سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

  اندوه عيسی                                          ادامه ...  

 ...«شنيدي، سرجوخه؟عيسي ديگه همكاري نميكنه
   ديگري، سرجوخه، نارنجكها را در جعبه ي مهمات شمرد و غرولندكنان گفت:«چطور؟» بخار خيس دهانش را به عيسي دميد :«هان، چطور؟» عيسي با همان لحن آهسته گفت:«نه ، ديگه نميكشم.» توي قبر ايستاده بود و چشمانش را بسته بود. سفيدي برف زير برق آفتاب تحمل ناپذير بود. با چشمان بسته گفت:«هر روز بايد قبرها رو منفجر كنيم.روزي هفت يا هشت تا قبر. دبروز كه يازده تا قبرو منفجر كرديم. و هر روز بايد آدمها رو بچپونيم تو قبرهايي كه اندازه شون نيس. چون قبرها خيلي كوچيكن. و آدمها گاهي كج و كوله يخ زده ن و خشك شده ن.بعد وقتي تو قبرهاي تنگ ميچپونيمشون، قرچ قروچ صدا ميكنن. و زمين خيلي سخت و سرد و آزاردهنده س. و ظاهرا بايد سراسر مرگشون با اينها بسازن. و من ، من ديگه تحمل شنيدن صداي قرچ قروچو ندارم. صداش مث خرد كردن شيشه س، مث شيشه
   «خفه شو ، عيسي. زود باش از چاله بيا بيرون. پنج تا قبرديگه مونده.» بخار از بيني اش خارج شد. خيلي آهسته حرف ميزد و چشمانش بسته بود: « قبرها هم خيلي خيلي كم عمق ان. بهار كه ميشه استخونها همه جا از زمين بيرون ميزنه. وقتي برفها آب ميشه، همه جا استخونه. نه، من ديگه نيسم. نه، نه. و هميشه من، هميشه من بايد تو قبر دراز بكشم كه ببينم اندازه س يا نه. هميشه من . كم كم دارم خوابشو ميبينم. وحشتناكه، راس ميگم، هميشه اين منم كه بايد قبرها رو امتحان كنم هميشه من. هميشه من. بعدا خوابش مي آد سراغ آدم. وحشتناكه كه هميشه من بايد برم تو قبرها. هميشه من
   عيسي باز به دستكش پاره اش نگاه كرد. از قبر كم عمق بيرون آمد و چهارقدمي به طرف توده ي تاريك رفت. توده از اجساد آدم درست شده بود. مفصلهاشان جدا شده بود ، انگار آنها را در يك رقص وحشيانه غافلگير كرده باشند. عيسي كلنگ نوك تيزش را آهسته و با احتياط كنار توده ي اجساد گذاشت. حتي ميتوانست آن را به طرفشان پرت كند، كلنگ نوك تيز آسيبي نميديد. اما آرام و با احتياط روي زمين گذاشت ، انگار ميخواست مزاحمشان نشود و بيدارشان نكند. «به خاطر خدا كسي رو بيدار نكنين. نه فقط از روي ملاحظه، حتي از ترس. از ترس. به خاطر خدا كسي رو بيدار نكنين.» بعد بي اعتنا به آن دو نفر ، از كنارشان گذشت و از روي برفها كه زير پايش قرچ قروچ ميكردند، به طرف روستا رفت.
   وحشتناك بود ، برف زير پايش درست همان قرچ قروچ را داشت، دقيقا همان قرچ قروچ را. مثل پرنده ها در برف پاورچين پاورچين راه ميرفت، فقط به خاطر اينكه برف زير پايش قرچ قروچ نكند.
   پشت سرش سرجوخه فرياد كشيد: «عيسي! فورا برگرد! بهت دستور ميدم! بايد فورا برگردي سر كارت!» سرجوخه فرياد ميكشيد، اما عيسي برنگشت نگاه كند. مثل پرنده ها در برف پاورچين  پاورچين قدم برميداشت، مثل پرنده ها، فقط به اين خاطر كه برف زير پايش قرچ قروچ نكند. سرجوخه فرياد كشيد- اما عيسي برنگشت نگاه كند. فقط دستانش را تكان داد، انگار كه ميگويد:«آروم ، آروم، به خاطر خدا كسي رو بيدار نكنين! من ديگه نيسم. نه. نه. هميشه من. هميشه من.» مدام كوچك و كوچكتر شد، تا اينكه پشت توده اي برف ناپديد شد.
   «بايد كارشو گزارش بدم». سرجوخه در هواي يخ زده بخار مرطوب پنبه اي شكل درست كرد. «بايد كارشو گزارش بدم، مسلما. از دستور مقام بالاتر سرپيچي كرده. ما ميدونيم يه پيچش شله، ولي من بايد كارشو گزارش بدم
   ديگري با پوزخند گفت: «حالا باهاش چيكار ميكنن؟»
   «هيچ كاري. هيچ كاري نميكنن.» سرجوخه اسمي را در دفتر يادداشتش نوشت. «هيچي. فرمانده احضارش ميكنه. فرمانده هميشه با عيسي شوخي ميكنه. سرش نعره ميكشه كه بايد دو روز هيچي نخوره و هيچي نگه و اجازه بهش ميده بره. اون وقت تو مدت كوتاهي حال عادي پيدا ميكنه. ولي من اول بايد كارشو گزارش بدم. ولي فرمانده شكايتو به حساب شوخي ميذاره. مگه نبايد قبرهارو كند، مگه نبايد يه كسي بره توش ببينه اندازه س يا نه. چاره اي نيس ديگه
   ديگري با پوزخند گفت: «راستي ، چرا عيسي صداش ميكنن؟»
   سرجوخه گفت:« براي اين كار هم دليلي وجود نداره. فرمانده هميشه اين طور صداش ميكنه، چون خيلي افتاده س. فرمانده معتقده كه اون خيلي افتاده س. از اون موقع عيسي صداش ميكنن، آره.» و براي قبر بعدي چاشني تازه اي آماده كرد. «بايد كارشو گزارش بدم، مجبورم، چون قبرها بايد آماده بشن


 
comment نظرات ()