از عاشقان شرزه


آن عاشقان شرزه، كه با شب نزيستند
رفتند و شهر خفته ندانست كيستند
فريادشان تموج شط حياط بود
چون آذرخش در سخن خويش زيستند

مرغان پرگشوده ي توفان كه روز مرگ
دريا و موج و صخره بريشان گريستند

ميگفتي، اي عزيز!: « سترون شده ست خاك.»
اينك ببين برابر چشم تو چيستند:
هر صبح و شب به غارت توفان روند و باز
باز، آخرين شقايق اين باغ نيستند.
  
                                    شفيعي كدكني

/ 10 نظر / 5 بازدید
mili

سلام. احوالت؟ وبلاگت بازم خوبه! موفق باشي

nazi

خاک تشنه است . و شقايق ها که همراه باد مهاجر کوچ کردند و کوچ کردند ... و من و تو که طوفان را به جان خريديم . شايد برگ خشکی از شقايقها بر دامن افتد . که منتظريم سالهاست

محمد

سلام. آره اندوه گاهی تو زندگی لازمه.بعضی وقتها خيلی لازمه اگر اندوه نباشه طعم شادی معلوم نميشه و ارزش پيدا نمی کنه. يعنی خود اندوه هم ارزش داره اما زياد نبايد درونش غرق شد. ممنون که بهم سر زدی. از بابت لينک هم خوشحال میشم .لینک شما رو در وبلاگم قرار میدم توی هر جفتش. موفق باشی.

ali

بهترين چيز رسيدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ـــــــــــــــ سلام به شما دوست عزيز بلاگه قشنگ با مطالب خوبی داری خوشحال ميشم يه سری به من بزنی ونظرت را در باره تبادل لينک و سطح کار من بنويسی دوستار هميشگيه تو علی

محمد

راستی لوگوی من توی وبلاگم هست (Bacteriology ) اگر زحمتش رو بکشی ممنون ميشم.

ماهان

سلرام.شعرهای شفيعی هيشه زيباست وانتخاب شما نيز.وعاشقان هميشه بی نشانند.

مجید

سلام... دقیقا چی اش رو نفهمیدین؟! یا حق!!

مجید

ضمنا من به استاد شفیعی کدکنی ارادت دارم... هزاره دوم آهوی کوهی ایشان رو خوندی؟ یا حق!!

faryad

اولين بار که اين شعر را شنيدم در کنسرت موسيقی بود و با آن گريستم اين شعر احوال آنانی است که شايد هيچگاه نشناختيمشان در کنج تنهايی رفتند و اين شهر ندانست که کیستند خواهرم باز هم به سلیقه ات افرین می گوییم و بر تو درود میفرستم که مانند ما سرگشته این دریای طوفان زده هستی پایدار باش و رزمجو برادرت فریاد البرز