سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
عید قربان
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧
 

یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان

چو زندان بشکستید؛همه شاه و امیرید

 

قربان نفس سرکش،عید نو فرخنده باد.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧
 

 

...اما قربانی آنها به سهولت انجام نمی پذیرد؛بلکه پیش از کشته شدن با حیوان به طرز وحشیانه ای رفتار میکنند:گله های حیوانات از شهرهای دوردست در مدت پانزده یا سی روز به ضرب چوب و تازیانه رانده میشوند.اگر بین راه از خستگی بیفتند با سیخک بلندشان میکنند و گاهی چندین روز بدون خوراک زیر تابش آفتاب سوزان یا در آغل های چرک و متعفن به سر میبرند.بعضی از آنها میمیرند؛و هرگاه یکی از آنها در راه زایید برای اینکه از کاروان عقب نماند بچه ی او را جلوی چشم مادرش سر میبرند.هنوز حیوانات بیچاره از خستگی راه نیاسوده اند که با تازیانه به سوی سلاخ خانه روانه می شوند.به محض ورود در این ساختمان کثیف غم انگیز بوی خونی که خفقان قلب می آورد؛زمین نمناک؛خون تازه ای که از هر سو روان است؛فریاد های جانگداز حیوانات؛جسده ایی که به خون خود آغشته شده و با تشنج می لرزند؛اسب های لاغر نیمه جان که دو طرف آنها لاشه آویخته اند؛وقصاب هایی که برای خرید لش مرده رفت و آمد میکنند و از طرف دیگر ناله ی گوسفندان و همهمه ی دشنام و داد و فریاد آدمیان.حیوانات بیچاره از این منظره ی چرکین و بوی گوشت گندیده و خون برادرانشان پیش بینی سرگذشت هولناک خود را مینمایند...
پذیرایی کننده گان آنها با چهره های درنده و طماع جلو آمده ؛هرکدام کارد و ساطور خونین به دست دارد و روی پیش دامنی آنها از خون بسته شده ی سیاه رنگ و چربی برق میزند؛سپس آها را به زحمت از همدیگر جدا کرده کشان کشان به گوشه ای میبرند؛ بعد دستها و پاهای حیوان را گرفته، تا میکنند و اگر خواست استقامت بنماید با لگد و زرورزی او را زمین میزنند.حیوان دیوانه وار کوشش میکند تا خودش را از زیر دست دژخیم رها بنماید؛اما سر او را پیچ داده،گلویش را با کارد پاره میکند،آن وقت خون فوران می زند.هر دفعه که هوا از ریه های او بیرون می آید،صدای خشکی تولید کرده،خون به اطراف پاشیده میشود.پس از آن مدتی دست و پا زده،در خون خودش غوطه میخورد و هنوز جانش بیرون نرفته که سر او را جدا نموده،بادش میکنند.چشم های سیاه و درخشان حیوان که تا چند دقیقه پیش ،از زندگانی سرشار بود،غبار مرگ پرده ای روی آن میپوشاند و زبان از دهانش با کف خونین بیرون می آید بعد از آن شکمش را شکافته،دل و روده ی حیوان را بیرون میکشند.بوی پشگل و بخاری که در هوا پراکنده میشود و خون غلیظ گندیده که مگس و پشه روی آن پرواز میکنند،منظره ی چرکین و مهیبی را نمایان میسازد...
...پیر لومیت  صحنه ی مشاهده شده توسط خودش را از یک سلاخ خانه چنین توصیف میکند: ...خون از هر سو روان بود.در آنجا گوسفندان و بره هایی را که از ترس دیوانه شده بودند،سر میبریدند...یک گاو ماده و گوساله اش به کشندگان تسلیم شده،سرهای بدبخت خود را پهلوی همدیگر نگاه داشته بودند؛با وجو این که ضربت های چماق یک صاحب خشمناک از این مهربانی،آنها را گیج گرده بود....

صادق هدایت-فواید گیاه خواری-فداییان شکم

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
 

نغمه ی خوابگرد

سبز تویی که سبز میخواهم،
سبز باد و سبز شاخه ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

سراپا در سایه، دخترک خواب میبیند
بر نرده ی مهتابی خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت میخواهم)
وزیر ماه کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمیتواندشان دید.


سبز تویی که سبز میخواهم.
خوشه ی ستارگان یخین
ماهی سایه را که گشاینده ی راه سپیده دمان است
تشییع میکند.
انجیر بن با سمباده ی شاخسارش
باد را خنج میزند.
ستیغ کوه همچون گربه یی وحشی
موهای دراز گیاهی اش را راست بر می افرازد.
«-آخر کیست که می آید؟و خود از کجا؟»

خم شده بر نرده ی مهتابی خویش
سبز روی و سبز موی
و رویای تلخ اش دریا است.


«-ای دوست! میخواهی به من دهی
خانه ات را در برابر اسبم
آینه ات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟...
من این چنین غرقه به خون
از گردنه های کابرا باز می آیم.»

«-پسرم! اگر از خود اختیاری می داشتم
سودایی این چنین را میپذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانه ام دیگر از آن من نیست.»

«-ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی  در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافه های کتان...
این زخم را میبینی
که سینه ی مرا
تا گلوگاه بر دریده؟»

«-سیصد سوری قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانه ام دیگر از آن من نیست!»

«-دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده های بلند،
بگذاریدم،بگذاریدم به بالا برآیم
بر این نرده های سبز،
بر نرده های ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر می غلتد.»

یاران دوگانه به فراز برشدند
به جانب نرده های بلند.
ردی از خون بر خاک نهادند
ردی از اشک بر خاک نهادند.
فانوس قلعی چندی
بر مهتابی ها لرزید
و هزار طبل آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.

سبز تویی که سبز میخواهم.
سبز باد،سبز شاخه ها.

همراهان به فراز برشدند.
باد سخت در دهان شان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.

«-ای دوست،بگوی ،او کجاست؟
دخترکت،دخترک تلخ ات کجاست؟»

چه سخت انتظار کشید
«-چه سخت انتظار میبایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نرده های سبز!»

بر آیینه ی آبدان
کولی قزک تاب میخورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپاره ی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه میداشت.
شب خودی تر شد
به گوه ی میدانچه ی کوچکی
و گزمه گان ، مست
بر درها کوفتند...

سبز تویی که سبزت میخواهم.
سبز باد،سبز شاخه ها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

 


 
comment نظرات ()