سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۳
 

شعري از زبان يك مادر ...

 

شعري براي تو                      به پسرم كاميار و به اميد روزهاي آينده

 

اين شعر را براي تو ميگويم

در اين غروب تشنه ي تابستان

در نيمه هاي اين ره شوم آغاز

در كهنه  گور اين غم بي پايان

 

اين آخرين ترانه لالايي ست

در پاي گاهواره خواب تو

باشد كه بانگ وحشي اين فرياد

پيچد در آسمان شباب تو

 

بگذار سايه من سرگردان

از سايه تو دور و جدا باشد

روزي به هم رسيم كه گر باشد

كس بين ما نه غير خدا باشد

 

من تكيه داده ام به دري تاريك

پيشاني ام فشرده ز دردم را

مي ساين از اميد به اين در باز

انگشتهاي نازك و سردم را

 

آن داغ ننگ خورده كه ميخنديد

بر طعنه هاي بيهوده من بودم

گفتم كه بانگ هستي خود باشم

اما دريغ ودرد كه "زن" بودم

 

چشمان بيگناه تو چون لغزد

در اين كتاب درهم بي آغاز

عصيان ريشه دار زمانها را

بيني شكفته در هر آواز

 

اينجا ستاره ها همه خاموشند

اينجا فرشته ها همه گريانند

اينجا شكوفه هاي گل مريم

بي قدرتر از خار بيابانند

 

اينجا نشسته بر سر هر راهي

ديو دروغ و نيرنگ و رياكاري

در آسمان تيره نميبينم

نوري ز صبح روشن بيداري  

 

بگذار تا دوباره شود لبريز

چشمان من ز دانه شبنمها

رفتم ز خود كه پرده دراندازم

از چهره پاك حضرت مريمها

 

بگسسته ام ز ساحل خوشنامي

در سينه ام ستاره طوفان است

پرواز شعله ي خشم من

دردا فضاي تيره زندان است

 

من تكيه داده ام به دري تاريك

پيشاني ام فشرده ز دردم را

مي ساين از اميد به اين در باز

انگشتهاي نازك و سردم را

 

با اين گروه زاهد ظاهر ساز

دانم كه اين جدال نه آسان است

شهر من و تو طفلك شيرينم

ديريست كآشيانه شيطان است

 

روزي رسد كه چشم تو با حسرت

لغزد بر اين ترانه دردآلود

جويي مرا درون سخنهايم

گويي به خود كه مادر من او بود...

 

                          فروغ فرخزاد

 

             

روز مادر مبارک...


 
comment نظرات ()