سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۳
 

برف سیاه، سیدابراهیم نبوی

 

 

    یک: دلم می خواست برف ببارد، نه از آن برف ریزه ها که هنوز روی زمین ننشسته آب می شوند و گم می شوند لای خاک. دلم برف سفید می خواست، از آن برف ها که ببارد و بنشیند روی زمین و سرتاسر چشم انداز را سپید کند. دانه دانه که برف آمد حسی زیبا و پر از دلتنگی نشست توی جانم. برف هم انگار که فهمیده باشد، آمد و آمد، آنقدر آمد که وقتی روی زمین گام برمی داشتی نقش کف کفش نقاشی می شد روی بوم سپید برف. دلم می خواست برف همینطور ببارد، تا فردا، تا چند روز. و برف آنقدر آمد که دیگر نمی شد در شهر راه رفت. حالا دیگر نمی شد در شهر راه رفت. ساعتها بود که بدون توقف می بارید، تمامی نداشت. انگار که تمام ابرهای عالم می خواستند بنشینند روی خیابانهای شهر. سنگین می بارید. حالا دیگر ماشینهای پارک شده در خیابان هم زیر برف رفته بودند. خانه ها هم آرام آرام زیر پوشش سپید و سرد برف محو می شدند، دیگر نمی شد برف سنگین را با درست کردن آدم برفی به شوخی گرفت. مثل بهمنی که از بالای کوه راه بیفتد و کم کم بزرگ شود، برف سپید هم یک باره تبدیل شد به هیولا، شد غول سفیدی که وقتی پاهایش را روی بام خانه ها می گذاشتند، سقف خانه ها یک به یک روی سر مردم آوار می شد، حالا دیگر مردم از برف می ترسیدند، سرما آدم ها را مچاله می کرد. آنقدر برف بارید که رفت و آمد را هم مختل کرد، بچه ها نشستند توی خانه، رادیو خبر می داد که رفت و آمد ممکن نیست، رادیو می گفت که سقف بسیاری از مدرسه ها در اثر سنگینی برف فروریخته است. خبر داده شد که دانشگاهها هم تعطیل است. مغازه ها هم تعطیل شد، نانواها نمی توانستند مغازه ها را باز کنند، کسی نمی توانست از خانه بیرون برود که بتواند کاری بکند. دیو سپیدی که نرم نرم آمده بود، افتاد به جان مردم. شهر در تاریکی فرورفت. برق هم قطع شد، راههای بین شهرها هم قطع شد، مسافران هم در میان راه ماندند. وقتی به خیابان رفتم جز سفیدی یکدست و غیرقابل تحملی که به مرگ می ماند و تمام زندگی مردم را پوشانده بود چیزی را نمی شد دید. برف در تاریکی و بی برقی رنگ سفیدی مرگ داشت. دیگر این برف آن برف نبود که می شد در سپیدی و آرامشش گام زد، این برف برفی نبود که گفته بودی دوستش می داری که وقتی می بارد قدم بزنی، دیگر به این برف سلام هم نمی شد کرد، گفته بودی برف نو، برف نو، سلام سلام. حالا دیگر برف یک هیولای وحشتناک بود. هیولایی که دست و پای آدم ها را بسته بود و جز سیاهی و خاموشی چیزی برایشان باقی نگذاشته بود......

     دو: این نوشته را یکی دو روز بعد از برف گیلان نوشته بودم، می خواستم به این مناسبت تاسف بار به چیزی اشاره کنم که سالهاست ناگفته ایست در من و گه گاه به احتیاط به آن نزدیک می شوم و هربار با ترس از آن فاصله می گیرم. خبر برف گیلان مثل بارانی تند آمد و به سرعت زیر برف های سنگین خبر ترور رفیق حریری و خبرهای انتخابات عراق و خبرهای انتخاباتی نهمین دوره ریاست جمهوری محو شد. یکی دو تیتر آرام در روزنامه ها، یکی دو خبر در ایسنا و چند خبر در صدا و سیما به فاجعه ای که در اثر برف گیلان بوجود آمده بود اشاره داشت، انگار همگان چنان از این حادثه شرم می کردند که نمی خواستند حتی خبرش را منتشر کنند. در سایت های اینترنتی و وبلاگها هم مطابق معمول حسین درخشان خبری نوشت و لینکی داد به وبلاگ هایی که بچه های زیر برف می نوشتند. در این وبلاگها بچه های زیر برف به خوانندگانی که به قول نیما در ساحل شاد و خندان نشسته بودند و خبر مردم رشت را از دور می خواندند گزارش لحظه به لحظه فرورفتن شهر را زیر دو متر برف می دادند. فرنگی ها، خبر را منتشر کردند، خبری که می شد شگفتی هر انسانی را که در دنیای متمدن زندگی می کند برانگیزد. خبر می گفت که در اثر بارش دو متر برف بیش از یازده هزار خانه و مدرسه ویران شده است و مردم در خاموشی و بی برقی و قطع آب و عدم امکان رفت و آمد زندگی می کنند. خبرها می گفت که مردم شهرها و روستاهای گیلان با خطر سرما و گرسنگی و تشنگی مواجه اند. خبرها اعلام می کرد که سازمان اداری و دولتی در اثر برف تعطیل شده است و سیستم دولت دچار فلج شده است. همه خبرها یک سووال را در ذهن تکرار می کرد: چرا یک حادثه می تواند در زندگی ما ایرانیان به سرعت تبدیل به یک فاجعه مرگبار شود و جان عده ای را بگیرد؟ چرا تا این حد مرگ و نیستی همسایه دیوار به دیوار زندگی ناامن ما ایرانیان است؟ آیا ما مستحق این حد ویرانگر از مصیبت و فاجعه هستیم؟

سه: می خواستم در مورد برف گیلان بنویسم که ماجرای مسجد ارگ در همین هفته گذشته پیش آمد. در ایام عزاداری سیدالشهداء مسجد ارگ تهران آتش گرفت و بیش از شصت نفر از مردم در اثر سوختگی کشته شدند و بیش از سیصد نفر مجروح شدند. علت این بود که در سال 2005 میلادی و در کشوری که رهبرانش حاضرند تا پای جنگ پیش بروند تا حق استفاده از فناوری صلح آمیز انرژی هسته ای را داشته باشند، یکی از عزاداران برای گرم کردن خودش در مسجد بخاری نفتی به مسجد می برد، آتش سوزی رخ می دهد و شصت تن کشته و سیصد تن زخمی می شوند. خبر بر این مدلول دلالت دارد که در اثر سهل انگاری و بی احتیاطی، جان دهها و صدها تن گرفته شده است. کسانی بدون اینکه بطور طبیعی در موقعیت مخاطره آمیز قرار گرفته باشند جان شان را از دست دادند. این کشتگان نه قربانی استبداد و تروریسم هستند و نه قربانی مقاومت قهرمانانه یک ملت در برابر تجاوز دشمن، اینها قربانی عقب ماندگی و بلاهت هستند. مغز ایرانی مان را به کار می اندازیم و نتیجه می گیریم که القاعده یا دشمنان نظام جمهوری اسلامی یا یک نیروی تروریستی مخفی چنین اقدامی کرده است، اما چنین نیست، وقایعی از این دست چنان تکرار می شود و قربانیانی از این دست چنان از حد افزون شده است که می توانیم به قطع و یقین بگوئیم که بلاهت و عقب ماندگی بزرگترین عامل مرگزای سرزمین ماست. به این سووال جواب بدهیم: کسانی که نمی توانند خطر یک بخاری نفتی را کنترل کنند چگونه قرار است از انرژی هسته ای استفاده صلح آمیز کنند؟ لابد می گوئید که در این مثل جای مناقشه فراوان است، اما این یک مثال نیست، این داستان زندگی ناامن هر روزه مردم ایران است. یک ماه پیش از این بیش از بیست دانش آموز ابتدائی مدرسه سفیلان در لرستان بخاطر آتش سوزی بخاری نفتی کشته شدند. و چند روز قبل این خبر را خواندیم و شنیدیم که چهارده نفر از مسافران یک اتوبوس مسافربری به دلیل آتش سوزی کشته شدند، علت آتش سوزی استفاده از کپسول گاز در اتوبوس اعلام شد. در کدام ویرانخانه ای و در کدام کشور عقب مانده ای برای گرم کردن اتوبوس در کشوری که هوایش سرد است و اتوبوس را خودش تولید می کند، از کپسول گاز استفاده می کنند؟ در کدام دنیای عقب مانده ای ممکن است جان مردم بخاطر انفجار کپسول گاز در اتوبوس مسافربری از دست برود؟ بخاری نفتی در مسجدی که حداقل پانصد نفر در آن اجتماع می کنند چه می کند؟ این چه روش استفاده از انرژی در یکی از بزرگترین تولیدکنندگان نفت و گاز دنیاست که بزرگترین افتخار سیاسی و ملی اش ملی کردن نفت است و مهم ترین دلیل اهمیت استراتژیک آن بخاطر عبور بخش اعظم انرژی دنیا از تنگه هرمز است. چطور ممکن است کسی بلد نباشد یک اتوبوس و یک مدرسه و یک مسجد را گرم کند و بلد باشد از انرژی هسته ای استفاده صلح آمیز کند؟ چطور ممکن است آدمهایی که با جان خودشان این همه خطر می کنند خطری برای دیگران نداشته باشند؟

   چهار: می خواستم در مورد آتش سوزی مسجد ارگ بنویسم و بگویم که در این فاجعه دنبال دست القاعده نگردیم، تعداد قربانیان حماقت در سال گذشته در ایران دهها برابر قربانیان تروریسم در سراسر جهان است، می خواستم بگویم که اگر برای کشته شدن چهار نفر در عراق و لبنان و افغانستان حتما باید یک عملیات انتحاری انجام بگیرد و تروریستی باید خودکشی کند تا دیگران را هم نابود کند، در ایران یک اقدام ملی برای عملیات انتحاری دائما در حال انجام است، با این تفاوت که در این خودکشی دسته جمعی قرار نیست دشمن از بین برود، بلکه مردم بی گناهی قربانی می شوند که در عین بی گناهی، خودشان دشمن خودشان اند. این ها را می خواستم بگویم و دلایل آنرا هم می خواستم بگویم، اما هنوز نوشته را به جائی نرسانده بودم که دیروز خبر زلزله زرند کرمان را شنیدم. تا کنون خبر از مرگ بیش از ششصد نفر در زلزله زرند داده شده است. ظهر برای خرید به فروشگاه مردی لبنانی رفته بودم که می دانست من ایرانی هستم، از من پرسید چه اتفاقی در ایران افتاده است؟ و می خواست بپرسد که آیا برای خانواده من مشکلی پیش آمده است؟ قاطی کرده بودم، نمی دانستم خبر مسجد ارگ را می گوید یا خبر برف گیلان را، یا خبر زلزله زرند را. زلزله زرند شاخص و نمونه دقیق حوادث ایرانی است. شهر زرند در یک مرکز زلزله خیز قرار گرفته است، به فاصله نزدیکی از این شهر تقریبا در همه مناطق اطراف آن شهرهای مختلف با زلزله ویران شده اند، شهربابک، طبس، تربت حیدریه و تربت جام، بم و کرمان بارها در طول سی سال گذشته با زلزله های مرگبار ویران شده اند و هنوز هیچ کاری برای ترمیم ویرانی های زلزله مرگبار سال گذشته در بم نشده است. یکی از خبرگزاری های جهان چنین گفت: ایران یکی از مهم ترین مراکز زلزله خیز جهان و یکی از ناامن ترین کشورهای جهان در مقابل زلزله است. واقعیت این است که زلزله در کرمان همیشه محتمل است، و واقعیت این است که نه مدیران کشور و نه مردم هیچ اهمیتی برای امن شدن زندگی شان در مقابل زلزله نمی دهند. مدیران عمران و شهرسازی کشور دقیق ترین اطلاعات را در مورد سازه های ضدزلزله دارند و می دانند که بناهای کشور اعم از شهر و روستا تا چه حد در مقابل زلزله آسیب پذیرند، همه مردم ایران و مسوولان وزارت مسکن و شهرسازی و موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران مطمئن هستند که شهر تهران و استانهایی مانند کرمان، همدان، خراسان، آذربایجان و سمنان همواره در معرض زلزله خطرناکند و در مقابل زلزله تمام شهرهای ایران آسیب پذیرند. ملک مدنی شهردار سابق تهران که یکی از مطلع ترین مدیران کشور در موضوع شهرسازی است، حاصل مطالعات یک گروه ژاپنی در مورد زلزله تهران را خبردادن از یک فاجعه می دانست. تمام تلاش او برای یافتن راهی برای مقابله با عواقب زلزله تهران در دعوای قدرت میان شورای سابق شهر تهران و شهردار نابود شد. مدیران کشور چنان درگیر کار سیاسی اند که فرصت نمی کنند به زندگی مردم فکر کنند. و از همه اینها مهم تر اینکه در طول بیست سال تلاش یک گروه مهم از کارشناسان سازه در وزارت مسکن و شهرسازی ایران برای رسیدن به استانداردهای ساخت و ساز ضدزلزله هرگز اجرا نشده است. مشکل فقط دولت نیست، مشکل این است که سازندگان خانه ها و ساکنین آنها به تنها چیزی که فکر نمی کنند امنیت خانه شان در مقابل زلزله ایست که تعداد قربانی و زیانهای مادی اش در طول سال یکی از موضوعات مهم شهرنشینی ایران است. مطمئن باشیم حتی اگر دولت هم به زور بخواهد مردم را وادار کند که بخشی از هزینه ساخت خانه شان را برای مقاوم سازی آن صرف کنند، تمام عقل و هوش ایرانی بکار می افتد تا از زیر این قانون فرار کنند و خانه شان را ارزان تر بسازند. مشکل زلزله در ایران فقط یک مشکل جغرافیایی نیست، مهم ترین مشکل زلزله مشکل عقلانی است، همان مشکلی که در همه بخش های زندگی مان داریم. به یک سووال فکر کنیم: چرا ما حاضریم سالانه در زلزله صدها و هزاران کشته بدهیم و حاضریم در زلزله تمام زندگی مان را از دست بدهیم ولی حاضر نیستیم یک صدم این قربانی را برای اصلاح سازمان اداری و سیاسی کشور بدهیم؟ چرا این همه در رانندگی مرگباری که سالانه به اندازه یک جنگ میهنی قربانی می گیرد شجاعت داریم، اما در زندگی سیاسی مان تا این حد محافظه کار هستیم؟ بی شک پیشنهاد من به مردم ایران این نیست که با همان سرعتی که رانندگی می کنند به تندروی سیاسی بپردازند، اما پیشنهاد می کنم که به این تناقض آشکار فکر کنند؟

    پنج: حوادث سال گذشته را مرور کنیم. در میان خنده های عصبی وقایع مسخره ای که جان آدمها را می گیرد بگرییم و در میان گریه برحال خودمان از مسخرگی دنیایی که با تعریف زندگی ایرانی برای مان بوجود آورده اند- و اگر درست تر نگاه کنیم- برای خودمان ساخته ایم، بخندیم. در میان فاجعه انفجار قهقهه می آید و در میان خنده شانه های مان از حجم و سنگینی فاجعه ای که زندگی ماست، می لرزد و بر سرنوشت خویش می گرییم. خبرها را با همدیگر مرور کنیم:
-
در انفجار یک قطار باربری در خراسان( نیشابور) سیصد نفر جان باختند، فاجعه این که صدها نفر جان باختند و فاجعه بزرگتر اینکه در هیچ جای دنیا جز هند تصادفاتی چنین مرگبار برای قطار رخ نمی دهد، اما نکته مسخره این است که این قطار اصلا قطار مسافری نبود که سیصد مسافرش بمیرند، در اثر انفجار محموله سوخت موجود در قطار مردمی که در اطراف زندگی می کردند جان باختند. می گوییم جان باخته بودند، چون به واقع این افراد در قماری که به نام زندگی در ایران جاری است جانشان را باختند، قماری که فقط بازنده دارد. واقعیت این است که جان آدمی در سرزمین من به همین راحتی در قمار بی پیروزی و بی سرنوشت زندگی ایرانی نابود می شود. این حادثه سومین حادثه مرگبار سال گذشته و یکی از چهارصدهزار تصادف جاده ای سالانه است که در سال گذشته 26 هزار نفر در این تصادفات کشته شدند.
-
در تصادف دو تانکر نفتکش در اطراف زاهدان بیش از صد نفر کشته شدند و بیش از صد وپنجاه نفر مجروح شدند، دو تانکر نفتکش با همدیگر تصادف کردند و به شش اتوبوس که در پاسگاه پلیس متوقف شده بودند، برخورد کردند و باعث تلفات سنگین شدند. نکته این که علل این تصادف را می توان چنین دانست: نامناسب بودن محل پلیس راه( بی فکری)، توقف بی دلیل و طولانی اتوبوس ها برای بازرسی( رفتار غلط ماموران پلیس)، بی احتیاطی راننده( رفتار غلط مردم)، ناامن بودن روش حمل سوخت( مشکل بی احتیاطی و سهل انگاری). به عبارت دیگر اگر پلیس رفتار درستی داشت و اگر تصادف دو تانکر حامل سوخت در جایی غیر از ایران رخ داده بود، احتمالا تلفات آن حداکثر به سه یا چهار نفر می رسید و نه دویست و پنجاه کشته و مجروح.
-
ایران ناامن ترین جاده های دنیا را دارد، میزان تلفات جاده ای ایران به نسبت بیش از ده برابر ایالات متحده آمریکاست، میزان قربانیان جاده ای ایران در سال 2003 حدود 25 هزار نفر و در هند با جمعیت یک میلیاردی حدود 60هزار نفر بوده است( به نسبت جمعیت ما پنج برابر هندی ها تلفات جاده ای می دهیم). نکته مهم این است که ما تصادف هم که می کنیم مثل آدم تصادف نمی کنیم، به جای اینکه مجروح شویم بلافاصله می میریم. در سال 2003 در کویت با جمعیت 2.5 میلیون نفر و یک میلیون اتومبیل 45 هزار تصادف اتفاق افتاده و در نتیجه این تصادفات 372 نفر کشته شده اند. در الجزایر در سال 2003 تعداد چهارهزار نفر قربانی تصادفات رانندگی شده اند.
-
در آتش سوزی مدرسه سفیلان بیش از 20 دانش آموز قربانی شدند، در آتش سوزی مسجد ارگ بیش از شصت نفر کشته شدند، در آتش سوزی یک اتوبوس 14 نفر کشته شدند، این اتفاقات دائما در ایران رخ می دهد.
نکته مهم اینجاست که ما هم نا امن ترین جاده های دنیا را داریم و هم در ناامن ترین خانه های دنیا زندگی می کنیم، به نادرست ترین شکل از انرژی استفاده می کنیم و در وضعی سیاسی زندگی می کنیم که هیچ کس نمی تواند پیش بینی کند که در سال آینده در ایران چه حکومتی وجود خواهد داشت. براساس آمارهای قوه قضائیه ایران سالانه ششصد هزار ایرانی به زندان می روند و بطور ثابت 120 تا 150 هزار ایرانی زندانی اند. این وضع امنیت مردم ایران است.

                                                                                                                                                                                ادامه دارد...

 


 
comment نظرات ()