سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧
 

    زندگی در کویر گرم و خشکی آن هم در تنهایی مطلق سخت بود.بی آب و بی سایه؛ بی هیچ نسیم خنکی که بوزد و بی هیچ درخت سبزی که برگهایش را تکانی دهد.نه صدای پرنده ای و نه صدای بارانی بود که مرا به زندگی امیدوار سازد.
    رویاهای شبانه ام مرا به آمدن مسافری دور بشارت دادند و آنگاه فرشته ای از آسمان بر من متجلی شد. درست مثل آمدن شازده کوچولو...او تنها کسی بود که عشق را به رنگی نیالوده بود؛ سفید بود ؛ کاملا سفید. و پاک مثل آب.آنگاه ماهیان دوگانه ام را بدست آبی دیریافته سپردم و زندگی ام دگرگون شد.نگاهش تسلی ام داد و عشق واقعی را به من آموخت.بر کویر چندین ساله ام  بارانهای نو باریدن گرفتند و دیری نپایید که بیابان عمرم به دشتهای سرسبز وپرگل تبدیل شد و رودهای امید و عشق در پای درختهای سرسبز جاری شدند.فرشته ی من, ناجی من ؛ تنها امید شبهای طولانی تاریکم در کویر؛ و تنها خورشید خنک دشت سرسبز عشقم...تو را دوست می دارم!


 
comment نظرات ()