سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۳
 

   در عریانی سکوت، طعم شب را حس میکرد، دلتنگ وخسته بود، هر چند حس غریبش را بی دلیل میدانست.

   وسعت غصه وی را تا سرتاسر بودنش احاطه کرده بود؛ شایدم شب یا شاید سکوت ،خودشم نمیدونست. از زمزمه های لبانش غبار بغض نمایان بود.

   شبنم فکر گونه هایش را به آرامی نوازش و شوری لبانش را در خلوت آه دو چندان میکرد.

   زندگی را مرگ و مرگ را پایان افسردگی می اندیشید. نا امید و تنها ، افسرده و درمانده ، با من چنین گفت:

   کمکم کن تا از این حال رهایی یابم و ذهنم مملو از شادی کودکانه شود.

   کمکم کن تا باز با عاشقترین غزلها جریان یابم و ظریفترین نیازها را خاطره کنم...

 

  ... از امروز عاشقترین جویبار روی زمین هستم.از امروز با چنان سرعتی روان میشوم تا ثانیه ها را در هم ریزم و به صدای قلبم رسم و از امروز تنها به این میاندیشم که آیا به خوبی عشق ورزیده ام؟ آیا زندگی بی عیب و نقصی را گذرانده ام؟

   پاسخهایم را ارزیابی میکنم و حرکتم را آنطور جهت میدهم تا از این پس پاسخ این پرسش ها را به بهترین وجه فراهم آورم و از فردا آفتاب میشوم و بر تک تک مخلوقاتش عاشقانه میتابم.

آسمانم را میبوسم و زمین را با تمام خوبی و بدیهایش افسانه وار در آغوش میگیرم.

 

                                                                                                        ا. ک 

 

 

 


 
comment نظرات ()