سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥
 

دلیل ننوشتن من

 

 

   می خواهی دلیل ننوشتنم را بدانی. دلیل ننوشتن چیزهایی که نمیتوان نوشت بسیار روشن است. چیزهایی هست که نمیتوانیم بگوییم و چیزهایی که نباید بگوییم. از عشق و عرفان تا سیاست و کیاست. آنچه کسانی که بزرگان نام دارند شایسته نمیپندارند بر زبان آوردن و بر قلم بسیار دشوار است. آنچه که برای زندگی ما ریسک آفرین است، برای آینده ای که از آن ما نیست ، برای مصلحتی که هرگز واقعیت نداشته است. برای خوشبختی تضمین نشده در مملکتی که به سوی جنگ پیش میرود. برای آسایش و آرامش فردی در متن جامعه ای سنت زده و نا شایسته سالار، برای رفاه مادی در سیستم فاسد مالی که دروغ و اهانت و خیانت و دزدی و نشستن بر روی کتاب قانون فلسفه ی پیروزی در آن است ...

   چه مصلحت اندیشی بیهوده ای! اما همین مصلحت اندیشی بیهوده است که زنجیرها را بر قلممان و قفل ها را بر دهانمان نموده است و بی شرمانه میگوید: زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد!

 

   اما آیا آنچه که مینویسم خوانده خواهد شد؟ و چرا؟ آیا دوستانم از روی کنجکاوی و دیگر هیچ؟ نه مردمی برخاسته از متن جامعه ام و نه گروهی که باید بخوانند آنرا نخواهند خواند، چرا که دیگر اعتمادی باقی نمانده است. دوست من...بدان که به سوی نا امیدی و بی اعتمادی مطلق پیش میرویم. مردمی بیش از پیش بیگانه از یکدیگر ، با چشمانی نگران ، از آینده ی تضمین نشده ی شغلی ، از آینده ی تضمین نشده ی مادی،از آینده ی تضمین نشده ی معنوی و امنیتی. مردمی نگران از آینده چگونه و با چه انگیزه ای نوشته هایم را خواهند خواند و به آن اعتماد خواهند کرد؟ و من با نوشتن برای عده ی معدودی که تعدادشان از انگشتان دست تجاوز نمیکند چه فایده ای برای جامعه ی 70 میلیون نفری خود خواهم داشت؟

 

   حتا اگر انسان بزرگترین خدایان باشد، شب تاریکتر از آن است که خدایی روشنش سازد...مدتها برای نوشتن پافشاری ورزیدم. اما کنون دریافته ام که ناتوانم، من ناتوان، قلم ناتوان،قلب ناتوان و دست ناتوان. من دریافته ام که در این شب تاریک، خدا ناتوان است. از اینرو دیگر نخواهم نوشت..شاید در تنهایی ولی دیگر نه!

  امیدوارم زمانی که در خدمت دوستان بودم موجبات رضایت خاطر جمعی را فراهم آورده باشم. خدانگهدار!

 

حالیـا مصـــلحت وقــــــت در آن می بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

 

جام مــــــی گیرم و از اهل ریا دور شوم

یـعنی از خلق جهان پاکـــــدلی بگـــزینم

 

جز صـــــــراحی و کتابم نبود یار و ندیم

تا حریـــــــــفان دغا را به جهان کـم بینم

 

بس که در خرقه ء آلوده زدم لاف صلاح

شــــرمسار از رخ ساقی و مــــی رنگینم

 

سینه تنگ من و بـــــار غم او هیــــــهات

مرد این بار گـــــــران نیست دل مسکینم

 

من اگر رنــــد خراباتم و گر حافــــظ شهر

این متاعـــــم که تو میبینی و کمتر زینــــم

 

بنده آصف عـــــــهدم دلــــــم از راه مبــــر

که اگر دم زنم از چــــــرخ بخواهد کینــــم

 

بر دلم گرد ستم هاست خدایـــــــــــا مپسند

که مکدر شود آیـــــیــــنه مـــهر آیـــیــــنم!

 


 
comment نظرات ()