سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٢
 

 

 

شازده کوچولو
اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ري
برگردان احمد شاملو
 

اهدانام‌چه
به لئون ورث Leon Werth
از بچه‌ها عذر مي‌خواهم که اين کتاب را به يکي از بزرگ‌ترها هديه کرده‌ام. براي اين کار يک دليل حسابي دارم: اين «بزرگ‌تر» به‌ترين دوست من تو همه دنيا است. يک دليل ديگرم هم آن که اين «بزرگ‌تر» همه چيز را مي‌تواند بفهمد حتا کتاب‌هايي را که براي بچه‌ها نوشته باشند. عذر سومم اين است که اين «بزرگ‌تر» تو فرانسه زندگي مي‌کند و آن‌جا گشنگي و تشنگي مي‌کشد و سخت محتاج دلجويي است. اگر همه‌ي اين عذرها کافي نباشد اجازه مي‌خواهم اين کتاب را تقديم آن بچه‌اي کنم که اين آدم‌بزرگ يک روزي بوده. آخر هر آدم بزرگي هم روزي روزگاري بچه‌اي بوده (گيرم کم‌تر کسي از آن‌ها اين را به ياد مي‌آورد). پس من هم اهدانام‌چه‌ام را به اين شکل تصحيح مي‌کنم:

به لئون ورث
موقعي که پسربچه بود
آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ري

من هم برگردان فارسي اين شعر بزرگ را به دو بچه‌ي دوست‌داشتني ديگر تقديم مي‌کنم: دکتر جهانگير کازروني و دکتر محمدجواد گلبن

احمد شاملو


يک بار شش سالم که بود تو کتابي به اسم قصه‌هاي واقعي -که درباره‌ي جنگل بِکر نوشته شده بود- تصوير محشري ديدم از يک مار بوآ که داشت حيواني را مي‌بلعيد. آن تصوير يک چنين چيزي بود:


تو کتاب آمده بود که: «مارهاي بوآ شکارشان را همين جور درسته قورت مي‌دهند. بي اين که بجوندش. بعد ديگر نمي‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهي را که هضمش طول مي‌کشد مي‌گيرند مي‌خوابند».

اين را که خواندم، راجع به چيزهايي که تو جنگل اتفاق مي‌افتد کلي فکر کردم و دست آخر توانستم با يک مداد رنگي اولين نقاشيم را از کار درآرم. يعني نقاشي شماره‌ي يکم را که اين جوري بود:


شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسيدم از ديدنش ترس‌تان بر مي‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه بايد آدم را بترساند؟

نقاشي من کلاه نبود، يک مار بوآ بود که داشت يک فيل را هضم مي‌کرد. آن وقت براي فهم بزرگ‌ترها برداشتم توي شکم بوآ را کشيدم. آخر هميشه بايد به آن‌ها توضيحات داد. نقاشي دومم اين جوري بود:


بزرگ‌ترها بم گفتند کشيدن مار بوآي باز يا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بيش‌تر جمع جغرافي و تاريخ و حساب و دستور زبان کنم. و اين جوري شد که تو شش سالگي دور کار ظريف نقاشي را قلم گرفتم. از اين که نقاشي شماره‌ي يک و نقاشي شماره‌ي دو ام يخ‌شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگ‌ترها اگر به خودشان باشد هيچ وقت نمي‌توانند از چيزي سر درآرند. براي بچه‌ها هم خسته کننده است که همين جور مدام هر چيزي را به آن‌ها توضيح بدهند.

ناچار شدم براي خودم کار ديگري پيدا کنم و اين بود که رفتم خلباني ياد گرفتم. بگويي نگويي تا حالا به همه جاي دنيا پرواز کرده ام و راستي راستي جغرافي خيلي بم خدمت کرده. مي‌توانم به يک نظر چين و آريزونا را از هم تميز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافي خيلي به دادش مي‌رسد.

از اين راه است که من تو زندگيم با گروه گروه آدم‌هاي حسابي برخورد داشته‌ام. پيش خيلي از بزرگ‌ترها زندگي کرده‌ام و آن‌ها را از خيلي نزديک ديده‌ام گيرم اين موضوع باعث نشده در باره‌ي آن‌ها عقيده‌ي بهتري پيدا کنم.

هر وقت يکي‌شان را گير آورده‌ام که يک خرده روشن بين به نظرم آمده با نقاشي شماره‌ي يکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببينم راستي راستي چيزي بارش هست يا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «اين يک کلاه است». آن وقت ديگر من هم نه از مارهاي بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌هاي بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پايين و باش از بريج و گلف و سياست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از اين که با يک چنين شخص معقولي آشنايي به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.

 
اين جوري بود که روزگارم تو تنهايي مي‌گذشت بي اين که راستي راستي يکي را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااين که زد و شش سال پيش در کوير صحرا حادثه‌يي برايم اتفاق افتاد؛ يک چيز موتور هواپيمايم شکسته بود و چون نه تعميرکاري همراهم بود نه مسافري يکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمير مشکلي برآيم. مساله‌ي مرگ و زندگي بود. آبي که داشتم زورکي هشت روز را کفاف مي‌داد.

شب اول را هزار ميل دورتر از هر آبادي مسکوني رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتي شکسته‌يي که وسط اقيانوس به تخته پاره‌يي چسبيده باشد. پس لابد مي‌توانيد حدس بزنيد چه جور هاج و واج ماندم وقتي کله‌ي آفتاب به شنيدن صداي ظريف عجيبي که گفت: «بي زحمت يک برّه برام بکش!» از خواب پريدم.
-ها؟
-يک برّه برام بکش...

چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را ماليدم و نگاه کردم آدم کوچولوي بسيار عجيبي را ديدم که با وقار تمام تو نخ من بود. اين بهترين شکلي است که بعد ها توانستم از او در آرم، گيرم البته آن‌چه من کشيده‌ام کجا و خود او کجا! تقصير من چيست؟ بزرگ‌تر ها تو شش سالگي از نقاشي دل‌سردم کردند و جز بوآي باز و بسته ياد نگرفتم چيزي بکشم.

با چشم‌هايي که از تعجب گرد شده بود به اين حضور ناگهاني خيره شدم. يادتان نرود که من از نزديک‌ترين آبادي مسکوني هزار ميل فاصله داشتم و اين آدمي‌زاد کوچولوي من هم اصلا به نظر نمي‌آمد که راه گم کرده باشد يا از خستگي دم مرگ باشد يا از گشنگي دم مرگ باشد يا از تشنگي دم مرگ باشد يا از وحشت دم مرگ باشد. هيچ چيزش به بچه‌يي نمي‌بُرد که هزار ميل دور از هر آبادي مسکوني تو دل صحرا گم شده باشد.


وقتي بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو اين جا چه مي‌کني؟
و آن وقت او خيلي آرام، مثل يک چيز خيلي جدي، دوباره در آمد که:
-بي زحمت واسه‌ي من يک برّه بکش.


آدم وقتي تحت تاثير شديد رازي قرار گرفت جرات نافرماني نمي‌کند. گرچه تو آن نقطه‌ي هزار ميل دورتر از هر آبادي مسکوني و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ اين نکته در نظرم بي معني جلوه کرد باز کاغذ و خودنويسي از جيبم در آوردم اما تازه يادم آمد که آن‌چه من ياد گرفته‌ام بيش‌تر جغرافيا و تاريخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقي مختصري به آن موجود کوچولو گفتم نقاشي بلد نيستم.
بم جواب داد: -عيب ندارد، يک بَرّه برام بکش.

از آن‌جايي که هيچ وقت تو عمرم بَرّه نکشيده بودم يکي از آن دو تا نقاشي‌اي را که بلد بودم برايش کشيدم. آن بوآي بسته را. ولي چه يکه‌اي خوردم وقتي آن موجود کوچولو در آمد که: -نه! نه! فيلِ تو شکم يک بوآ نمي‌خواهم. بوآ خيلي خطرناک است فيل جا تنگ کن. خانه‌ي من خيلي کوچولوست، من يک بره لازم دارم. برام يک بره بکش.
-خب، کشيدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! اين که همين حالاش هم حسابي مريض است. يکي ديگر بکش.
-کشيدم.
لبخند با نمکي زد و در نهايت گذشت گفت:
-خودت که مي‌بيني... اين بره نيست، قوچ است. شاخ دارد نه...
باز نقاشي را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلي ها رد کرد:
-اين يکي خيلي پير است... من يک بره مي‌خواهم که مدت ها عمر کند...

باري چون عجله داشتم که موتورم را پياده کنم رو بي حوصلگي جعبه‌اي کشيدم که ديواره‌اش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پريد که:
-اين يک جعبه است. بره‌اي که مي‌خواهي اين تو است.

و چه قدر تعجب کردم از اين که ديدم داور کوچولوي من قيافه‌اش از هم باز شد و گفت:
-آها... اين درست همان چيزي است که مي‌خواستم! فکر مي‌کني اين بره خيلي علف بخواهد؟
-چطور مگر؟
-آخر جاي من خيلي تنگ است...
-هر چه باشد حتماً بسش است. بره‌يي که بت داده‌ام خيلي کوچولوست.
-آن قدرهاهم کوچولو نيست... اِه! گرفته خوابيده...

و اين جوري بود که من با شهريار کوچولو آشنا شدم.


 
comment نظرات ()