سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
 

نغمه ی خوابگرد

سبز تویی که سبز میخواهم،
سبز باد و سبز شاخه ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

سراپا در سایه، دخترک خواب میبیند
بر نرده ی مهتابی خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت میخواهم)
وزیر ماه کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمیتواندشان دید.


سبز تویی که سبز میخواهم.
خوشه ی ستارگان یخین
ماهی سایه را که گشاینده ی راه سپیده دمان است
تشییع میکند.
انجیر بن با سمباده ی شاخسارش
باد را خنج میزند.
ستیغ کوه همچون گربه یی وحشی
موهای دراز گیاهی اش را راست بر می افرازد.
«-آخر کیست که می آید؟و خود از کجا؟»

خم شده بر نرده ی مهتابی خویش
سبز روی و سبز موی
و رویای تلخ اش دریا است.


«-ای دوست! میخواهی به من دهی
خانه ات را در برابر اسبم
آینه ات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟...
من این چنین غرقه به خون
از گردنه های کابرا باز می آیم.»

«-پسرم! اگر از خود اختیاری می داشتم
سودایی این چنین را میپذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانه ام دیگر از آن من نیست.»

«-ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی  در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافه های کتان...
این زخم را میبینی
که سینه ی مرا
تا گلوگاه بر دریده؟»

«-سیصد سوری قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانه ام دیگر از آن من نیست!»

«-دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده های بلند،
بگذاریدم،بگذاریدم به بالا برآیم
بر این نرده های سبز،
بر نرده های ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر می غلتد.»

یاران دوگانه به فراز برشدند
به جانب نرده های بلند.
ردی از خون بر خاک نهادند
ردی از اشک بر خاک نهادند.
فانوس قلعی چندی
بر مهتابی ها لرزید
و هزار طبل آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.

سبز تویی که سبز میخواهم.
سبز باد،سبز شاخه ها.

همراهان به فراز برشدند.
باد سخت در دهان شان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.

«-ای دوست،بگوی ،او کجاست؟
دخترکت،دخترک تلخ ات کجاست؟»

چه سخت انتظار کشید
«-چه سخت انتظار میبایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نرده های سبز!»

بر آیینه ی آبدان
کولی قزک تاب میخورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپاره ی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه میداشت.
شب خودی تر شد
به گوه ی میدانچه ی کوچکی
و گزمه گان ، مست
بر درها کوفتند...

سبز تویی که سبزت میخواهم.
سبز باد،سبز شاخه ها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

 


 
comment نظرات ()