سکوت تلخ

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من

 
 
نویسنده : Naghooos - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۳
 

 

 

   سلام دوستان. حالتون چطوره؟ اميدوارم خوب باشيد و با سرما مدارا كنيد . من هم بد نيستم . گيرم 15 دي امتحانام شروع ميشه و روزاي بد من دوباره رسيده! ولي ملالي نيست. ديگه به روزاي بد عادت كردم!

   چند روز پيش يكي از خوانندگان محترم « از شهر سرد» بنام آقاي زاهدي  براي من مطلبي ارسال كردند كه مايل بودند براشون اينجا بزارم. ضمن تشكر از ايشون از شما دعوت ميكنم بخونيدش.

 

 

 

بسم الله الذی ذکره تم السرور

 

 

 دوساعت از زندگیم توی ماه رمضان (با دوتا چشم بد بین یا شاید واقع بین)

 

دم دمای افطاربود.ماه رمضونا چهره شهر دگرگون میشه.ترافیک قبل از اذان مغرب سنگینه و نیم ساعت بعد اذان انگار خاک مرده پاشیدی توی شهر.همه عجله دارن برن خونه هاشون.ولی نه!کنار چهار راه یدونه ازاین پسر بچه های آدامس فروش رو دیدم.بی تفاوت وایساده بود.حتما روزه نیست!نه بابا اون اصلا گرسنه نمیشه! آخه آدم نیست (!)

 

بعد از تقاطع یه جمعیت انبوه نظرم رو جلب کرد.صف نانوائی بود. حتما فقها فتوا دادن که " اگه با نون داغ افطار نکنید روزه باطله " . گرچه از این دست احکام توی فقه زیاد داریم.ما شاالله.

البته توی صف نانوائی یه آقای روحانی هم دیدم.عجب ! نون داغ چقدر مهمه! نون داغ با ماه رمضون!

 

راننده تاکسی پرسید " آقا ساعت داری؟" گفتم: "چهاروسی و پنج دیقه". خیلی جدی و کنجکاو که انگار میخوادبه یه موضوع مهم پی ببره دوباره پرسید "سی وچنددیقه؟" گفتم:  "سی وپنج دیقه". بعدپرسید "اذان رو کی میگن ؟ " گفتم:  "پنج و ده دیقه". یه مسافردیگه گفت"نه داداش .پنج و بیست و پنج دیقه میگن" . با خودم گفتم بابا ای والله .چقدر مسلمونن. دیقه اذان رو هم می دونن.

 

یاد معنی اذان افتادم.اذان یعنی چی؟ اذن.اجازه خدا به ما برای اینکه به پیشگاهش بریم.نماز.

اجازه معشوق برای اینکه عاشق باهاش هم صحبت بشه.چی میگی پسر؟! عشق الهی برای موجودات زمینی ؟!  دست کم اجازه یه خالق قدرتمند به مخلوق خودش که هرچی دوس داره توی قالب نماز ازش بخواد. ای بابا! مگه نماز هم اجازه میخواد؟!

 

یاد اون داستان توی مثنوی معنوی افتادم.داستان مرد روستایی و شکار گاوش توسط شیرو...

ما هم مثل اون روستایی شیر رو نمی بینیم و فکر می کنیم اسم خدا رو بردن کار ساده ایه.مگه نماز هم اجازه میخواد.هر وقت حالش رو داشتی بخون نداشتی هم....

خدا که به ما احتیاج نداره ! – شاید هم ما به خدا احتیاج نداریم – رئیس شرکت که نیست. اگه رئیس کارمون داشته باشه شیک و پیک می کنیم کلی هم کیف می کنیم که اجازه داده ببینیمش. هرچی باشه ما بهش احتیاج داریم .ولی خدا کجای زندگیمونه؟روزی  هشت ساعت خواب.هشت ساعت کار.هشت ساعت هم..... چنددقیقه ای هم نماز.....  یاد اون جمله ی  نیچه افتادم که: "خدامرد" .  بیخود نیست  که  مانیفست  پست مدرن  " لیوتار" نیچه  رواندیشمند عصرجدید معرفی کرده . ما که عملا تو زندگیمون  داریم این جمله رو ثابت می کنیم. بازیاد ماه رمضون افتادم. مسافرا هم توی زمان اذان به توافق رسیده بودن.یعنی هرماه اینقدراذان برای مردم مهمه؟

ولی گویا اذان ظهر از این خبرا نیست.یاد یه یه دوستی افتادم که می گفت "ظهرا بگیر بخواب اینجوری اصلا گرسنگی رو نمی فهمی"!!!!

کلافه شده بودم.کم مونده بود توی تاکسی داد بزنم و بگم : خدا زنده اس؟

هرچی بیشتر فکر میکردم حالم بیشتر گرفته میشد. بابا این خدا چقدر صبوره! حوصله موندن توی تاکسی,حوصله رفتن به خونه حتی حوصله افطار کردن رو هم نداشتم.به انقلاب نرسیده بودم که از تاکسی پیاده شدم یاد خونه افتادم.الان چیکار می کنن؟  " زود باش چایی رو دم کن الان اذانو میگه ها.پس چرا...نیومد.گفته بودم عموش واسه افطار میاد,زودتر بیاها "

نمیدونم چرا ماه رمضونا هزینه مصرفی خونه بالا میره.عجب!ماه رمضون پرخرج تره پس چطور یاد فقرا بیافتیم.نمی دونستم بخندم یا گریه کنم .ماه گرسنگی؟!ماه نزدیکی به خدا؟!

یاد پدرم افتادم:"گاو روهم ببندی به درخت گرسنه میمونه".حالا معنی حرفشو می فهمم.

 

بهرحال این ماه باید متفاوت از ماهای دیگه باشه ناسلامتی ماه ضیافت الهیه!!!!معنی ضیافت ام فهمیدیم!

 

رفتم توی پارک نشستم.شیوه زندگی حضرت امیر اومد تو ذهنم.عزیزانش رو گرسنه نگه میداشت ولی به فقرا پشت نمی کرد.در بیش از 80جنگ شرکت داشت وهیچوقت از پا درنیومد.اما وقتی از مرگ فاطمه مطمئن شد به زانو افتاد.مردی که اونقدر به همسرش عشق

می ورزید ,چطور توان بخشیدن اموالش رو داشت درحالی که همسرش گرسنگی رو تحمل میکرد؟

مگه آسمون چقدر براش عزیز بود؟

 

گرسنم بود ازپارک زدم بیرون تایه چیزی بخورم.وارد یه فروشگاه شدم .یه قوطی نظرمو جلب کرد.روش نوشته بود "انجمن مددکاری کودکان بی سرپرست.آدرس و شماره هم داشت.واسه کامل کردن بدبینی هام – الان که نیستن باید سر سفره افطار باشن-  شماره تلفن رو برداشتم و گرفتم.بعداز دوتا زنگ عزیزی جواب داد "سلام بفرمائید"

فهمیدم چرا خدا اینقدر صبوره.

                                                                     21دیماه سال77

                                                                        

    

 

 

 


 
comment نظرات ()