سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
 


  بالاخره برفاي فروردين هم آب شد و باز ما احساس بهار كرديم. كم كم داره باورم ميشه كه بهار اومده! ولي زمستون باورش نميشه...
  شايد بشه زمستون رو با تمام بديهاش دوست داشت، مثل يه اجتناب ناپذير قبولش كرد و بالاخره يه جورايي باهاش تا كرد.
  ولي خودمونيم، من هم دارم كم كم به يه جاهايي ميرسم!

  چند وخت بود كه ديگه نه مي نوشتم و نه مي خوندم. يعني نميتونستم بنويسم و بنابراين از خوندن هم منصرف شده بودم و هيچ انگيزه اي براش نداشتم. روزاي سختي بود و ميشه گفت كه هنوز هم به كلي از اين وضع خلاص نشدم...ولي بهترم!
  يه روز به طور اتفاقي با خانمي توي اتوبوس برخورد كردم كه كتابي در دست داشت. و من ازش خواستم كه نگاهي به كتابش بندازم، كتابي از پائولو بود بنام «كنار رود پيدرا نشستم و گريستم» و كتاب رو پس دادم. ازم پرسيد كه چي منو جذب كرد، و من در جوابش به عكس پشت جلد كتاب اشاره كردم و گفتم كه عاشق پائولو كوئليو هستم. و اين مقدمه اي شد براي آشنايي ما .بعد از گفتگوي كوتاهي درباره ي كوئليو، گفت كه دانشجوي پيام نور است و رشته اش هم حسابداري...
  بعد از پياده شدن از اتوبوس مسيرم رو تغيير دادم و رفتم «كوه پنجم » رو خريدم...
  ...و اينچنين بود كه خداوند فرشته اي فرستاد و مرا به مسير زندگي ام بازگرداند!!!
  تصميم گرفتم كه ديگه به هر قيمتي كه شده ، بنويسم. زيرا ضرورت غلبه بر اجتناب ناپذير را حس كرده ام و اين حس خصوصا بعد از ملاقات يكي از دوستان برام محقق شد.
 

  پائولو كوئليو در مقدمه ي كتاب «كوه پنجم» مينويسد:
  « در كتابم ، كيمياگر، پيام اصلي در جمله اي است كه شاه ملكيصدق به سانتياگو ، پسرك چوپان ميگويد: « هنگامي كه آرزوي چيزي را داري ، سراسر كيهان همدست ميشود تا بتواني اين آرزو را تحقق ببخشي».
  به تمامي به اين پيام اعتقاد دارم. اما زيستن سرنوشت خويش ، شامل مراحلي است كه بسيار فراتر از درك مايند، و هدف آن ، همواره ، بازگرداندن ما به مسير افسانه ي شخصي مان است- يا درسهايي را بياموزيم كه براي تحقق سرنوشتمان ضروري است. شايد با بازگفتن دوره اي از زندگي ام، بهتر منظورم را بيان كنم.
  در 12 اوت 1979 ، با اطمينان قلبي خاصي به خواب رفتم: در سي سالگي، به طور موفقيت آميزي مسيرم را به سوي اوج حرفه ام به عنوان مدبر استوديوي ضبط موسيقي پيمودم. به عنوان كارگردان هنري براي كانال سي.بي.اس در برزيل كار ميكردم، و همان اواخر به امريكا دعوتم كرده بودند تا با صاحبان شركت صحبت كنم، و مطمئن بودم كه آنها تمام فرصتهاي لازم را در اختيارم ميگذاشتند تا در محدوده ي خودم ، هر چه را كه ميخواستم ، انجام دهم.البته رؤياي عضيم من - نويسندگي- كنار رفته بود، اما چه مهم؟ هر چه بود، زندگي واقعي ، با تخيلات من بسيار متفاوت بود؛ در برزيل هيچ راهي وجود نداشت كه آدم از راه نويسندگي زندگي اش را بگذراند.
  آن شب تصميمي گرفتم : رؤيايم را كنار بگذارم.آم بايد خودش را با شرايط تطبيق بدهد  و از فرصتها استفاده كند. اگر قلبم به اعتراض برمي خاس، هر وقت ميخواستم، او را با سرودن ترانه اي فريب ميدادم، و هرازگاهي، در روزنامه اي مطلبي مينوشتم. از ْن گذشته ، متقاعد شده بودم كه زندگي ام در مسير ديگري است، اما هيجان اين مسير كمتر نبود؛ آينده ي درخشاني در صنعت موسيقي چند مليتي در انتظارم بود.
  بيدار كه شدم، رئيس شركت به من تلفن كرد:اخراج شده بودم ، بدون هيچ توضيحي. هرچند دو سال تمام به هر دري زدم، اما ديگر نتوانيتم در آن زمينه كاري بيابم.
  وقتي نوشتن «كوه پنجم» را تمام كردم، به ياد آن دوران افتادم- و به ياد تجليات ديگر واقعيت اجتناب ناپذير در زندگي ام. هرگاه خودم را فرمانرواي مطلق يك وضعيت تصور ميكردم، چيزي رخ ميداد و مرا پائين ميكشيد. از خودم پرسيدم: چرا؟آيا محكومم كه هميشه تا نزديكي پايان راه بروم، اما هرگز به خط پايان نرسم؟ آبا خدا اينقدر بي رحم است كه اجازه ميدهد نخلها را در افق ببينم ، اما از تشنگي در صحرا بميرم؟
  زمان درازي طول كشيد كه دريابم اصلا اي چنين نيست . در زندگي اتفاقاتي رخ ميدهد تا ما را به مسير حقيقي افسانه ي شخصي مان بكشد. اتفاقات ديگري رخ ميدهد تا بتوانيم آن چه را كه آموخته ايم ، بكار ببريم. و سرانجام اتفاقاتي رخ ميدهد تا به ما بياموزد.
  ...اجتناب ناپذير ، زندگي هر انساني را بر سطح  زمين لمس كرده است. برخي برميگردند، برخي تسليم ميشوند-اما همه ي ما بالهاي تراژدي را احساس كرده ايم كه به ما ساييده ميشوند...»


 
comment نظرات ()