سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳۸٤
 

درگذشت منوچهر آتشی، شاعر معاصر ايرانی
 
 
منوچهر آتشی، يکی از شاعران بزرگ معاصر ايران بر اثر ايست قلبی در سن ۷۴ سالگی جان سپرد.

خبرگزاری جمهوری اسلامی، ايرنا، گزارش داده است که آقای آتشی هفته گذشته برای برداشتن يک تومور بدخيم کليه در بيمارستان سينا در تهران بستری شده بود. وی سپس در ۲۶ آبان دچار حمله قلبی شده است.

 

وی بعد از ظهر يکشنبه ۲۹ آبان جان سپرد.

منوچهر آتشی، شاعر معاصر ايرانی
منوچهر آتشی از آخرين شاگردان نيما يوشيج شناخته می شود.
 
 

منوچهر آتشی

گر من مسيح بودم

وقتي كه درد
از سرزمين غربت
از تپه ي بلند ميعاد مي آيد
وقتي كه درد
 بوي غريب غربت دارد
و مرد درد خود را
با درد ناشناس تصليب مي سنجد
حس حقارتي با خشم
 و نفرت كشنده اي از خود
 با جان مرد درد گلاويز مي شود
گر من مسيح بودم
 گر من صليب سنگينم را
 تا انتهاي تپه ي موعود
بر دوش مي كشاندم
و زخم چارميخ
 و چار ميخ درد
 تصوير هاي دنيا را در چشمم
 مغشوش مي كرد
آيا غرور مغرور و سربلندم
مثل عقاب پيري در اوج چرخ
آرام
با تشنج وحشت
آرام ره به گستره ي مرگ مي گشود ؟
و درد درد سهمناك گريه نمي شد؟
و دستهاي پاك گرفتارم
 و دستهاي سرخ شفيعم
 سوي نگاه سرد ستمگر
 به التجا دراز نمي ماند ؟
گر من مسيح بودم بر تپهي صليب
 بر تپه ي شكنجه شقاوت درد
 بر تپه ي تحمل برتپه ي تبسم آيا
خورشيد صبح
كه ميش هاي گرسنه را
سبزاي پهن جلگه عطا مي كند
و چشم هاي خشك مرا
در شبنم زلال شقايق مي شويد
پاهاي ناتوان ايمانم را
در باتلاق هاي پشيماني
يك لحظه سست نمي كرد ؟
 و آهوان رعنا بر آبشخور
 در من قساوت خون
خون و شكار را
 آيا دوباره زنده نمي كردند؟
آيا دوباره پهنه ي آزادي
آن كوچه هاي انبوه با چشم هاي باز محتضر
 مشتاق آيه هاي درخشانم
آن چشم هاي مضطرب كودن
لب هاي نيمه باز حيرت زده
آن عاشقان مبروص
مشتاق يك كلام تبرك
مشتاق لمس شافي دستانم
 آن دشت هاي ملتهب
مشتاق بوسه ها به كف پاي پاك من
 آن ساحل زمردي اردن
با دختران گازر جنجالگر
 آيا مرا فريب نمي دادند
تا لحظه هاي ‌آخر بار امانتم را بگذارم
 تا فيض درد را به آسان بسپارم
تا خنده هاي وحشي شيطان را
 در قصر با شكوه فلك ها طنين دهم
تا دوست را
 اگر چه در آشوب درد رهايم كرد
تا دوست را آري
غمگين و شرمسار ببينم ؟
گر من مسيح بودم
يك صبح مي توانستم
بي چاي داغ مطبوع
 سيگار صبحگاهم را
 از پشت ميله هاي فلزي پنجره
با ياد خوابهاي سحرگاه گل كنم ؟
گر من مسيح بودم
 آيا گل شقايق سيرابي
كافي نبود
تا با صليب و درد شلنگ انداز
از تپه سوي دامنه ي سرخ رو كنم ؟
بار من از مسيح
 سنگينتر است
او با صليب چوبي تنها يكبار
با ميخ هاي آهنيش در دست
 تن را كشيد سوي بلنداي افترا
او با صليب چوبي و دشنام دشمنان
 با كوه سرنوشت گلاويز بود و من
من خود صليب خويشتنم
 من خود صليب گوشتيم را يك عمر
سنگين تر و مهيب تر از خشم هاويه
در كوچه هاي تهمت با خويش مي كشم
 او را
 دشنام دشمنانش مي آزرد
 اما مرا تنفر ياران
و لعنت مداوم روح خويش
او
 فرزند روح قدسي بود و من
 فرزند بازيار غريبي
از بيخه هاي تشنه ي دشتستان
 او تنها
 يكبار مرد يعني
پرواز كرد و من
روزي هزار مرتبه مي ميرم
 درد من از مسيح سنگين تر است

 
 

 


 
comment نظرات ()