سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۳
 

عشق و زمان

   در جزيره اي زيبا تمام حواس، با هم زندگي ميكردند: شادي، غم، غرور،عشق و ...
   روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ي ساكنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترك كردند. اما عشق ميخواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
   وقتي جزيره به زير آب فرو ميرفت، عشق از ثروت كه با قايقي باشكوه جزيره را ترك ميكرد كمك خواستو به او گفت: «آيا ميتوانم با تو همسفر شوم؟»
   ثروت گفت:« نه، مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
   پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود، كمك خواست.
   غرور گفت:« نه ، نميتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد.»
   غم در نزديكي عشق بود، پس عشق به او گفت:« اجازه بده، تا من با تو بيايم.»
   غم با صداي حزن آلودي گفت:« آه عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تنها باشم.»
   عشق اينبار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود كه حتا صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود كه ناگهان صدايي سالخورده گفت:«بيا عشق، من تو را با خود خواهم برد.»
   عشق آن قدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد.وقتي به خشكي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داده بود، جه قدر بر گردنش حق دارد.
   عشق نزد علم رفت كه مشغول حل كردن مسئله اي روي شنهاي ساحل بود. و ار او پرسيد:«آن پيرمرد كه بود؟»
   علم پاسخ داد:«زمان»
   عشق با تعجب گفت:«زمان؟! اما چرا او به من كمك كرد؟»
   علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:« زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشـق است.»


 
comment نظرات ()