سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
لاشخور
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦
 

   ميان پاهايم لاشخوري بود که به سختي نوکم ميزد.هنوز هيچ چي نشده کفش و جورابم را تکه تکه کرده بود و حالا داشت تو گوشت و عضلاتم کندو کاو ميکرد.پس از چند ضربه اي که با منقارش ميکوبيد به دلواپسي دورم چرخي ميزد و از نو دست به کار مشد.
  
   آقايي که داشت مي گذشت ايستاد لحظه اي نگاهم کرد بعد با تعجب پرسيد چه طور ميتوانم اين حيوان را تحمل کنم.
   به ش گفتم: -من بي دفاعم.آمده نشسته بنا کرده به من نوک زدن.البته سعي کردم برانمش حتا خواستم خفه اش کنم منتها مشکل ميشود از پس يک چنين حيواني بر آمد.خودتان که ميبينيد چه هيولايي است.اول ميخواست بپرد به صورتم که گفتم چاره ايي نيست دست کم بهتر است پاهايم را قرباني کنم.که ملاحظه ميکنيد ديگر پاک زخم زيل و ريش ريش شده.

  آن آقا گفت: -چرا ميگذاريد اين جور عذاب تان بدهد؟ يک گلوله حرامش کنيد قالش را بکنيد.
   گفتم: -راستي؟خودتان لطف ميکنيد ترتيبش را بدهيد؟
   آقاهه گفت: -با کمال ميل.گيرم بايد بروم خانه تفنگم را بياورم.يک ساعتي طول ميکشد ميتوانيد تا برگشتن من دندان رو جگر بگذاريد؟
   گفتم: -از کجا بدانم!
   آن وقت بعد از لحظه اي که از شدت درد به خود پيچيدم گفتم: -بي زحمت شما لطف خودتان را بکنيد.
   گفت : -باشد ؛ سعي ميکنم فرزتر بجنبم.
   لاشخور که ضمن گفتگوي ما به نوبت ؛من و آقاهه را مي پاييد با خيال راحت همه چيز را شنيد و براي من مثل روز روشن بود که حرفهايمان را فهميده و ير تا ته قضيه را خوانده.به يک حرکت بال بلند شد؛ براي اينکه خيز کافي بردارد عين نيزه اندازها سرو سينه اش را عقب داد و يک ضرب منقارش را به دهن من فرو برد.تا هم فيها خالدونم.
   من همان جور که از هم شکافته مي شدم حس کردم - آن هم با چه سبک باري - که لجه هاي  بي انتهاي خون من بي رحمانه دارد لاشخور را در عمق خود غرق ميکند.

    کافکا


 
comment نظرات ()