سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

  اندوه عيسی                                                 قسمت اول
 
   با ناراحتي توي قبر كم عمق دراز كشيد. مثل هميشه خيلي كوتاه از آب درآمده بود، به طوري كه ناچار شد زانوانش را خم كند. سرماي سخت را در پشتش حس كرد. سرما را مثل مرگ كوچكي حس كرد. به نظرش رسيد كه آسمان خيلي دور است.آنقدر دور كه ديگر كسي اعتنا نميكرد بگويد قشنگ است يا زيبا است.فاصله اش از زمين هولناك بود. تمام آن رنگ آبي كه ميپراكند فاصله اش را كمتر نميكرد. و زمين با آن كرختي يخ زده ي خود به طور ترس آوري سرد و لخت بود، به طوري كه آدم در آن قبر بسيار سطحي احساس ناراحتي ميكرد. آيا  آدم بايد سراسر زندگيش اين طور ناراحت دراز بكشد ، حتي سراسر مرگش ، كه بسيار طولاني تر است؟
   دو سر در آسمان بالاي سر قبر ظاهر شد. يكي از سرها پرسيد: «خب، اندازه س ،عيسي؟» و بخار سفيدي چون گلوله ِ پنبه از دهانش به هوا رفت. عيسي از دو سوراخ بيني دو ستون بخار باريك به همان سفيدي بيرون داد و گفت: «بله. اندازه س.»
   سرها در آسمان محو شدند. ناگهان مثل لكه هايي پاك شدند. بي آنكه ردي بگذارند. فقط آسمان فاصله اش با زمين هولناك بود.
  عيسي بلند شد نشست و بالا تنه اش كمي بالاتر از قبر قرار گرفت. از دور به نظر ميرسيد كه تا شكم توي زمين دفن شده. بعد دست چپش را به لبه ي قبر تكيه داد و بلند شد. توي قبر ايستاد و با ناراحتي به دست چپش نگاه كرد. وقتي بلند ميشد دستكشش، كه تازه رفو شده بود ، باز از انگشت وسط پاره شد. نوك انگشت سرخ يخ زده اش از آن بيرون زد. عيسي به دستكش نگاه كرد و غمگين شد. توي قبري كه آنقدرها گود نبود، ايستاده بود، بخار گرم دهانش را به انگشت يخ زده ي لختش دميد و آهسته گفت: «من ديگه همكاري نميكنم. » يكي از دو نفري كه توي قبر را نگاه ميكرد، به او خيره شد: «چي شده؟» عيسی باز با همان لحن آهسته گفت:«من ديگه همكاري نميكنم.» و انگشت مياني لختش را در دهانش كرد....
                                             
 
                                                               ادامه دارد...


 
comment نظرات ()