سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
عشق زمینی
نویسنده : Naghooos - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
 
در ستایش عشق زمینی
333 magnify

استاد عبدالکریم سروش. فصلنامه مدرسه

 

آن حدیث معروف پیامبر را همه شنیده ایم که: سه چیز را در چشم من آراسته اند و محبتشان را دل من نهاده اند: زن، عطر و نماز. ادبیات ما هم از اندیشه ها و اشعار عاشقانه مشحون است که اگر پاره ای از آنها متوجه زیبایی به معنای مطلق باشد، قطعا پاره ای از آنها متوجه و مخصوص زن است: زنان دلربایی که شاعران بخش عظیمی از بیان خود را وقف توضیح جمال و شیفتگی خود نسبت به جمال آنها کرده اند. البته، سخنانی که شاعران درباره ی عشق و زیبایی گفته اند، گاهی چنان دوپهلو ادا شده است که در بسیاری از جاها میتوان آنها را متوجه معشوق دیگری هم دانست. آن معشوق دیگری میتواند مرد باشد، میتواند نه زن باشد و نه مرد، بلکه یک معشوق قدسی و یک محبوب معنوی و الهی باشد. به همین دلیل هم افرادی که مایل بودند دامن این عارفان را به گمان خود از پلیدی ها و الودگی ها پاک کنند سخنانشان را تأویل میکردند و از آنها نوعی محبت و عشق آسمانی استخراج میکردند. از نظر چنین افرادی، توجه عارفان به عشق های زمینی نوعی نقصان برای آنان به حساب می امد و لذا باید معنای دیگری برای ان یافت میشد. در فرهنگ ما مسأله ی زن همیشه واجد چنین پیچیدگی ناهنجار و دل آزار و نفاق آلودی بوده است. از سویی، سخن درباره ی عشق به زن، تحریم شده بود و از سویی دیگر در دل و در نهان بیشترین وقت و انرژی را از مردان ما می ستاند. جامعه بیشرین اشتغال ذهنی را با این مسأله داشت، اما زبان را حتی المقدور از این امر پاک جلوه میداد. در همین جامعه ی کنونی ما هم این مسأله به وضوح دیده میشود. من تصور میکنم کمتر جامعه ای در جهان باشد که مسأله ی زن اینقدر که برای جامعه ی ما حساس است، در آن اهمیت داشته باشد و در عین حال این همه در مورد آن پرده پوشی ظاهر سازانه صورت گیرد و چنان وانمود شود که گویی مسأله حل شده است. همین تبعیض ها و جداسازی های بی معنایی که عده ای میان زنان و مردان پدید آورده و می آورند، از نهایت مشغولیت ذهنشان به این مسأله حکایت میکند و نشان میدهد که هنوز مسأله حل نشده است.

همین مطلب را در ادبیات خودمان هم می بینیم؛ یعنی به راحتی میتوان فهمید که فلان عارف یا شاعر به چه می اندیشیده و درباره ی چه سخن می گفته است اما سخن را چنان چندپهلو ادا کرده که به مفسران اجازه داده است تا هر چه می خواهند از آن درآورند. شاعران ما وقتی به زبان عربی شعر می سرودند، به دلیل انکه ضمایر در انجا مذآر و مؤنث است، مقصودشان بهتر آشکار میشد. اما وقتی به فارسی می گفتند، چون در فارسی ضمیر مذکر و مؤنث نداریم، مجال و تأویل فراختر میشد. از باب مثال، در ابیات حافظ نمونه ای را پیدا نمی کنید که اشاره ی صریح به زنی یا دختری داشته باشد (دختر رز امر دیگری است) ولی همین که به ابیات عربی اش میرسیم، ضمایر مؤنث اشکار میشود: " سلیمی منذحلت بالعراق - الا قی فی هواها ما الاقی "

یا در شعر عربی سعدی: یا محرقتی بنارخد/ من جمرتها السراج یقبس و امثال ان. البته در دیوان حافظ و در اشعار دیگران ابیاتی را می یابیم که اشکارا غیر زنانه است:

به تنگ چشمن ان ترک لشگری نازم/ که حمله بر من درویش یک قبا آورد

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ/ چرا که وعده تو آردی و او به جا آورد

ترک لشگری جز از جنس پسران و مردان نمیتواند باشد. در ابیات سعدی این اشارات پسرانه اشکارتر است.

خورشیدهای فروزان ادبیات ما چنین زبانی و چنین ذهنی داشته اند. یعنی سرمایه ی فکرشان به منبع الهامشان چیزی بوده که ما از ان به عشق و محبت یاد میکنیم و این عشق و محبت هم همه جا نثار موجودات قدسی و اسمانی نشده است، بلکه معطوف به محبوبها و معشوقهای زمینی و این جهانی بوده است. با این همه و به رغم اهمیتی که این مقوله در ادبیات و عرفان ما داشته است، وقتی نوبت به روابط زندگی و اخلاقیات ما میرسد، همین عشق فوق العاده عزیز و دامن گستر ناگهان ممنوع، محرم، غیر اخلاقی و ناستودنی میشود. یک چنین دوگانگی غریبی در میان ما بوده و در روزگار ما شدیدتر هم شده است. اگر از ادبیات عبور کنیم و به قران نگاهی بکنیم درآنجا هم ردپایی رقیق و خفیف از این مقوله میتوانیم ببینیم. خداوند صریحا میگوید که زین للناس حب الشهوات من النساء و النبیین و القتاطیر المنقطر من الذهب و الفضه و الانعام و الحرث...، یعنی محبت پاره ای از امور را خدا در دل مردم افکنده است: چون زنان و فرزندان و سیم و زر و دام و کشت و... یعنی زن دوستی، امری خداداده است. همچنین در قرآن دو داستان عاشقانه وجود دارد که در یکی،

عشق و خواهش خیلی پر رنگ و بارز است و در یکی دیگر به شکلی خفیف تر بیان شده است. داستان اول، داستان یوسف و زلیخاست، ماجرای دلدادگی زلیخا به یوسف و عفت یوسف. مورد دیگر داستان موسی و دختر شعیب است. در این داستان هم ما با دلدادگی دختری به یک پسر مواجهه ایم دختری که موسی را می پسندد و به پدر، شعیب، توصیه میکند تا او را استخدام آند و نهایتا هم (گویا) همسر او میشود.

حالا نکته ی مهمی که باید به آن پرداخت این است که آیا چیزی به نام عشق بین زن و مرد به لحاظ دینی و اخلاقی قابل تأیید و توصیه است یا نیست؟ مذموم است یا ممدوح؟ آفات آن چیست؟ و چه نتایج و آثار مطلوب و یا نامطلوبی دارد؟ و در یک جامعه ی دینی، این امر چه شکلی باید پیدا کند؟ ما البته، همانطور که تاریخمان نشان میدهد، در این مسأله دچار افراط و تفریط بوده ایم. زهاد و اخلاقیونی داشته ایم که به شدت عاشقی را مورد ذم و طعن قرار میدادند. همان کسانی که حافظ هم به صراحت درباره شان گفته است: گویند سر عشق مگویید و مشنوید/ مشکل حکایتی است که تقریر میکنند. اینها می گویند اصلا اسم عشق را نیاورید و حرف ان را هم نزنید که گناه است. در مقابل، گروهی بودند که به علت فواید و اثار نیکویی که در امر عشق میدیدند، به هیچ وجه نمی توانستند به راحتی از آن دست بشویند و چشم بردارند. می گفتند که یک چنین نعمت پر برآتی نمی توان به بهانه ی گناه و زهد، محروم ماند. گویا نصیحت حافظ متوجه این بهانه تراشان بوده که: زاهد پشیمان را ذوق باده کشت/ عاقلانه مکن کاری که آورد پشیمانی

تئوری بسیار مهمی عارفان ما مطرح آردند که عبارت است از: سر المجازقنطره الحقیقه، به تعبیر دیگر

 

عاشقی گر زین سر و گر زان / عاقبت ما را بدان سر رهبر است

این تئوری در تاریخ فرهنگ ما سخن بسیار مهمی بوده است. این سخن، چون سبویی کوچک یک دریا را در خود جا داده و در واقع تئوریزه کردن« که تجربه فوق العاده موفق انسانی بوده است. ملاصدرا در کتاب اسفار اربعه فصلی را به عشق ورزی اخنصاص میدهد و میکوشد مبنایی فلسفی برای ان مهیا کند. به اعتقاد ملاصدرا، چون عشق امر موجود و رایج و کثیری در عالم هستی است، حتما غایتی دارد. عشق امری اتفاقی و نادر وگزاف و مصنوعی نیست. بلکه برعکس امری راسخ و شایع و رایج است، پس امری است خدا ساخته و دارای غایات و برکاتی است و به این سبب باید حرمت ان را نگاه داشت، و قدر و منزلتش را شناخت و از همه بالاتر، آن را به آلودگی ها بحث میکند. او بر منبای قاعده ی الاتفاقی لا یکون دائمیا و لا اآثریا بحث می کند اما بزرگان عرفان ما ، قبل از اینکه ملاصدرا تحلیل فلسفی خود را در باب عشق ارائه کند، کل تجربه ی خودشان را در این سخن خلاصه آرده بودند که مجاز قنطره(پل) حقیقت است. اما آنها چرا مدعی بودند که مجاز پلی است که با عبور از آن پل میتوان به حقیقت رسید؟ برای اینکه اولا دیده بودند که واقعا اینطور است، یعنی این مجاز آدمیانی را به حقیقت رسانده است. ثانیا دیده بودند که کسانی میخواهند این مجاز را در پایه ی حقیقت سر ببرند؛ بنابراین برای حفظ حرمت این مجاز، آن را وصل به حقیقت میکردند. میگفتند عشق هم منزلی از منازل حقیقت کست. اگر آن حقیقت در پله ی پنجاهمین است، این مجاز پله ی اول است و بالاخره ما را به

آنجا می رساند. نردبان آن بام است و به نردبان نباید بی حرمتی کرد و این نکته ی کوچکی نیست.

بهتر است اینجا توضیحی دهم و مراد از عشق را مشخص کنم. وقتی که ما سخن از عشق می گوییم، باید آن را تفکیک کنیم از پاره ای دیگر از دوست داشتن ها و محبت ورزیدنها، این عشق از جنس علاقه داشتن رایج آدمیان به مقولاتی چون مال و ملک و شغل و علم و کار و.. نیست. اصلا کلمه ی عشق را نباید در آنجاها بکار برد. یک آدم مالدوست را نباید عاشق مال خواند. یک آدم علم دوست را نباید عاشق علم خواند. اصلا کلمه ی عشق برای این جاها وضع نشده است. چنین کاربردی قطعا از اغلاط است و باید آن را تصحیح کرد. عرفای ما که در باب عشق، همین عشق زمینی و مجازی، سخن گفته اند، هیچ وقت این معنا در نظرشان نبوده است. آنها از عشق، علاقه ی شدید به یک مقوله را مراد نمی کردند. آنها آثار و احکامی برای عشق نقل می کردند که اگر آن اثار پدیدار میشد ما در آنجا با عشق و محبت واقعی مواجه میشدیم. آنها وقتی که از عشق سخن می گفتند، حرفشان این بود که عشق به آدمی سیری میدهد نه گرسنگی. به او آرامش می بخشد نه اضطراب. او را خوش خو میکند نه تنگ خلق. این بزرگان خود، عشق را تجربه کرده بودند و هیچگاه از علاقه یا طمع ورزیدنها عادی با پشمینه پوش تندخو آز عشق نشنیده حافظ که می گفت:

پشمینه پوش تندخو کز عشق نشنیده است بو / از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند، می خواست تندخویی را با عشق درمان کند و بدل به خوش خویی بکند. وقتی حافظ می گوید: دماغش خشک می بینم مگر ساغر نمی گیرد، منظورش همین است. مولوی که عشق را طبیب و اموزگار می خواند (دو صفتی که در پیامبران است) حرف فوق العاده مهمی میزند و اگر عشق طبیب است وقتی در کسی بیماریها درمان نمیشود، بلکه افزونتر میشود، او را نمی توان عاشق خواند. کسی که عاشق پول است و نه تنها مرضش طمعش تسکین پیدا نکرده بلکه صد برابر بیمارتر و فزون طلبتر و کج خلق تر شده است، این شخص را چگونه میتوان عاشق به حساب اورد؟ عشق باید خوش خویی بیاورد نه تنگ خویی. باید گشاده دستی بیاورد نه امساک. باید شخص را آرامتر کند نه مضطربتر. آن چیزی که بزرگان عشق می خواندند، خواه عشق الهی، خواه عشق زمینی، چنین خصایصی داشت. در عشق آسمانی هم اگر کسی مدعی عاشق بودن باشد و از عشق به خدا سخن بگوید اما خوش خو، آرام و ایثارگر نباشد، مدعایی گزاف داشته است. آن حمله هایی که حافظ به زاهدان زمان خود میکرد به همین دلیل بود. او خطاب به زاهدان می گفت: عبوس زهد به وجه خمار ننشیند/ غلام همت دردی آشان خوش خوییم، می گفت شما آدمهای عبوس آخر به چه مناسبت خودتان را خداپرست و خداشناس معرفی میکنید. اگر عشق به خدا درآید، تنگ خلقی، آج حوصلگی، بدرفتاری و... رخت برخواهد بست. ابن سینا در این باره از تعبیر بهجت استفاده میکند. او در کتاب اشارات، فصلی دارد تحت عنوان فی البهجه و السعاده. در انجا انبساط خاطر عارفانه و عاشقانه را بهجت نام می گذارد و ان را از خوشی ها و سرمستی های ظاهری جدا میکند. یک آدم پول پرست هم ممکن است از بدست اوردن مالی به سرخوشی برسد، ولی این بهجت سعادتمندانه نیست. بوعلی می گفت: العارف هش بش بسام، یعنی آدم عارف بشاش و متبسم است و گرد کچ خلقی بر چهره ی او نمی نشیند. چرا که سر قضای الهی را می داند و با مجموعه ی عالم همامنگ است.

این صفت در مورد عاشق هم صدق میکند. العاشق هش بش بسام. مولوی در غزل بسیار زیبایی به معشوق خود خطاب میکند و می گوید مست و خندان ز خرابات خدا میایی/ بر بد و نیک جهان همچو شرر میخندی/ از ازل ناف بر خنده بریده است خدای/ لیک امروز بتا نوع دگر میخندی. نوع دگر خندیدن، ناف ادمی را بر خنده بریدن و مثل شرر بر بد و نیک جهان خندیدن تعابیر مولانا در باب انسان عاشق است. آتش به همه چیز می خندد و همه چیز را در کام میکشد و می سوزاند و در عین حال دامن می گستراند و از هیچ چیز هم ابا ندارد. شرروار بر بد و نیک عالم خندیدن، شأن عاشقان است. کسی که به تعبیر مولوی جامه اش از عشقی چاک شده از حرص و جمله عیبی پاک شده است. مگر آدم حریص می تواند عاشق شود؟ مگر می توان او را عاشق خواند؟ هر آه را جامه ز عشقی چاک شد/ او ز حرص و جمله عیبی پاک شد. این عشق هر عشقی می تواند باشد؛ فرقی نمی آند. در اینجا تفکیکی بین زمینی بودن و اسمانی بودن نیست: زنده معشوق است و عاشق مرده ای/ جمله معشوق است و عاشق پرده ای/ شاد باش ای عشق خوش سودای ما/ ای طبیب جمله علت های ما/ ای دوای نخوت و ناموس ما/ ای توافلاطون و جالینوس ما/ جسم خاک از عشق بر افلاک شد/ آوه در رقص امد و چالاک شد/ آتشی از عشق در جان برفروز/ سر به سر فکر و عبارت را بسوز/ گر طبیبی را رسد این سان جنون/ دفتر طب را گو فروشوید به خون/زانکه این دیوانگی عام نیست/ طب را ارشاد این احکام نیست. اینکه بزرگان عاشقی را دیوار به دیوار جنون و دیوانگی می دانستند، به همین دلیل بود که فرد عاشق غیر متعارف میشود. یعنی تحول فوق العاده ای در شخصیت او پدید می اید که بد و نیک جهان در چشمش عوض میشود. نیازهای او دگرگون میشود. لذا خودخواهی و حرص و آزمندی و ... پاک رخت برمی بندد و خوش خویی، آرامش، گشاده دستی و سخاوت و قناعت... به جای انها می نشیند. کسانی که خیلی زود فتوا صادر میکنند و عاشقی و محبت ورزی را به حلال و حرام تقسیم میکنند درک درستی از برکات عشق ندارند.

چنین امر پر برکت و انسان سازی چگونه می تواند حرام باشد؟ اما آنهایی که حقیقت را دیده بودند محتاط تر بودند و به آسانی و به بی پروایی فتوای تحریم صادر نمی کردند. به همین دلیل هم محتاطانه میگفتند: عاشقی گر زین سر و گر زان سر است/ عاقبت مارا بدان سر رهبر است ، و به همین دلیل بود که رئوفانه و مشفقانه با عاشقان روبه رو می شدند. اساسا بزرگانی چون حافظ و مولوی چگونه میتوانستند تجریه های عاشقانه ی خود را نادیده بگیرند؟ وقتی می دیدند که عشق این همه تحول به آنها بخشیده و این همه نعمت به پای آنها ریخته خود را موظف می دانستند، حق آن را بگزارند و دیگران را هم بر سر همین سفره عاشق بنشانند و بگویند: شو ارنه روزی آار جهان سراید/ ناخوانده عشق مقصود از کارگاه هستی. می دیدند زبانشان را عشق گشوده و چشم و گوششان را عشق باز آرده اگر غزل می گویند، اگر درک حقیقتی کرده اند و اگر طراوتی به این عالم بخشیده اند، همه از عشق است : بلبل از فیض گل اموخت سخن ورنه نبود/ اینهمه قول و غزل تعبیه در منقارش ، از آن طرف غزالی از عشق ناشناسان روزگار خود بود. در آل احیاءالعلوم یکی دو کلام بیشتر در باب عشق ندارد و در انجا هم متأسفانه از مفهوم عشق، میل جنسی را مراد کرده است و بعد هم اضافه کرده که آدمی نباید خود را اسیر عشق زن کند (سر زلف تو نباشد سر زلف دگری نباید کسی خود را معطل این بازی های عشقی کند. صریحا می گفت که : ) هو هم قلب لا هم له، دارد. در حالیکه کسانی مثل مولوی و حافظ، صریحا به ما می گویند همه چیز جهان بازی است الا عشق بازی: جهان عشق است و دیگر زرق سازی/ همه بازی است الا عشق بازی/ کار آن دارد که حق را شد مرید/ بهر کار او زهر کاری برید/ دیگران چون کودکان این روز چند/ تا به شب برخاک بازی میکنند. آنها به درستی فهمیده بودند که ریاضت های بیست ساله و سی ساله هیچ وقت در آسی اینقدر تحول شخصیت ایجاد نمی کند، ک عشق پدید می آورد. من یکبار دیگر هم این را متذکر شده ام که تصوف ما دو دوره را پشت سر گذرانده است. دوره ی اول، دوره ی زهدورزی و دوره ی دوم، دوره ی عشق ورزی. در دوره ی زهدورزی، زهد و ترس بر اندیشه ی صوفیان و عارفان غالب بوده است. دوری از تنعمات، اعراض از طیبات و ترسیدن بی امان در برابر سطوت خداوندی ویژگی این دوره بوده است، جباریت خداوند چنان عارفان را تحت فشار روحی قرار داده بود که خود را در این جهان بی امان و بی پناه می دیدند. چندان بی پناه که حتی به خود خدا هم نمی توانستند پناه ببرند؛ برای اینکه گمان می کردند که او هم ممکن است به وعده های خود عمل نکند. او هم ممکن است یک روز غضبش بی حساب و به گزاف بجنبد و مطیعان را به جهنم گسیل دارد و یک روز عاصیان را به بهشت ببرد. به همین لحاظ، بی پناهانه بر خود می لرزیدند و هیچ علاج و درمانی برای این ترس پیدا نمی کردند. مولوی بعدا به آیت تصوف زاهدانه وجبونانه حمله کرد و گفت: زاهد با ترس می تازد به پا/ عاشقان پرانتر از برق و هوا  - یعنی زاهد ترس آلود را به آدم پیاده تشبیه می کرد و عاشق را به آدم سواره :ترس مویی نیست اندر آیش عشق / جمله قربانند اندر پیش عشق. می گفت در ایین عشق اصلا ترس محلی از اعراب ندارد: عشق وصف ایزد است اما آه خوف/ وصف بنده مبتلای فرج و جوف. می گفت عاشقی کردن اصلا کار خدایی است و در مقابل، زاهدی کردن کار بشری است. خدا عشق می ورزد اما زهد نمی ورزد. خدا عاشق هست اما خائف نیست. لذا بنده ای که عاشق است خدایی تر است تا آن بنده ای که خائف و زاهد است: عشق وصف ایزد است اما که خوف / وصف بنده مبتلای فرج و جوف. عشق ز اوصاف خدای بی نیاز/ عاشقی بر غیر او باشد مجاز.

بدیهی است که آنها که عشق را جزو اوصاف الهی می دانستند، نمی توانستند چنین نعمت پر اهمیتی را به آسانی طرد کنند. چنین بود که عشق در ادبیات و عرفان ما باقی ماند و از این طریق تأثیر تلطیف بخش خود را در جامعه و تاریخ و فرهنگ نسبتا خشن و مردانه ی ما به جا گذاشت.

 

نکته ی دیگری که باید به ان اشاره کنم این است که اساسا عشق امری اختیاری نیست. مقدمات عشق البته می تواند اختیاری باشد ولی خودش اختیاری نیست. نه تنها اختیاری نیست بلکه وقتی می آید از ادمی سلب اختیار می کند. به عبارت دیگر عشق نه به اجازه و اختیار آدمی می آید و نه وقتی هم که آمد، آدمی را مختار باقی می گذارد. مهم ترین هدیه ای که عاشق به درگاه معشوق میبرد، اختیار اوست و چنان که می دانیم امور اختیاری مشمول تکلیف و حلال و حرام و واجب و مستحب واقع میشود، نه امور غیر اختیاری. ما اگر از کسی بپرسیم که خواب دیدن حلال است یا حرام است، به ما خواهد خندید، چرا که آدمی به اختیار خواب نمی بیند. سعدی می گفت: به کس دل به اختیار به مهرت نمی دهد/ دامی نهاده ای و گرفتار می کنی، کسی به اختیار عاشق نمیشود و مقوله ی عشق، مقوله ای اختیاری نیست تا شخص بتواند از احکام فقهی حلال و حرام در آنجا سخن بگوید. این یک نکته ی خیلی اصولی است که اولا عاشق شدن توجه معشوق است به عاشق، که بی قراری را در دل او می افکند، ثانیا، کاملا از اختیار عاشق و دایره ی تکلیف و احکام و حلال و حرام خارج است. حال با این اوصافی که برای عشق تعیین کردیم و ان همه برکات و خیراتی که به دنبال آن می آید آیا حق است که چنین امر پر برکتی فرو کوفته شود؟ و عاشقان خوار داشته شوند یا از عاشقی خود شرمنده باشند؟ به قول حافظ به رغم مدعیانی که منع عشق کنند/ جمال چهره ی تو حجت موجه ماست

باری : عشق بازی کا بازی نیست ای دل جان بباز/ زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس، عشق مقوله ای عزیز است. نباید به دست عشق ناشناسان بیفتد تا محکوم و تقبیح شود و نباید به دست الودگان بیفتد تا آلوده شود. بر عشق باید غیرت ورزید. عشق درمانگر است و با آن، بسی بیماریها، خودخواهی ها، اضطرابها و فزون طلبی ها رفع میشود. عشق بیماری نیست. بلکه بیماری زداست. عشق به معنای صحیح را، خواه به انسان، خواه به خدا، خواه زمینی، خواه آسمانی، باید ترویج و تعلیم و تحسین کرد. هم در ادبیات، هم در فیلم و هنر، باید از آن گفت و گفت و نمایش داد و داد که هیچ گاه ملال آور نیست. غیرت ورزیدن فقط بر آبرو نیست، غیرت ورزیدن بر عشق انسانی هم هست. عشق در میان آدمیان، البته آمیخته با همه ی شؤون آنان، از جمله جنسیت است. ولی جنسیت، بهانه ی عاشقی است . خود جنسیت را هم تلطیف میکند و همین لطف است که همه عاشقی ، عاشقی برتر از آن است همه ی عشق ها را، خدایی میکند. به قول ان شاعر معاصر:

 

دست بیگانه بدان عاشق و قامت مرساد/ با صبا گوی نقاب از رخ گل بردار

مردمان نرد محبت به هوس می بازند/ عشق اما نه مؤنت نه مذکر دارد

نه ارسطو آه خرد هست و پر و بالش نیست/ بل پرستو آه به پهنای خرد پر دارد

کام شیرین مرا از بزه شیرینتر کن/ بزه عشق تو شیرینی دیگر دارد...

لینک مطلب


 
comment نظرات ()