سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۳
 

 طبیعت بی جان
 


   دسته ی کاغذ
   بر میز
   در نخستین نگاه آفتاب


   کتابی مبهم و
   سیگاری خاکستر شده کنار فنجان چای از یادرفته.


   بحثی ممنوع
   در ذهن.


   یک نیمسال دیگر طی شد. چقدر روزها بی حساب میگذرند. بی هیچ درنگی و بی هیچ تاملی. در اندیشه هایم غوطه خوردم و شهریوری دیگر به نیمه رسید. تابستان اینجا کم کم باروبندیلش را میبندد. امروز بار دیگر سردی هوا مرا به یاد پاییز انداخت. صبح هم اولین کاری که کردم جمع کردن برگهای زرد از حیاط بود ...
    بحثی ممنوع در ذهن.



   البته روزها تنها به سرعت سپری نمیشوند؛ سکوت آنها مرا به تنگ می آورد. روزهای ساکت!این روزها اینگونه راه به جایی نخواهند برد. حتی یادداشتهای من نیز ساکتند. بی هیچ نشاط و بی هیچ بحثی. بی هیچ اندیشه ای! دلتنگی و سکوت  من مرا بهت زده میکند. چگونه میتوانم تا این حد ساکت باشم؟ : - O  چگونه میتوانم دردهای طاقت فرسا را بدون هیچ فریادی تحمل کنم؟! چگونه میتوانم از این زندگی لبریز باشم؟!!! [ - (  


...از اینها که بگذریم روزهای  دلگیر ، نفس گیر و  طاقت فرسایی داشتم. کلنجار رفتن با خودم کار آسانی نبوده. از ترس گرفته تا محدودیت. کنار گذاشتن و یا شروع سیاست برام سخت بود.
   درست کردن دندونم هم از یه طرف واقعا اعصابمو به هم ریخته بود. درسته که اغلب دردهای من مثل دندون درد هستند...نه میتونم درستشون کنم و نه میتونم بِکشمشون...



 


 



پاسخ به کامنت سيزدهمميتونيد سوالتونو بپرسين.
 
comment نظرات ()