سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
من بيسواد نيستم!من فقط ايرانی ام!
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
 

سلام.این خاطره مال منه.ولی خودم ننوشتم برای مهسا تعریف کردم اونم نوشت.

http://milagros.persianblog.ir/

من بيسواد نيستم!من فقط ايرانی ام!

دارم به آبروریزی نیم ساعت پیش فکر میکنم.بنزین تموم شد! کارت سوخت ؟!!! سهمیه ی این ماه تموم شده! داشتم اخبار میدیدم.آبروریزی بود!!!!!
دارم به همه ی آبروریزی ها فکر میکنم.به ایرانی بودنم.به تمام حرفهای عمه ام که از بعد از 30 سال از آلمان اومده و نظرش رو در مورد ایران میگه!!! من رو طوری نگاه میکنه و طوری توضیح میده در مورد زندگیش که انگار داره با یه بیسواد صحبت میکنه.سعی میکنه من رو متوجه کنه!


-هي با شمام
برميگردم.کیه؟!
-با شمام
-با من؟
کله ی اشو تکون میده.یعنی آره با توام! پشم از گردنش زده بیرون. با بیسمش اشاره میکنه به یه طرف.
-برو اونجا
دست خودم نیست یا از فرط عصبانیت و یا از فرط ترس تموم تنم میلرزه.-کجا؟
-اونجا!
میرم جلو.اونجا که اشاره کرده.سرتا پا لباس سیاه تنمه.با یه روسری سیاه که تموم گردنم رو پوشونده.دوتا زنه! چادری.چشاشون به زور دیده میشه.
-روسریتو بکش جلو
با خودم میگم جلو؟ یعنی کجا؟
-مگه روسریم چشه؟
-بکش جلو
-مگه موهام دیده میشن
-بکش جلو
مث رادیو حرفشو تکرار میکنه.یه حالی بین تهوع و سرگیجه بهم دس میده.سرتا پا سیاه پوشیدم.با یه روسری سیاه که تموم گردنم رو پوشونده.
- شال سرت کن. یا مقنعه.چه میدونم.موهات دیده نشن
دست و پام میلرزه.
- یه مانتو بپوش - با دست به گردنم اشاره میکنه- دیده نشه.

دست و پام میلرزه.از فرط عصبانیت.سرتا پا سیاه تنمه.با یه روسری...

یه ترانه و ترجمش:


Herseyi bilir
Sinsice susar
Sen yaparsin,
O gelir bozar
Son gunu bekler
Nefreti kusar
Kalbi bataklik
Yarini yutar
Gormezsin,
Duymazsin,
Hep vardir.

Tepede,
Beyaz bir saray
sarayda,
soytari bir kral
kara haber ,
onun isi
sira kimde
Kanli resimler ressami
sergide insan mezari
satilik olan,
karanlikti,
cercevede.


Tanrisi para
kendine kole
sozleri zehir,
onu dinleme
sadik usaklar,
eteyini oper
korku uretir,
suslere gizler
alirsin,
satarsin,
yutarsin.

همه چيز را ميداند
موذيانه سکوت ميکند
تو بنا ميکني
او نابود ميکند
در انتظار آخرين روز
نفرت را بالا مي آورد
قلب او باتلاقي بيش نيست
آينده درون باتلاقش نيست ميشود
اما تو نميبيني
نمي شنوي
او همواره وجود دارد.

کاخ سفيدي
بر فراز تپه
پادشاه دلقکي
درون آن کاخ
خبري شوم
کار اوست
و اينک نوبت کيست؟
نقاش نقش هاي خونين
مزار آدمي ست که به ديد عموم گذاشته ميشود
آنچه که به فروش ميرسد
سياهي و تاريکي ست درون قاب تابلو

خدايش پول است
غلام خود است
به سخنان چون زهر تلخ و کشنده اش
گوش فرا مده
نوکران وفادار
دامن او را ميبوسند
و او ترس را توليد ميکند
و توليد خود را با اسبابي تزئين ميکند
اما تو آن را ميخري
ميفروشي
و تحمل ميکني.



 
comment نظرات ()