درد من حصار برکه نیست
ماهیانی ست که هرگز فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده...

/ 5 نظر / 6 بازدید
بهمن

سلام ناقوس جان خوبی؟ اسم خیلی جالبی داری... باید هشدار دهنده باشی.. نمی دونم چرا اما یاد کلیسا افتادم... ماهی های ما که اصلا ماهی بودن یادشون رفته فقط تو آب حیاط دارن نه حیات!!! راستی مرسی که به کلبه من هم سر زدی[گل] امیدوارم که هر روز روزت باشد[چشمک] شاد باشی[لبخند]

افشین

سلام. درسته یک جمله نوشتی ولی همین یک جمله هم کافیه تا وادار به تفکرمون بکنه. تفکری که فشار عجیبی بهم میاره!! دلم میگیره و ...... دوستمون بهمن چه خوب نوشتند ! من تمام نوشته هاتونو میخونم. این یعنی اینکه زوز زود بهتون سر میزنم. هم به شما و هم به مهسا خانم گل. امیدوارم موفق، پیروز و سبز باشید [گل]

jobiter

ماهی ها خوب می دانند که عمق حوض خانه ی ما همیشه به اندازه ی دستان گربه ساخته می شود بازم طبق معمول عالی بود ............................................................................................................................................................................................................................................................................[دست][دست][دست][دست][دست][دست]

jobiter

مرا از آن درخت کهنسال بشناس که در همسایه گی ی دیدگانم تنها نشسته ست همیشه بلند است دستم به طرفش اما نمی دانم انگشت شاخه هایش چرا نمی گیرد دستانم را دوباره می پیچم در سا قه هایش برگ وبرش می دهم بهاریش می کنم می نشینم کنارش داغ داغ می بارم شاید آب شود نگاه زمستانی اش

jobiter

نيست در آن نه گياه و نه درخت. غير آواي غرابان، ديگر بسته هر بانگي از اين وادي رخت. *** در پس پرده اي از گرد و غبار نقطه اي لرزد از دور سياه: چشم اگر پيش رود، مي بيند آدمي هست كه مي پويد راه. *** تنش از خستگي افتاده ز كار. بر سر و رويش بنشسته غبار. شده از تشنگي اش خشك گلو. پاي عريانش مجروح ز خار. *** هر قدم پيش رود، پاي افق چشم او بيند دريايي آب. اندكي راه چو مي پيمايد مي كند فكر كه مي بيند خواب