سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۳
 
هرگز کسی اين گونه فجيع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!






 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۳
 
سلام. اميدوارم حالتون خوب باشه.
آقا يا خانومی کامنت گذاشته که سوال داره(۱۰ شهريور). هر کسی سوال داره ميتونه سوالشو بپرسه!
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۳
 

   در عریانی سکوت، طعم شب را حس میکرد، دلتنگ وخسته بود، هر چند حس غریبش را بی دلیل میدانست.

   وسعت غصه وی را تا سرتاسر بودنش احاطه کرده بود؛ شایدم شب یا شاید سکوت ،خودشم نمیدونست. از زمزمه های لبانش غبار بغض نمایان بود.

   شبنم فکر گونه هایش را به آرامی نوازش و شوری لبانش را در خلوت آه دو چندان میکرد.

   زندگی را مرگ و مرگ را پایان افسردگی می اندیشید. نا امید و تنها ، افسرده و درمانده ، با من چنین گفت:

   کمکم کن تا از این حال رهایی یابم و ذهنم مملو از شادی کودکانه شود.

   کمکم کن تا باز با عاشقترین غزلها جریان یابم و ظریفترین نیازها را خاطره کنم...

 

  ... از امروز عاشقترین جویبار روی زمین هستم.از امروز با چنان سرعتی روان میشوم تا ثانیه ها را در هم ریزم و به صدای قلبم رسم و از امروز تنها به این میاندیشم که آیا به خوبی عشق ورزیده ام؟ آیا زندگی بی عیب و نقصی را گذرانده ام؟

   پاسخهایم را ارزیابی میکنم و حرکتم را آنطور جهت میدهم تا از این پس پاسخ این پرسش ها را به بهترین وجه فراهم آورم و از فردا آفتاب میشوم و بر تک تک مخلوقاتش عاشقانه میتابم.

آسمانم را میبوسم و زمین را با تمام خوبی و بدیهایش افسانه وار در آغوش میگیرم.

 

                                                                                                        ا. ک 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۳
 

گریه

 

سایه ها ، زیر درختان، در غروب سبز میگریند.

شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر،

و آسمان، چون من ، غبار آلودِ دلگیری.

 

باد ، بوی خاک باران خورده می آرد.

سبزه ها در رهگذار شب، پریشانند.

آه، اکنون بر کدامین دشت میبارد؟

باغ، حسرتناکِ بارانی است،

چون من دل در هوای گریه ی سیری . . .

 

                                            سایه

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۳
 

   کاروان

 

   دیرست، گالیا!                                              

   در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!

   دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!

   دیرست ، گالیا! به ره افتاد کاروان.

 

   عشق من و تو؟…آه

   این هم حکایتی است.

   اما ، درین زمانه که درمانده هر کسی

   از بهر نان شب،

   دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

   شاد و شکفته ، در شب جشن تولدت

   تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،

   امشب هزار دختر همسال تو، ولی

   خوابیده اند گرسنه و لخت ، روی خاک.

 

   زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو

   بر پرده های ساز،

   اما، هزار دختر بافنده این زمان

   با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان

   جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

   از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

   پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا.

 

   وین فرش هفت رنگ که پامال رقص تست

   از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.

   در تاد و پود هر خط و خالش: هزار رنج

   در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.

 

   اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

   اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

   دست هر کودک شیرین بیگناه

   چشم هزار دختر بیمار ناتوان…

 

   دیرست، گالیا!

   هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.

   هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.

   هنگامه ی رهایی لبها و دستهاست

   عصیان زندگی است.

 

   در روی من مخنـد!

   شیـریـنـی نـگاه تو بر مـن حـرام بـاد!

   بر من حـرام باد ازین پس شراب و عشق!

   بر من حـرام باد تپشهای قلب شاد!

 

   یاران من به بند:

   در دخمه های تیره و نمناک باغشاه،

   در غزلت تب آور تبعید گاه خارک،

   در هر کنار و گوشه ی این دوزخ سیاه.

 

   زودست ، گالیا!

   در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!

   اکنون زمن ترانه ی شوریدگی مخواه!

   زودست ، گالیا! نرسیدست کاروان...

 

   روزی که بازوان بلورین صبحدم

   برداشت تیغ و پرده ی تاریکِ شب شکافت،

   روزی که آفتاب

   از هر دریچه تافت،

   روزی که گونه و لب یاران همنبرد

   رنگ نشاط و خنده ی گمگشته باز یافت،

   من نیز بازخواهم گردید آن زمان

   سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها،

   سوی بهارهای دل انگیز گل فشان،

   سوی تو،

           عشق من!

 

                                             هـ . ا. سایه

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۳
 

 بوسه

 

  گفتمش:

           -« شیرین ترین آواز چیست؟»

  چشم غمگینش به رویم خیره ماند،

  قطره قطره اشکش از مژگان چکید،

  لرزه افتاد ش به گیسوی بلند،

  زیر لب، غمناک خواند:

    -« ناله ی زنجیرها بر دست من! »

  گفتمش:

           -« آنگه که از هم بگسلند . . .»

 

  خنده ی تلخی به لب آورد و گفت:

    -« آرزویی دلکش است ، ما دریغ!

  بخت شورم  ره برین امید بست.

  وآن طلایی زورق خورشید را

  صخره های ساحل مغرب شکست! . . .»

 

  من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

  در دل من با دل او می گریست.

  گفتمش:

           -« بنگر، درین دریای کور

  چشم هر اخترچراغِ زورقی  است! »

 

  سر به سوی آسمان برداشت، گفت:

    -« چشم هر اخترچراغِ زورقی  است،

  لیکن این شب نیز دریایی است ژرف.

  ای دریغا شبروان! کز نیمه راه

  می کِشد افسون شب در خوابشان . . . »

  گفتمش:

           -« فانوس ماه

  می دهد از چشم بیداری نشان . . . »

 

  گفت:

    -« اما، در شبی این گونه گنگ

  هیچ آوایی نمی آید به گوش . . .»

  گفتمش:

           -« اما دل من می تپد.

  گـوش کن ، اینک صدای پای دوست! »

  گفت:

    -« ای افسـوس ،  در این دام مرگ

  باز صید تازه ای را میبرند ،

  این صدای پای اوست ! . . . »

 

  گـریـه ای افتاد در من بی امان.

  در میان اشکها ، پرسیدمش:

    -« خوشترین لبخند چیست ؟»

  شـعـله ای در چشم تاریکـش شکـفت،

  جوش خون در گـو نه اش آتش فشاند،

  گفت:

           -« لـبـخندی که عـشق سربلند

  وقت مردن بر لـب مردان نشاند. »

  من زجا بر خـاستم،

            بـوسیـدمـش.

 

 

                                سایــه

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۳
 

 طبیعت بی جان
 


   دسته ی کاغذ
   بر میز
   در نخستین نگاه آفتاب


   کتابی مبهم و
   سیگاری خاکستر شده کنار فنجان چای از یادرفته.


   بحثی ممنوع
   در ذهن.


   یک نیمسال دیگر طی شد. چقدر روزها بی حساب میگذرند. بی هیچ درنگی و بی هیچ تاملی. در اندیشه هایم غوطه خوردم و شهریوری دیگر به نیمه رسید. تابستان اینجا کم کم باروبندیلش را میبندد. امروز بار دیگر سردی هوا مرا به یاد پاییز انداخت. صبح هم اولین کاری که کردم جمع کردن برگهای زرد از حیاط بود ...
    بحثی ممنوع در ذهن.



   البته روزها تنها به سرعت سپری نمیشوند؛ سکوت آنها مرا به تنگ می آورد. روزهای ساکت!این روزها اینگونه راه به جایی نخواهند برد. حتی یادداشتهای من نیز ساکتند. بی هیچ نشاط و بی هیچ بحثی. بی هیچ اندیشه ای! دلتنگی و سکوت  من مرا بهت زده میکند. چگونه میتوانم تا این حد ساکت باشم؟ : - O  چگونه میتوانم دردهای طاقت فرسا را بدون هیچ فریادی تحمل کنم؟! چگونه میتوانم از این زندگی لبریز باشم؟!!! [ - (  


...از اینها که بگذریم روزهای  دلگیر ، نفس گیر و  طاقت فرسایی داشتم. کلنجار رفتن با خودم کار آسانی نبوده. از ترس گرفته تا محدودیت. کنار گذاشتن و یا شروع سیاست برام سخت بود.
   درست کردن دندونم هم از یه طرف واقعا اعصابمو به هم ریخته بود. درسته که اغلب دردهای من مثل دندون درد هستند...نه میتونم درستشون کنم و نه میتونم بِکشمشون...



 


 



پاسخ به کامنت سيزدهمميتونيد سوالتونو بپرسين.
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۳
 

ترا دوست مي دارم

طرف ما شب نيست
صدا با سكوت آشتي نمي كند
كلمات انتظار مي كشند

من با تو تنها نيستم، هيچكس با هيچكس تنها نيست
شب از ستاره ها تنهاتر است...
طرف ما شب نيست
چخماق ها كنار فتيله بي طاقتند
خشم كوچه در مشت تست
در لبان تو، شعر روشن صيقل مي خورد
من ترا دوست مي دارم، و شب از ظلمت خود وحشت مي كند.


 
comment نظرات ()