرسازی کشور دقیق ترین اطلاعات را در مورد سازه های ضدزلزله دارند و می دانند که بناهای کشور اعم از شهر و روستا تا چه حد در مقابل زلزله آسیب پذیرند، همه مردم ایران و مسوولان وزارت مسکن و شهرسازی و موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران مطمئن هستند که شهر تهران و استانهایی مانند کرمان، همدان، خراسان، آذربایجان و سمنان همواره در معرض زلزله خطرناکند و در مقابل زلزله تمام شهرهای ایران آسیب پذیرند. ملک مدنی شهردار سابق تهران که یکی از مطلع ترین مدیران کشور در موضوع شهرسازی است، حاصل مطالعات یک گروه ژاپنی در مورد زلزله تهران را خبردادن از یک فاجعه می دانست. تمام تلاش او برای یافتن راهی برای مقابله با عواقب زلزله تهران در دعوای قدرت میان شورای سابق شهر تهران و شهردار نابود شد. مدیران کشور چنان درگیر کار سیاسی اند که فرصت نمی کنند به زندگی مردم فکر کنند. و از همه اینها مهم تر اینکه در طول بیست سال تلاش یک گروه مهم از کارشناسان سازه در وزارت مسکن و شهرسازی ایران برای رسیدن به استانداردهای ساخت و ساز ضدزلزله هرگز اجرا نشده است. مشکل فقط دولت نیست، مشکل این است که سازندگان خانه ها و ساکنین آنها به تنها چیزی که فکر نمی کنند امنیت خانه شان در مقابل زلزله ایست که تعداد قربانی و زیانهای مادی اش در طول سال یکی از موضوعات مهم شهرنشینی ایران است. مطمئن باشیم حتی اگر دولت هم به زور بخواهد مردم را وادار کند که بخشی از هزینه ساخت خانه شان را برای مقاوم سازی آن صرف کنند، تمام عقل و هوش ایرانی بکار می افتد تا از زیر این قانون فرار کنند و خانه شان را ارزان تر بسازند. مشکل زلزله در ایران فقط یک مشکل جغرافیایی نیست، مهم ترین مشکل زلزله مشکل عقلانی است، همان مشکلی که در همه بخش های زندگی مان داریم. به یک سووال فکر کنیم: چرا ما حاضریم سالانه در زلزله صدها و هزاران کشته بدهیم و حاضریم در زلزله تمام زندگی مان را از دست بدهیم ولی حاضر نیستیم یک صدم این قربانی را برای اصلاح سازمان اداری و سیاسی کشور بدهیم؟ چرا این همه در رانندگی مرگباری که سالانه به اندازه یک جنگ میهنی قربانی می گیرد شجاعت داریم، اما در زندگی سیاسی مان تا این حد محافظه کار هستیم؟ بی شک پیشنهاد من به مردم ایران این نیست که با همان سرعتی که رانندگی می کنند به تندروی سیاسی بپردازند، اما پیشنهاد می کنم که به این تناقض آشکار فکر کنند؟

    پنج: حوادث سال گذشته را مرور کنیم. در میان خنده های عصبی وقایع مسخره ای که جان آدمها را می گیرد بگرییم و در میان گریه برحال خودمان از مسخرگی دنیایی که با تعریف زندگی ایرانی برای مان بوجود آورده اند- و اگر درست تر نگاه کنیم- برای خودمان ساخته ایم، بخندیم. در میان فاجعه انفجار قهقهه می آید و در میان خنده شانه های مان از حجم و سنگینی فاجعه ای که زندگی ماست، می لرزد و بر سرنوشت خویش می گرییم. خبرها را با همدیگر مرور کنیم:
-
در انفجار یک قطار باربری در خراسان( نیشابور) سیصد نفر جان باختند، فاجعه این که صدها نفر جان باختند و فاجعه بزرگتر اینکه در هیچ جای دنیا جز هند تصادفاتی چنین مرگبار برای قطار رخ نمی دهد، اما نکته مسخره این است که این قطار اصلا قطار مسافری نبود که سیصد مسافرش بمیرند، در اثر انفجار محموله سوخت موجود در قطار مردمی که در اطراف زندگی می کردند جان باختند. می گوییم جان باخته بودند، چون به واقع این افراد در قماری که به نام زندگی در ایران جاری است جانشان را باختند، قماری که فقط بازنده دارد. واقعیت این است که جان آدمی در سرزمین من به همین راحتی در قمار بی پیروزی و بی سرنوشت زندگی ایرانی نابود می شود. این حادثه سومین حادثه مرگبار سال گذشته و یکی از چهارصدهزار تصادف جاده ای سالانه است که در سال گذشته 26 هزار نفر در این تصادفات کشته شدند.
-
در تصادف دو تانکر نفتکش در اطراف زاهدان بیش از صد نفر کشته شدند و بیش از صد وپنجاه نفر مجروح شدند، دو تانکر نفتکش با همدیگر تصادف کردند و به شش اتوبوس که در پاسگاه پلیس متوقف شده بودند، برخورد کردند و باعث تلفات سنگین شدند. نکته این که علل این تصادف را می توان چنین دانست: نامناسب بودن محل پلیس راه( بی فکری)، توقف بی دلیل و طولانی اتوبوس ها برای بازرسی( رفتار غلط ماموران پلیس)، بی احتیاطی راننده( رفتار غلط مردم)، ناامن بودن روش حمل سوخت( مشکل بی احتیاطی و سهل انگاری). به عبارت دیگر اگر پلیس رفتار درستی داشت و اگر تصادف دو تانکر حامل سوخت در جایی غیر از ایران رخ داده بود، احتمالا تلفات آن حداکثر به سه یا چهار نفر می رسید و نه دویست و پنجاه کشته و مجروح.
-
ایران ناامن ترین جاده های دنیا را دارد، میزان تلفات جاده ای ایران به نسبت بیش از ده برابر ایالات متحده آمریکاست، میزان قربانیان جاده ای ایران در سال 2003 حدود 25 هزار نفر و در هند با جمعیت یک میلیاردی حدود 60هزار نفر بوده است( به نسبت جمعیت ما پنج برابر هندی ها تلفات جاده ای می دهیم). نکته مهم این است که ما تصادف هم که می کنیم مثل آدم تصادف نمی کنیم، به جای اینکه مجروح شویم بلافاصله می میریم. در سال 2003 در کویت با جمعیت 2.5 میلیون نفر و یک میلیون اتومبیل 45 هزار تصادف اتفاق افتاده و در نتیجه این تصادفات 372 نفر کشته شده اند. در الجزایر در سال 2003 تعداد چهارهزار نفر قربانی تصادفات رانندگی شده اند.
-
در آتش سوزی مدرسه سفیلان بیش از 20 دانش آموز قربانی شدند، در آتش سوزی مسجد ارگ بیش از شصت نفر کشته شدند، در آتش سوزی یک اتوبوس 14 نفر کشته شدند، این اتفاقات دائما در ایران رخ می دهد.
نکته مهم اینجاست که ما هم نا امن ترین جاده های دنیا را داریم و هم در ناامن ترین خانه های دنیا زندگی می کنیم، به نادرست ترین شکل از انرژی استفاده می کنیم و در وضعی سیاسی زندگی می کنیم که هیچ کس نمی تواند پیش بینی کند که در سال آینده در ایران چه حکومتی وجود خواهد داشت. براساس آمارهای قوه قضائیه ایران سالانه ششصد هزار ایرانی به زندان می روند و بطور ثابت 120 تا 150 هزار ایرانی زندانی اند. این وضع امنیت مردم ایران است.

                                                                                                                                                                                ادامه دارد...

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳
 

شب تار

شب بيدار

شب سرشارست

زيباتر شبی برای مردن.

 

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.

            ***

شب تارست

شب بيمارست

از غريو دريای وحشت زده بيدارست

شب از سايه ها و غريو دريا سرشارست

 

زيباتر شبی برای دوست داشتن.

با چشمان تو

                مرا

                   به الماس ستارگان نيازی نيست.

با آسمان

بگو.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳
 

 

 

 

 

بدون شرح...


 
comment نظرات ()