سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٢
 

  دلم ميخواهد چون كبوتري بر فراز زمين و زمينيان پر بگشايم، پرواز كنم. ميخواهم از اين خاك غريب دور شوم. خاكي كه طاقت سايه ام را هم ندارد، خاكي كه با من ِ غريب ، غريبگي ميكند. ميخواهم از اين پس ، به جاي گريه هاي زميني، به صداي باران گوش فرا دهم. ميخواهم خورشيد را در آغوش بگيرم. ميخواهم سر به زانوي ابر سيه نهم و بانگ گريه سر دهم، اشكهايم را به او بسپارم. ميخواهم دست بر گونه هاي مضطرب باران بركشم ، چشمهاي شيشه اي زيبايش را نگاه كنم. ميخواهم  رعد شوم. من تنهايم. تنهايم. گريه هايم را براي تو نگه نخواهم داشت. من تنهايم.من تو را نگريستم... تو چون آبي كه به گودالي ريزد، به خاك مي پيوندي ، همان خاكي كه مرا بيگانه ميپندارد و خود بيگانه ترين است. تو را چه ميشود؟ روزگاري تو تنها اميد من براي پرواز بودي ، و حالا خود تمامي بالهايت را به زندگي فروخته اي. تا ، زمين مال تو باشد ، خاك - خاك غريب- مال تو باشد. ومن تنهايم . تنهاتر از آبي كه به گودالي ريزد ، تا به خاك بپيوندد. ناله هاي تو را خواهم شنيد و تو خواهي گفت: « من بالي براي پرواز ندارم.» اما؛ شادمانه به خاك مي پيوندي. روزگاري
 تو تنها باران مهر بودي. تنها پرنده ي آبي خيال من بودي.اما چشمانت را بستي تا آفتاب را نبيني. من تو را تصوير خواهم كرد. من چشمان بسته ات را تصوير خواهم كرد، چشمان بسته اي كه تاريكي گزيده است. دستهايت را مينگرم : دستهايي كه زماني پريدند ، اما ، حالا...
   تو ريشه در خاك - خاك غريب- دونده اي. درختان باغ با تو الفتي ديرينه مي يابند...
   تو را چه ميشود؟ تو بالهاي مرا شسته بودي !
   من تو را نخواهم يافت‌ ، تو دورتر از آني كه بالهايم را از دست بدهم...!


 
comment نظرات ()