سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
عشق خریدنی نیست
نویسنده : Naghooos - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧
 

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،
رختخواب خرید ولی خواب نه،
ساعت خرید ولی زمان نه،
می توان مقام خرید ولی احترام نه،
می توان کتاب خرید ولی دانش نه،
دارو خرید ولی سلامتی نه،
خانه خرید ولی زندگی نه
و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه...

چارلی چاپلین


 
comment نظرات ()
 
 
در آرزوی مرگی در دستان تو
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
 

کجایی ای که بی تو دلم در تب تاب است
چه بس خیال پریشان به چشم بی خواب است

تو که ناله ها و اشکهای شبانه ی مرا ندیدی...تو که خواهش و نیاز مرا به چشم سیاه پر مهرت نمیدانی...لحظه ی غروب تب و تاب دلم را در طلب دستانت نمی شنوی. تو که انتظار بی صبرانه ام را در چشم دوخته براه دورت آسان می شماری...بدان که دیگر تاب دوری ندارم.اگرم امیدی به وصالت نیست،در آرزوی مرگی در دستان تو...

در آرزوی تو آخر به باد خواهد رفت
چنین که جان پریشان سایه بی تاب است

 


 
comment نظرات ()
 
 
اسفندگان یا والنتاین؟
نویسنده : Naghooos - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
 

اسفندگان یا والنتاین؟

نیلوفر احمدپور

  

روزی همکاری درباره ی هدیه ی والنتاین از من پرس و جو می کرد، در پاسخ گفتم: ما در ایران روز پاسداشت عشق و مهر داریم و آن پنجم اسفند، جشن اسفندگان است که روز زن و مادر است. من هدیه ی عشقم و هدیه ی مادرم را در آن روز می دهم و هیچ لزومی نمی بینم از فرهنگ دیگران _ با وجود چنین آیین ژرفی در میهنم _ پیروی کنم.

این سخنِ من، آن اندازه در وی تاثیر گذاشت که فردای آن روز هدیه ای را که برای همسر خود فراهم کرده بود با شور و اشتیاق به او داد و بدو گفت که به مناسبت جشن اسفندگان روز مهر و عشق در ایران باستان، این هدیه را به او پیشکش کرده است.

وقتی این را شنیدم و آگاه شدم که با سخنانی هر چند کوتاه، می توانم تاثیری ژرف بر دل دوستداران فرهنگ ایران بگذارم، بر آن شدم جُستاری هر چند کوتاه در این رابطه بنویسم؛

در آیین ایرانی، زن از جایگاه والایی برخوردار است به گونه ای که ایرانیان باستان، اسفند روز از اسفند ماه را بزرگداشت مادر، زن، مهرورزی و عشق نام نهاده اند. در این روز که به روز مزدبگیران نیز معروف است، مردان به بانوان پیشکش هایی می دهند.

در اوستا نیز، زن و مرد از حقوق برابر برخوردارند و دختران در انتخاب همسر خود آزادند و پدر و مادر نمی توانند دخترانشان را وادار به ازدواج با فردی که مورد علاقه او نیست بکنند. این گونه است که مردمانی می توانند سده های فراوان جهانی را مسحور فرهنگ خود کنند.

به جامعه امروز ایران که نگاه می افکنیم آن چنان ناآگاهی از فرهنگ خودی و نفوذ فرهنگ بیگانه در آن رسوخ کرده که این مردمان مسخ شده به راستی دل دوستداران فرهنگ ایرانی را به درد می آورند. زمانی که به جای آیین های پربار سده، مهرگان، اسفندگان و ... ما شاهد برپایی کریسمس، ولنتاین و... هستیم، آن گاه باید انتظار داشته باشیم کم کم ایرانی بودن خود را نیز به فراموشی بسپاریم!

از دگر سو آن قدر فرهنگ عزاداری و ماتم و سیاه پوشی رواج پیدا کرده که به ندرت کسی می داند نیاکان باستانیمان در سال بیش از 70 جشن داشتند یعنی یا در جشن بودند یا روز پس از جشن را سپری کرده بودند یا در تدارک جشن آینده شان بودند و حتا یک روز برای غم نداشتند چون در اندیشه ی آنان، اندوه گساری کار انسان نابخرد بود. اما اکنون خیلی از ایرانیان حتا نام جشن هایشان به مانند خردادگان، امردادگان، اسفندگان و ... به گوششان ناآشنا است! و از ما می پرسند آیا این ها جشن های ایرانی هستند؟

امروزه کمتر ایرانی پیدا می شود که نداند 14 فوریه روز والنتاین است و بداند 5 اسفند روز اسفندگان. مغازه ها در هفته های پایانی بهمن ماه چنان رنگ و بویی به خود می گیرند که حتا برای نوروز باستانی نیز این قدر آشکار نیست چه رسد به دیگر جشن های ایرانی.

اکنون چه کسی است که بداند آرتمیس ( نخستین زنی که در تاریخ به درجه ی دریاسالاری رسید )، پانته آ ( فرمانده گارد جاویدان )، سورا ( دختر اردوان پنچم که در جنگ ها همراه پدر دلاورانه می جنگید ) یا بانو ( همسر دلاور بابک خرم دین در جنگ با دشمنان بیگانه ) از آنِ میهن ما بوده اند؟

اکنون زمان آن رسیده، دست به دست هم دهیم و در زنده نگه داشتن جشن های ایرانی اهتمام ورزیم و به جای آن که ولنتاین را باشکوه برگزار کنیم در برپایی پرشکوه اسفندگان و در شناساندن فرهنگ و تمدن ایران زمین کوشا باشیم.

 

اسفندگان بر همگان به ویژه بانوان خجسته باد

 

لینک مطلب

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

رئیس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   

مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و  آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد  ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   

 این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم  این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم  و عمر خودم  را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232    عدد است. و 231,281,219, 999,129,382   سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم  . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»

 راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در  سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کلید کرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که  از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .


 
comment نظرات ()