سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
برخیز!
نویسنده : Naghooos - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
 

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست


چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم؟
من اگر ما نشوم خویشتنم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
***
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور؟
من چه میگویم آه
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من

من اگر بر خیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند


 
comment نظرات ()
 
 
نام اش «گل»بود
نویسنده : Naghooos - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
 

نام اش «گل»بود.

بیش ازهرچیزی،به گل عشق می ورزید.

هنگام خنده،گل هاشکوفه می زد درگل رویش.

تنهایی خودرا،فقط باگل هاقسمت می کرد.

 ازکسانی که دوست داشت،همیشه درانتظارگل،

ونیزدرتقویم ها، درپی فصل گل بود.

شیفته ی بوی گل،

ونیزمربای گل بود.

همیشه،گل های خشک شده را،

درلابه لای برگ های زندگی حزین اش می گذاشت.

مدام،باگلخنده هایش،پرورده بود عشق اش را.

هربامداد،مثل نان داغی،

تبسم هایش راچون گلی سرسفره رهامی کرد.

ازحیات یک خانه ی چوبی،

گل های عطرآگینی گلچین می کرد.

اسراردل خودرا،فقط باگل هابازمی گفت.

وقتی حق کشی می دید،

چون یک گل زخمی،آهی می کشیدومی گفت:

-آه...ای کاش،

دراین دنیا،

گل رابا گل مقایسه می کردند.

 

نه خواندن بلد بود،نه نوشتن.

هنگام گریستن،گل هاراآب می داد

و هنگام شادی،گل هارانوازش .

هروقت ترانه ی دلنشینی می شنید،

چشم به گل ها می دوخت وبه اندیشه ای عمیق، فرومی رفت.

 

آری،اوهمچوگلی بود.

او،درسرآغازشعرم،قلمی بانوک گلی بود.

آری،آری،آن زن،

مادرم بود.

اگربدانید که،

اشک ریزان،

چه گل هایی پرورش داد ازخارهای زندگی!

واکنون،

آن گل ها،زینتبخش سنگ مزارش شده اند....

 

Ahmet selçuk ilkanاز:

ترجمه: شهرام دشتی

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سال بد
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
 

من بد بودم، اما بدی نبودم!

1

 

سالِ بد

سالِ باد

سالِ اشک

سالِ شک

سالِ روزهایِ دراز و استقامت‌هایِ کم

سالی که غرور گدائی کرد.

 

سالِ پست

              سالِ درد

                           سالِ عزا

سالِ اشکِ پوری

سالِ خونِ مرتضا

سال کبیسه...

 

2

 

زندگی دام نیست،

 عشق دام نیست،

حتا مرگ، دام نیست

چرا که یارانِ گم‌شده آزادند

آزاد و پاک...

 

3

 

من عشق‌ام را در سالِ بد یافتم

که می‌گوید " مایوس نباش"؟

من امیدم را در یاس یافتم

مهتاب‌ام را در شب

عشق‌ام را در سالِ بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم

گر گرفتم.

 

زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لب‌خند زدم،

خاک با من دشمن بود،

من بر خاک خفتم،

چرا که زندگی سیاهی نیست،

چرا که خاک خوب است.

 

 

من بد بودم، اما بدی نبودم

از بدی گریختم

و دنیا مرا نفرین کرد

و سالِ بد در رسید:

سالِ اشکِ پوری، سالِ خون مرتضا

سالِ تاریکی

و من ستاره‌ام را یافتم، من خوبی را یافتم

به خوبی رسیدم

و شکوفه کردم.

 

تو خوبی

و این‌همه‌ی اعتراف‌هاست.

من راست گفته‌ام و گریسته‌ام

و این‌بار راست می‌گویم تا بخندم

زیرا آخرین اشکِ من نخستین لب‌خندم بود.

 

4

 

تو خوبی

و من بدی نبودم.

تو را شناختم، تو را یافتم و همه‌ی حرف‌هایم شعر شد.

سبک شد.

عقده‌هایم شعر شد. همه‌ی سنگینی‌ها شعر شد.

بدی شعر شد، سنگ شعر شد، علف شعر شد، دشمنی شعر شد.

همه‌ی شعرها خوبی شد.

آسمان نغمه‌اش را خواند، مرغ نغمه‌اش را خواند،آب نغمه‌اش را خواند.

به تو گفتم: " گنجشکِ کوچکِ من باش

تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم"

و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب در آمد.

من به‌خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم

من به‌خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم.

من به‌خوبی‌ها نگاه کردم.

چرا که تو خوبی و این‌همه اقرارهاست، بزرگ‌ترینِ اقرارهاست.

سالِ بد رفت و من زنده شدم

تو لب‌خند زدی و من برخاستم.

 

 

5

 

دلم می‌خواهد خوب باشم

دلم می‌خواهد تو باشم و برایِ همین راست می‌گویم.

نگاه کن:

با من بمان!


 
comment نظرات ()