سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٢
 

...
« نسيم خنكي كه موهايت را تكان مي دهد، صداي من است. بارها از تو مي گذرد و تو او را نخواهي شناخت...»
كاش مي شد روي همه چيز خط كشيد و فقط نوشت، نوشت و نوشت . مثل گابريل گاريا ماركز.
اگر منهم نويسنده بودم؛ صد سال تنهايي را مي نوشتم...
من هم صد سال است كه تنهايم!  تنهايي مرا به ستوه مي آورد، دلم مي خواهد كه عاشق شوم! ولي نمي توانم. ديگر هرگز عاشق نخواهم شد...
اندوه من از چيست؟ اين اندوه را چه كسي بمن ارزاني داشته است؟ شايد از توفان باشد...
 
 سر كوه بلند...

سر كوهاي بلن ني مي زنم من...

سر كوه بلند آمد سحر باد.
ز توفاني كه مي آمد خبر داد.
درخت و سبزه لرزيدند و لاله
به خاك افتاد و مرغ از چهچه افتاد

سر كوه بلند ابر است و باران.
زمين غرق گل و سبزهي بهاران
گل و سبزه ي بهاران خاك و خشت است
براي آنكه دور افتد ز ياران.

سر كوه بلند آمد آهوي خسته
شكسته دست و پا، غمگين نشسته
شكستِ دست و پا درد است، اما
نه چون درد دلش كز غم شكسته.

سر كوه بلند افتان و خيزان،
چكان خونش از دهان زخم و ريزان،
نمي گويد پلنگِ  پيرِ مغرور
كه پيروز آيد از ره ، يا گريزان


سر كوه بلند آمد عقابي.
نه هيچش ناله اي، نه پيچ و تابي.
نشست و سر به سنگي هشت و جان داد؛
غروبي بود و غمگين آفتابي.

سر كوه بلند از ابر و مهتاب،
گياه و گل گهي بيدار و گه خواب.
اگر خوابند اگر بيدار، گويند
كه هستي سايه ي ابر است درياب.

سر كوه بلند آمد حبيبم.
بهاران بود و دنيا سبز و خرم.
در آن لحظه كه بوسيدم لبش را
نسيم و لاله رقصيدند با هم.
                            م. اميد

 


 
comment نظرات ()