سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۳
 
Bu chiglik chigliga dalgalar,
Bu huzunlu , guzel martilar,
Ruzgara charpip charpip gelip, doluyorlar kalbima...

نمي دانم چرا همه ي راهها به تو ختم ميشوند. هنگامي كه شادم دليل شادي ام بودن توست و هنگامي كه غمناكم دليل غمناكي ام نبودن تو. تو كيستي ، تو چيستي كه اينگونه زندگي مرا به خود بافته اي؟ آيا تو تنها در گذشته ميماني و يا در زمين و آسمان و آب ، روح تو طغيان دارد؟ و آيا اشكهاي من تنها دليل بودن توست؟
آري ... اشكهاي من تنها دليل بودن توست.

روزها به تلخي هر چه تمام تر ميگذرند و من ديگر به اين تلخي عادت كرده ام. اما در ميان اينهمه تلخي ، تنها يك نگاه ، يك دنيا معني و عاطفه ، مرا بر سر پا نگه ميدارد. تنها يك لبخند و تنها يك قلب. تنها يك نفس است كه به من اميد ميبخشد. تنها يك تپش، يك نبض ساده، خون گرم و سرخ را به قلب من فرو ميبرد و مرا هنوز زنده نگه ميدارد. آه كه اگر اين اتفاقات ساده نبود زندگي چقدر غير قابل تحمل ميشد. چه بهانه هاي ساده اي براي خوشبختي من وجود دارد.

يكشنبه 12 مهر جشن مهر داشتيم. 4 ساعت تمام طول كشيد و تنها چيز بدرد بخورش صحبتهاي پر شور آقاي رضايي و ساز آقاي بهشيد بود.


امروز باد عجيبي مي وزيد. گويي زمين و زمان بر سر دشمني ديرينه اي به نزاع برخاسته بودند. تلاطم درياي وجودم را به خاطر آوردم. كنون اين منم كه چون زمين و زمان درگير توفان سختي با خودم هستم، دريغا كه هرگز نديدم كه اين توفان چه آبادي هايي را ويران ميسازد...
مدتهاي مديدي ست كه صحراي عمرم را به اميد يافتن زندگي حقيقي ام عاشقانه مي پيمايم. به گمانم هزاران سال ديگر نيز بايد بپيمايم.
اگر شبي به حقيقت دست يافتم ؛ جنگل شادابي در ميان صحرا خواهد روييد.


 
comment نظرات ()