سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٢
 

اشك رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
 
اشك آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه بداني...

من درد مشتركم
مرا فرياد كن

درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دست هاي من آشناست

در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند

دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر كه با توفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار
بسان درخت كه با جنگل سخن مي گويد

زيرا كه من
ريشه هاي تو را دريافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشناست


 
comment نظرات ()