سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٢
 


صاحب كارخانه گفت : همه ي مردم چرخ خياطي، راديو، يخچال و تلفن دارند. پس حالا چه درست كنيم؟
مخترع گفت : بمب.
ژنرال گفت : ابزار جنگ.
صاحب كارخانه گفت : خوب حالا كه چيز ديگري نمي شود ساخت، باشد.
 
*
*
دو مرد با هم حرف مي زنند.
اوضاع چطور است؟
 تعريفي ندارد.
چند تا براي تان مانده؟
اگر اوضاع خوب پيش برود چهار هزار تا.
چند تا به من مي توانيد بدهيد؟
حداكثر هشتصد تا.
من كه ندارم جاي شان را پر كنم.
پس هزار تا مي دهم.
ممنون.
دو مرد از هم جدا شدند.
آنها از آدم حرف مي زدند.
ژنرال بودند.
زمان جنگ بود.

*
*
دو مرد با هم حرف مي زدند.
داوطلبي؟
البته.
چند سال داري؟
هجده سال.تو چي؟
من هم هجده سال.
هر دو مرد از هم جدا شدند.
هر دو سرباز بودند.
سپس يكي از آنها بر زمين افتاد.مرده بود.
زمان جنگ بود.

*
*
جنگ كه تمام شد، سرباز به خانه برگشت. اما نان نداشت.
آدمي را ديد كه نان در دست داشت.او را كشت.
قاضي گفت: مي داني كه حق نداري آدم بكشي. 
سرباز گفت: چرا حق ندارم؟

*
*
زماني دو انسان وجود داشت.
در دو سالگي يكديگر را با دست مي زدند.
در دوازده سالگي يكديگر را با چوبدستي مي زدند و به هم سنگ مي انداختند.
در بيست و دو سالگي با تفنگ به هم شليك مي كردند.
در چهل و دو سالگي همديگر را بمباران مي كردند.
در شصت و دو سالگي سلاحهاي ميكروبي به كار مي بردند.
در هشتاد و دو سالگي مردند. آنها را كنار هم به خاك سپردند.
صد سال بعد كرمي كه از هر دو گور تغذيه مي كرد، پي نبرد كه اينجا دو انسان متفاوت به خاك سپرده شده اند.
خاك همان خاك بود. درست همان خاك.

*
*
وقتي در سال 5000 موش كوري سر از خاك بيرون آورد، با آرامش پي برد كه:
درختها هنوز درخت اند.
كلاغها هنوز قار قار مي كنند.
سگها هنوز يك پاي عقب شان را بلند مي كنند.
ماهي ها و ستاره ها
خزه ها و درياها
و پشه هاي خاكي
همه به همان شكل گذشته باقي مانده اند.
و گاهي...
گاهي مي شد به انساني برخورد.


........................................
........................................
                                                                      ولفگانگ برشرت


 
comment نظرات ()