سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۳
 

  شهر سرد...
 
  از غروب دلگير شهري سرد،از پشت ديوارهاي شيشه اي و سيماني خانه اي دور ،از درون قلبي بي تاب انسانيت و از درون روحي زنداني در قفس تن ؛ چه ميتوانم بگويم؟!
  كاش ميشد همه ي شهرهاي سرد و خانه هاي دور را ترك كرد و اين قلب بي تاب و روح اسير را آزاد كرد و در بي نهايت گام نهاد.
  روح من بي تاب تر از آن است كه همه ي سالهاي زندگي ام را درون اين قفس زنداني بماند...من نميدانم چگونه آزاد گردم. من نميدانم چگونه بميرم ؛ قبل از اينكه بميرم .من نميدانم چكونه بايد پرواز كنم.من نميدانم چگونه آدمها را به شنيدن صداي روحشان فراخوانم...من نميدانم.
  چه كسي ميداند؟
  شايد بايد پاسخ همه ي اين سوالات را در واژه ي «ايمان» جست...

  «ايمان ، پيش از تجربه حقيقت را درك ميكند.» جبران خليل جبران


 
comment نظرات ()