سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥
 
-نفر اول:   "50% سهم من ,50% سهم بقيه شما."
-نفر دوم:   "چرا؟ همه ي ما زحمت ميکشيم,شما هم بايد برابر با همه ي ما باشيد."
-نفر سوم: "نه ,حق با ايشونه,ايده از او بود."
-نفر دوم:   "از اين گذشته من انتقادي به شما دارم.اصلا اين موضوع 50% رو چرا بايد کسي از بيرون بدونه؟ديروز ...از من پرسيد,هيچ جوابي براش نداشتم"

***
   نه,اشتباه نکنيد.اين گفتگو بين تجارت پيشگان و در پشت ميز تجارت انجام نميشد.بلکه توسط دانشجويان رشته اي مهم و در يک محيط فرهنگي و علمي در دانشگاهي غير مهم ؛ و نه در مورد کشف طلا و عتيقه جات بلکه در مورد چاپ يک نشريه ي دانشجويي بود.
   راستش وقتي استاد سر کلاس ميگفت :"ما خودفروشيم,اما به طرزي متفاوت؛ما فکرمان را ميفروشيم" باور نکرده بودم که اين طرز تفکر به اين سرعت دامنگير دانشجويان نيز شود. البته که روزي همه ي ما وارد بازار کار خواهيم شد و رشته مان هم ايجاب ميکند که فکرمان را بفروشيم,اما چه ميتوان گفت در مورد دانشجويي که در محيط فرهنگي سخن از فروش ذهنش به ميان مي آورد و بي شرمانه 50% کل سود يک نشريه ي نوپا را از آن خود ميداند .يادمه پارسال وقتي ميخواستيم نشريه شماره يک رو چاپ کنيم تقريبا 80% مطالب بصورت تايپ شده در اختيار من قرار گرفت, با اينکه زياد به صفحه آرايي مسلط نبودم به هر زحمتي بود کل صفحه آرايي رو خودم تنها توي خونه انجام دادم؛ عکس ها رو سفارش دادم و توي صفحات قرار دادم؛طرح روي جلد,گذاشتن تک تک مطالب و عکسها در وبلاگي که خودم درستش کرده بودم, با کامپيوتر شخصي خودم و...البته همه ي بچه ها خيلي زحمت کشيده بودن  و اگر حتا يکيشون نبود کار تکميل نميشد,نميدانم آنها چه انتظارات مادي داشتند اما صادقانه بگويم که من حتي از دبير نپرسيدم که نشريه رو چند فروختيد؟چقدر"سود" کرديد؟اصلا نميدانم که سودي در کار بود يا نه!مهمترين سود و نفع آن اين بود که بالاخره چاپ شده وبالاخره تونستيم کاري انجام بديم.

   اين روزها اين فکر ذهن منو آشفته کرده که اگر در نيمسالي محيط دانشگاهي ما چنين تغيير کرده باشد ده سال ديگر از دور هم نتوانيم نگاهش کنيم.تاسف آور است که معيار ها و ارزش ها اينقدر زود جاي خود را به ضد ارزش ها ميسپارند و انتظارات و خواسته هاي انسانها چقدر بد تغيير ميکنند.بياد "آستروفسکي"نويسنده و مبارز روس افتادم.که در اثر جنگ و مبارزه ي بلشويکي طي و بعد از انقلاب روسيه در سن 24 سالگي بشدت مجروح و عليل گشته و از دو چشم نابينا گرديد.اما در بستر بيماري نيز همچنان به مبارزه ادامه داد و بي هيچ چشمداشتي نوشت, هنگامي که پزشکان معالج وي را به طور اکيد از نوشتن و کار بي وقفه منع کردند و استراحت مطلق برايش تجويز نمودند,ميگفت:"اگر بايستي بميرم,پس بگذاريد مرگ من به آرمانمان خدمتي انجام دهد...هر روز زندگي من عزيز است؛بايد بنويسم؛جوانان مرا به خاطر اين کوتاهي نخواهند بخشيد"


 
comment نظرات ()