سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
آيينه
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥
 


مي بينم صورتمو تو آينه
با لبي خسته ميپرسم از خودم
اين غريبه کيه از من چي ميخواد
اون به من يا من به اون خيره شده
باورم نميشه هر چي ميبينم
چشامو يه لحظه رو هم ميزارم
به خودم ميگم که اين صورتکه
ميتونم از صورتم ورش دارم
ميکشم دستمو روي صورتم
هر چي بايد بدونم دستم ميگه
منو توي آينه نشون ميده
ميگه اين تويي نه هيچکس ديگه
جاي پاهاي تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روي صورتت تا بدوني
حالا امروز چي ازت مونده به جا...

آينه ميگه تو هموني که يه روز
ميخواستي خورشيدو با دست بگيري
ولي امروز شهر شب خونه ت شده
گاهي بي صدا تو قلبت ميبيني
ميشکنم آينه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آينه ميشکنه هزار تيکه ميشه
اما باز تو هر تيکه ش عکس منه
عکسا با دهن کجي بهم ميگن
چشم اميد و ببر از آسمون
روزا با همديگه فرقي ندارن
بوي کهنگي ميدن تمومشون...


 
comment نظرات ()