سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ۱۳۸٢
 

   راستش تا سپيده در فكر بودم. بايد خودم را مي يافتم. خودِ من گمشده بود! و من، تنها بايد پيدايش ميكردم. چگونه ميشد خودِ من گمشده باشد، اما من بتواند پيدايش كند؟ در آينه نگاه كردم. تمام ديوارهاي و گلدانهاي خالي ِ پس سرم در آن ديده ميشدند، اما خبري از من نبود! متعجب شده بودم؛ آينه بمن خنديد! انگار مرا ميديد.آينه چشمانش را بمن دوخته بود...
   هراسان شدم. هراسان بودم و هراسان شدم. به دنبال خودم به راه افتادم. كجا ميتوانست باشد؟ همه جا را گشتم. باغچه ي كوچك حياطمان را ، گلدانهاي خالي را، لاي كتابهايم را و عصرهاي جمعه را. تك تك نرگسها را بوييدم... تا اينكه خودم را يافتم. خودم را از ميان علفهاي لهيده ي باغچه يافتم. هراسان بودم و هراسان شدم. هراسان و لرزان و بي قرار بودم. سينه ام خونين بود و از لابه لاي موهايم لاله هايي روئيده بودند. پاهايم خاكي، لباسهايم فرسوده ! هراسان بودم ، هراسان از صداي پاهايي كه مي آمد ، هراسان از آفتاب سوزان ،هراسان از باران مهيب ... هراسان از تو!
   هراسان شدم. هراسان بودم و هراسان شدم. آنگاه به سان باد وزيدم ، تا به انتهاي دنيا برسم...
ِ


 
comment نظرات ()