سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۳
 

   سلام دوستان. اميدوارم كه حالتون خوب باشه.

 

   راستش يه تصميمي در مورد يادداشتها گرفتم ، تا نظر شما چي باشه. از اين به بعد ميخوام براي تمام كامنتها پاسخ بدم.

دوستان براي يادداشت روز جمعه 14 اسفند كامنتهايي گذاشتند كه منو مجاب كرد جواب بدم.

 

   من به اين شعر علاقه ي وافري دارم. البته  كسي كه مخاطبه فعلا براش كامنت نذاشته . ولي به هر حال بايد بگم كه اين شعر يكي از بهترين شعرهاي ا.بامداد هستش.

آقاي "علی" ، شايد قصور از اين جانب بوده كه شعر رو كامل ننوشتم و گرنه شعر خيلي استخوان داريه..  آقاي atash بنده منظور شما رو از نااميدي نفهميدم! اتفاقا اين شعر به نظر من اصلا هم نااميدانه نيست! خوب بخونيدش. شايد سخن از بيداد باشه ولي از نااميدي هرگز. غريبهءعشق و ashnay garib  و متين  از اينكه مطلب رو پسنديديد خيلي خوشحالم. و بالاخره مصطفی-پرستوی مهاجر من قبلا يه يادداشت در مورد اسم بلاگ (از شهر سرد) نوشته بودم، البته از زبان شاعر.

 

  

   از شهر سرد

  

صحرا آماده ي روشن شدن بود

و شب از سماجت و اصرار خويش دست ميكشيد

 

من خود، گرده هاي دشت را بر ارابه ئي توفاني

                                            در نور ديدم

اين نگاه سياه آزمند آنان بود- تنها، تنها – كه

                      از روشنائي صحرا جلو گرفت

و در آن هنگام كه خورشيد، عبوس و شكسته دل از دشت ميگذشت،

آسمان ناگزير را به ظلمتي جاودانه نفرين كرد.

 

بادي خشمناك ، دو لنگه ي در را بر هم كوفت

و زني در انتظار شوي خويش، هراسان از جا برخاست.

چراغ، از نفس بويناك باد فرو مرد

و زن ، شرب سياهي بر گيسوان پريش خويش افكند.

 

ما ديگر به جانب شهر سرد بازنميگرديم

و من همه ي جهان را در پيراهن روشن تو خلاصه ميكنم.

 

 

                ***

سپيده دمان را ديدم كه بر گرده ي اسبي سركش ، بر

                              >دروازه ي افق به انتظار ايستاده بود

و آنگاه سپيده دمان را ديدم كه ، نالان و نفس گرفته،

                              >از مردمي كه ديگر هواي سخن گفتن به سر

                              >نداشتند، دياري نا آشنا را راه ميپرسيد.

و در آن هنگام ، با خشمي پرخروش به جانب شهر آشنا نگريست

و سرزمين آنان را ، به پستي و تاريكي جاودانه دشنام گفت.

 

پدران از گورستان بازگشتند

و زنان ، گرسنه بر بورياها خفته بودند.

كبوتري از برج كهنه به آسمان ناپيدا پركشيد

و مردي ، جنازه ي مرده ئي تازه زاد را بر درگاه تاريك نهاد.

 

ما ديگر به جانب شهر سرد بازنميگرديم

و من ، همه ي جهان را در پيراهن گرم تو خلاصه ميكنم.

 

              ***

خنده ها ، چون قصيل خشكيده ، خش خش مرگ آور دارند.

سربازان مست در كوچه هاي بن بست عربده ميكشند

و قحبه ئي از قعر شب با صداي بيمارش آوازي ماتمي ميخواند.

 

علف هاي تلخ در مزارع گنديده خواهد رست

و باران هاي زهر به كاريزهاي ويران خواهد ريخت

مرا لحظه ئي تنها مگذار،

مرا از زره نوازشت روئين تن كن:

من به ظلمت گردن نمي نهم

همه ي جهان را در پيراهن كوچك روشنت خلاصه كرده ام

                                     و ديگر به جانب آنان

                                      بازنميگردم.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()