سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٢
 

«...
   كيمياگر افسانه ي نرگس را ميدانست، جوان زيبايي كه هر روز ميرفت تا زيبايي خود را در يك درياچه تماشا كن. چنان شيفته ي خود ميشد كه روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد. در مكاني كه از آنجا به آب افتاده بود، گلي روييد كه "نرگس" ناميدندش.
   اما اسكاروايلد داستان را چنين به پايان نمي برد.
   ميگفت هنگامي كه نرگس مرد، اوريادها-الهه هاي جنگل- به كنار درياچه آمدند كه از يك درياچه ي آب شيرين، به كوزه اي سرشار از اشك هاي شور استحاله يافته بود.
   اوريادها پرسيدند:«چرا مي گريي؟»
   درياچه گفت:« براي نرگس مي گريم».
   اوريادها گفتند: « آه، شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي...» و ادامه دادند: « هرچه بود، با آن كه همه ي ما همواره در جنگل در پي او مي شتافتيم، تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي او را تماشا كني.»
   درياچه پرسيد: « مگر نرگس زيبا بود؟»
   اوريادها، شگفت زده پاسخ دادند: « كي ميتواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند؟ هر چه بود ، هر روز در كنار تو مي نشست.»
   درياچه، لختي ساكت ماند. يرانجام گفت:
« من براي نرگس ميگريم، اما هرگز زيبايي او را درنيافته بودم.
   براي نرگس مي گريم ، چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد، مي توانستم در اعماق ديدگانش، بازتاب زيبايي خودم را ببينم».


   كيمياگر گفت:« چه داستان زيبايي».

   ...»
       از مقدمه كتاب كيمياگر، اثر پائولو كوئليو


 
comment نظرات ()