سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

تصاويری از فيلم ذهن زيبا

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

سلام. به خاطر امتحانات شايد تا يه مدتی نتونم يادداشت بزنم. فراموشم نكنيد. برام كامنت بزارين... همه رو ميخونم.

@};-


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب كه قند فراوانـم آرزوست

اي آفتـاب حسن برون آ  دمــي ز ابر
كـان چهره ي مشعشـع تابانم آرزوست

زين همرهان سسـت عناصر دلم گرفـت
شيـر خدا و رستـم دستانـم آرزوسـت

جانم ملـول گشت ز فرعـون و ظلـم او
آن نور و طور و موسي عمرانم آرزوست

زين خلق پر شكايت گريـان شدم ملــول
آن هاي و هوي و نعره ي مستانم آرزوست

يك دست جام بـاده و يك دست زلف يار
رقصي چنين ميانه ي ميدان ام آرزوست

اين نان و آب چرخ چو سيل است بي وفا
من ماهي ام نهنگم، عمانــم آرزوست

دي شيـخ با چراغ همي گشت گرد شهر
كز ديو و دد ملـولم و انسـانم آرزوست

گفتيـم يافت مي نشود ، جستـه ايم مـا
گفت آنكه يافت مي نشود آنم آرزوسـت

هرچند مفلسم نپـذيـرم عقيـق خـرد
كـان عقيـق نادر ارزانـم آرزوسـت

گويـاترم ز بلبـل امـا ز رشـك عـام
مـهـرست بر دهـانم و افغانم آرزوست

پنهان از ديده ها و همه ديده ها ار اوست
آن آشكـار صـنعت پنهـانم آرزوسـت

باقي ايـن غـزل را اي مطـرب ظريــف
زين سان همي شمار كه زين سانم آرزوست

بنماي شمـس مفـخر تبريز روز و شرق
من هـدهـدم، حضور سليمانم آرزوست...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

  اندوه عيسی                                          ادامه ...  

 ...«شنيدي، سرجوخه؟عيسي ديگه همكاري نميكنه
   ديگري، سرجوخه، نارنجكها را در جعبه ي مهمات شمرد و غرولندكنان گفت:«چطور؟» بخار خيس دهانش را به عيسي دميد :«هان، چطور؟» عيسي با همان لحن آهسته گفت:«نه ، ديگه نميكشم.» توي قبر ايستاده بود و چشمانش را بسته بود. سفيدي برف زير برق آفتاب تحمل ناپذير بود. با چشمان بسته گفت:«هر روز بايد قبرها رو منفجر كنيم.روزي هفت يا هشت تا قبر. دبروز كه يازده تا قبرو منفجر كرديم. و هر روز بايد آدمها رو بچپونيم تو قبرهايي كه اندازه شون نيس. چون قبرها خيلي كوچيكن. و آدمها گاهي كج و كوله يخ زده ن و خشك شده ن.بعد وقتي تو قبرهاي تنگ ميچپونيمشون، قرچ قروچ صدا ميكنن. و زمين خيلي سخت و سرد و آزاردهنده س. و ظاهرا بايد سراسر مرگشون با اينها بسازن. و من ، من ديگه تحمل شنيدن صداي قرچ قروچو ندارم. صداش مث خرد كردن شيشه س، مث شيشه
   «خفه شو ، عيسي. زود باش از چاله بيا بيرون. پنج تا قبرديگه مونده.» بخار از بيني اش خارج شد. خيلي آهسته حرف ميزد و چشمانش بسته بود: « قبرها هم خيلي خيلي كم عمق ان. بهار كه ميشه استخونها همه جا از زمين بيرون ميزنه. وقتي برفها آب ميشه، همه جا استخونه. نه، من ديگه نيسم. نه، نه. و هميشه من، هميشه من بايد تو قبر دراز بكشم كه ببينم اندازه س يا نه. هميشه من . كم كم دارم خوابشو ميبينم. وحشتناكه، راس ميگم، هميشه اين منم كه بايد قبرها رو امتحان كنم هميشه من. هميشه من. بعدا خوابش مي آد سراغ آدم. وحشتناكه كه هميشه من بايد برم تو قبرها. هميشه من
   عيسي باز به دستكش پاره اش نگاه كرد. از قبر كم عمق بيرون آمد و چهارقدمي به طرف توده ي تاريك رفت. توده از اجساد آدم درست شده بود. مفصلهاشان جدا شده بود ، انگار آنها را در يك رقص وحشيانه غافلگير كرده باشند. عيسي كلنگ نوك تيزش را آهسته و با احتياط كنار توده ي اجساد گذاشت. حتي ميتوانست آن را به طرفشان پرت كند، كلنگ نوك تيز آسيبي نميديد. اما آرام و با احتياط روي زمين گذاشت ، انگار ميخواست مزاحمشان نشود و بيدارشان نكند. «به خاطر خدا كسي رو بيدار نكنين. نه فقط از روي ملاحظه، حتي از ترس. از ترس. به خاطر خدا كسي رو بيدار نكنين.» بعد بي اعتنا به آن دو نفر ، از كنارشان گذشت و از روي برفها كه زير پايش قرچ قروچ ميكردند، به طرف روستا رفت.
   وحشتناك بود ، برف زير پايش درست همان قرچ قروچ را داشت، دقيقا همان قرچ قروچ را. مثل پرنده ها در برف پاورچين پاورچين راه ميرفت، فقط به خاطر اينكه برف زير پايش قرچ قروچ نكند.
   پشت سرش سرجوخه فرياد كشيد: «عيسي! فورا برگرد! بهت دستور ميدم! بايد فورا برگردي سر كارت!» سرجوخه فرياد ميكشيد، اما عيسي برنگشت نگاه كند. مثل پرنده ها در برف پاورچين  پاورچين قدم برميداشت، مثل پرنده ها، فقط به اين خاطر كه برف زير پايش قرچ قروچ نكند. سرجوخه فرياد كشيد- اما عيسي برنگشت نگاه كند. فقط دستانش را تكان داد، انگار كه ميگويد:«آروم ، آروم، به خاطر خدا كسي رو بيدار نكنين! من ديگه نيسم. نه. نه. هميشه من. هميشه من.» مدام كوچك و كوچكتر شد، تا اينكه پشت توده اي برف ناپديد شد.
   «بايد كارشو گزارش بدم». سرجوخه در هواي يخ زده بخار مرطوب پنبه اي شكل درست كرد. «بايد كارشو گزارش بدم، مسلما. از دستور مقام بالاتر سرپيچي كرده. ما ميدونيم يه پيچش شله، ولي من بايد كارشو گزارش بدم
   ديگري با پوزخند گفت: «حالا باهاش چيكار ميكنن؟»
   «هيچ كاري. هيچ كاري نميكنن.» سرجوخه اسمي را در دفتر يادداشتش نوشت. «هيچي. فرمانده احضارش ميكنه. فرمانده هميشه با عيسي شوخي ميكنه. سرش نعره ميكشه كه بايد دو روز هيچي نخوره و هيچي نگه و اجازه بهش ميده بره. اون وقت تو مدت كوتاهي حال عادي پيدا ميكنه. ولي من اول بايد كارشو گزارش بدم. ولي فرمانده شكايتو به حساب شوخي ميذاره. مگه نبايد قبرهارو كند، مگه نبايد يه كسي بره توش ببينه اندازه س يا نه. چاره اي نيس ديگه
   ديگري با پوزخند گفت: «راستي ، چرا عيسي صداش ميكنن؟»
   سرجوخه گفت:« براي اين كار هم دليلي وجود نداره. فرمانده هميشه اين طور صداش ميكنه، چون خيلي افتاده س. فرمانده معتقده كه اون خيلي افتاده س. از اون موقع عيسي صداش ميكنن، آره.» و براي قبر بعدي چاشني تازه اي آماده كرد. «بايد كارشو گزارش بدم، مجبورم، چون قبرها بايد آماده بشن


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

كسرا قبول شد...

 

كسری جان ، عزيزم قبولي شما رو در آزمون تيزهوشان از ته دل تبريك ميگم. وقتي خبرشو شنيدم خيلي خوشحال شدم. اميدوارم هميشه موفق باشي!

                                                               

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

  اندوه عيسی                                                 قسمت اول
 
   با ناراحتي توي قبر كم عمق دراز كشيد. مثل هميشه خيلي كوتاه از آب درآمده بود، به طوري كه ناچار شد زانوانش را خم كند. سرماي سخت را در پشتش حس كرد. سرما را مثل مرگ كوچكي حس كرد. به نظرش رسيد كه آسمان خيلي دور است.آنقدر دور كه ديگر كسي اعتنا نميكرد بگويد قشنگ است يا زيبا است.فاصله اش از زمين هولناك بود. تمام آن رنگ آبي كه ميپراكند فاصله اش را كمتر نميكرد. و زمين با آن كرختي يخ زده ي خود به طور ترس آوري سرد و لخت بود، به طوري كه آدم در آن قبر بسيار سطحي احساس ناراحتي ميكرد. آيا  آدم بايد سراسر زندگيش اين طور ناراحت دراز بكشد ، حتي سراسر مرگش ، كه بسيار طولاني تر است؟
   دو سر در آسمان بالاي سر قبر ظاهر شد. يكي از سرها پرسيد: «خب، اندازه س ،عيسي؟» و بخار سفيدي چون گلوله ِ پنبه از دهانش به هوا رفت. عيسي از دو سوراخ بيني دو ستون بخار باريك به همان سفيدي بيرون داد و گفت: «بله. اندازه س.»
   سرها در آسمان محو شدند. ناگهان مثل لكه هايي پاك شدند. بي آنكه ردي بگذارند. فقط آسمان فاصله اش با زمين هولناك بود.
  عيسي بلند شد نشست و بالا تنه اش كمي بالاتر از قبر قرار گرفت. از دور به نظر ميرسيد كه تا شكم توي زمين دفن شده. بعد دست چپش را به لبه ي قبر تكيه داد و بلند شد. توي قبر ايستاد و با ناراحتي به دست چپش نگاه كرد. وقتي بلند ميشد دستكشش، كه تازه رفو شده بود ، باز از انگشت وسط پاره شد. نوك انگشت سرخ يخ زده اش از آن بيرون زد. عيسي به دستكش نگاه كرد و غمگين شد. توي قبري كه آنقدرها گود نبود، ايستاده بود، بخار گرم دهانش را به انگشت يخ زده ي لختش دميد و آهسته گفت: «من ديگه همكاري نميكنم. » يكي از دو نفري كه توي قبر را نگاه ميكرد، به او خيره شد: «چي شده؟» عيسی باز با همان لحن آهسته گفت:«من ديگه همكاري نميكنم.» و انگشت مياني لختش را در دهانش كرد....
                                             
 
                                                               ادامه دارد...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

   يكي از كتابهاي مورد علاقه ي من مجموعه هفده داستان «اندوه عيسی» اثر ولفگانگ برشرت -ترجمه از سيامك گلشيري- هستش.
   سيامك گلشيري در مقدمه ي كتاب مينويسد: «...برشرت در آثار خود واقعيت محتوم و هراس آور قربانياني را باز مي آفريند كه صرفا قرباني اند و بي آنكه خود را مسئول ويراني درون و پيرامون خود بدانند ، احساس ميكنند كه در آن سوي حصار سيم خارداري كه آنها را در ميان گرفته ، قربانيان ديگري نيز هستند كه پيوندهاي مشتركي با آنها دارند....برشرت به تصوير قربانياني نميپرازد كه بازو در بازوي يكديگر مي انداختند و مست از غرور غريو سرودهاي دسته جمعي نظامي وار ، بر مزارع فرانسه پيش ميرفتند تا پاريس و ديگر شهرهاي فرانسه را اشغال كنند. قربانيان برشرت انسانهاي محتوم زمستان روسيه ي 1941 و استالينگرادند....»

   تصميم دارم كه در هفته ی آينده اين داستان قشنگ اندوه عيسی رو تايپ كنم. فعلا اين چند سطر رو بخونيد ، البته قبلا هم نوشته بودم ولي روزاي اول تاسيس وبلاگ.

 


صاحب كارخانه گفت : همه ي مردم چرخ خياطي، راديو، يخچال و تلفن دارند. پس حالا چه درست كنيم؟
مخترع گفت : بمب.
ژنرال گفت : ابزار جنگ.
صاحب كارخانه گفت : خوب حالا كه چيز ديگري نمي شود ساخت، باشد.
 
*
*
دو مرد با هم حرف مي زنند.
اوضاع چطور است؟
 تعريفي ندارد.
چند تا براي تان مانده؟
اگر اوضاع خوب پيش برود چهار هزار تا.
چند تا به من مي توانيد بدهيد؟
حداكثر هشتصد تا.
من كه ندارم جاي شان را پر كنم.
پس هزار تا مي دهم.
ممنون.
دو مرد از هم جدا شدند.
آنها از آدم حرف مي زدند.
ژنرال بودند.
زمان جنگ بود.

*
*
دو مرد با هم حرف مي زدند.
داوطلبي؟
البته.
چند سال داري؟
هجده سال.تو چي؟
من هم هجده سال.
هر دو مرد از هم جدا شدند.
هر دو سرباز بودند.
سپس يكي از آنها بر زمين افتاد.مرده بود.
زمان جنگ بود.

*
*
جنگ كه تمام شد، سرباز به خانه برگشت. اما نان نداشت.
آدمي را ديد كه نان در دست داشت.او را كشت.
قاضي گفت: مي داني كه حق نداري آدم بكشي. 
سرباز گفت: چرا حق ندارم؟

*
*
زماني دو انسان وجود داشت.
در دو سالگي يكديگر را با دست مي زدند.
در دوازده سالگي يكديگر را با چوبدستي مي زدند و به هم سنگ مي انداختند.
در بيست و دو سالگي با تفنگ به هم شليك مي كردند.
در چهل و دو سالگي همديگر را بمباران مي كردند.
در شصت و دو سالگي سلاحهاي ميكروبي به كار مي بردند.
در هشتاد و دو سالگي مردند. آنها را كنار هم به خاك سپردند.
صد سال بعد كرمي كه از هر دو گور تغذيه مي كرد، پي نبرد كه اينجا دو انسان متفاوت به خاك سپرده شده اند.
خاك همان خاك بود. درست همان خاك.

*
*
وقتي در سال 5000 موش كوري سر از خاك بيرون آورد، با آرامش پي برد كه:
درختها هنوز درخت اند.
كلاغها هنوز قار قار مي كنند.
سگها هنوز يك پاي عقب شان را بلند مي كنند.
ماهي ها و ستاره ها
خزه ها و درياها
و پشه هاي خاكي
همه به همان شكل گذشته باقي مانده اند.
و گاهي...
گاهي مي شد به انساني برخورد
.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

 از عاشقان شرزه


آن عاشقان شرزه، كه با شب نزيستند
رفتند و شهر خفته ندانست كيستند
فريادشان تموج شط حياط بود
چون آذرخش در سخن خويش زيستند

مرغان پرگشوده ي توفان كه روز مرگ
دريا و موج و صخره بريشان گريستند

ميگفتي، اي عزيز!: « سترون شده ست خاك.»
اينك ببين برابر چشم تو چيستند:
هر صبح و شب به غارت توفان روند و باز
باز، آخرين شقايق اين باغ نيستند.
  
                                    شفيعي كدكني


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
 


  بالاخره برفاي فروردين هم آب شد و باز ما احساس بهار كرديم. كم كم داره باورم ميشه كه بهار اومده! ولي زمستون باورش نميشه...
  شايد بشه زمستون رو با تمام بديهاش دوست داشت، مثل يه اجتناب ناپذير قبولش كرد و بالاخره يه جورايي باهاش تا كرد.
  ولي خودمونيم، من هم دارم كم كم به يه جاهايي ميرسم!

  چند وخت بود كه ديگه نه مي نوشتم و نه مي خوندم. يعني نميتونستم بنويسم و بنابراين از خوندن هم منصرف شده بودم و هيچ انگيزه اي براش نداشتم. روزاي سختي بود و ميشه گفت كه هنوز هم به كلي از اين وضع خلاص نشدم...ولي بهترم!
  يه روز به طور اتفاقي با خانمي توي اتوبوس برخورد كردم كه كتابي در دست داشت. و من ازش خواستم كه نگاهي به كتابش بندازم، كتابي از پائولو بود بنام «كنار رود پيدرا نشستم و گريستم» و كتاب رو پس دادم. ازم پرسيد كه چي منو جذب كرد، و من در جوابش به عكس پشت جلد كتاب اشاره كردم و گفتم كه عاشق پائولو كوئليو هستم. و اين مقدمه اي شد براي آشنايي ما .بعد از گفتگوي كوتاهي درباره ي كوئليو، گفت كه دانشجوي پيام نور است و رشته اش هم حسابداري...
  بعد از پياده شدن از اتوبوس مسيرم رو تغيير دادم و رفتم «كوه پنجم » رو خريدم...
  ...و اينچنين بود كه خداوند فرشته اي فرستاد و مرا به مسير زندگي ام بازگرداند!!!
  تصميم گرفتم كه ديگه به هر قيمتي كه شده ، بنويسم. زيرا ضرورت غلبه بر اجتناب ناپذير را حس كرده ام و اين حس خصوصا بعد از ملاقات يكي از دوستان برام محقق شد.
 

  پائولو كوئليو در مقدمه ي كتاب «كوه پنجم» مينويسد:
  « در كتابم ، كيمياگر، پيام اصلي در جمله اي است كه شاه ملكيصدق به سانتياگو ، پسرك چوپان ميگويد: « هنگامي كه آرزوي چيزي را داري ، سراسر كيهان همدست ميشود تا بتواني اين آرزو را تحقق ببخشي».
  به تمامي به اين پيام اعتقاد دارم. اما زيستن سرنوشت خويش ، شامل مراحلي است كه بسيار فراتر از درك مايند، و هدف آن ، همواره ، بازگرداندن ما به مسير افسانه ي شخصي مان است- يا درسهايي را بياموزيم كه براي تحقق سرنوشتمان ضروري است. شايد با بازگفتن دوره اي از زندگي ام، بهتر منظورم را بيان كنم.
  در 12 اوت 1979 ، با اطمينان قلبي خاصي به خواب رفتم: در سي سالگي، به طور موفقيت آميزي مسيرم را به سوي اوج حرفه ام به عنوان مدبر استوديوي ضبط موسيقي پيمودم. به عنوان كارگردان هنري براي كانال سي.بي.اس در برزيل كار ميكردم، و همان اواخر به امريكا دعوتم كرده بودند تا با صاحبان شركت صحبت كنم، و مطمئن بودم كه آنها تمام فرصتهاي لازم را در اختيارم ميگذاشتند تا در محدوده ي خودم ، هر چه را كه ميخواستم ، انجام دهم.البته رؤياي عضيم من - نويسندگي- كنار رفته بود، اما چه مهم؟ هر چه بود، زندگي واقعي ، با تخيلات من بسيار متفاوت بود؛ در برزيل هيچ راهي وجود نداشت كه آدم از راه نويسندگي زندگي اش را بگذراند.
  آن شب تصميمي گرفتم : رؤيايم را كنار بگذارم.آم بايد خودش را با شرايط تطبيق بدهد  و از فرصتها استفاده كند. اگر قلبم به اعتراض برمي خاس، هر وقت ميخواستم، او را با سرودن ترانه اي فريب ميدادم، و هرازگاهي، در روزنامه اي مطلبي مينوشتم. از ْن گذشته ، متقاعد شده بودم كه زندگي ام در مسير ديگري است، اما هيجان اين مسير كمتر نبود؛ آينده ي درخشاني در صنعت موسيقي چند مليتي در انتظارم بود.
  بيدار كه شدم، رئيس شركت به من تلفن كرد:اخراج شده بودم ، بدون هيچ توضيحي. هرچند دو سال تمام به هر دري زدم، اما ديگر نتوانيتم در آن زمينه كاري بيابم.
  وقتي نوشتن «كوه پنجم» را تمام كردم، به ياد آن دوران افتادم- و به ياد تجليات ديگر واقعيت اجتناب ناپذير در زندگي ام. هرگاه خودم را فرمانرواي مطلق يك وضعيت تصور ميكردم، چيزي رخ ميداد و مرا پائين ميكشيد. از خودم پرسيدم: چرا؟آيا محكومم كه هميشه تا نزديكي پايان راه بروم، اما هرگز به خط پايان نرسم؟ آبا خدا اينقدر بي رحم است كه اجازه ميدهد نخلها را در افق ببينم ، اما از تشنگي در صحرا بميرم؟
  زمان درازي طول كشيد كه دريابم اصلا اي چنين نيست . در زندگي اتفاقاتي رخ ميدهد تا ما را به مسير حقيقي افسانه ي شخصي مان بكشد. اتفاقات ديگري رخ ميدهد تا بتوانيم آن چه را كه آموخته ايم ، بكار ببريم. و سرانجام اتفاقاتي رخ ميدهد تا به ما بياموزد.
  ...اجتناب ناپذير ، زندگي هر انساني را بر سطح  زمين لمس كرده است. برخي برميگردند، برخي تسليم ميشوند-اما همه ي ما بالهاي تراژدي را احساس كرده ايم كه به ما ساييده ميشوند...»


 
comment نظرات ()