به یاد استاد

حق چای کیمی دریایه آخیب ، یول تاپاجاقدیر

داش آتماغیلان کیمسه اونو دؤندره بیلمـــــز

دونیاده قارانلیقلار اگـــــر جمع اولا با هـــم

بیر خیرداجا شمعین ایشیغین ، سؤندوره بیلمز


شعری از مفتون امینی

به یاد محمد نصرتی؛امید و خاطره و شعر

/ 8 نظر / 15 بازدید
بهمن

سلام ماشالا بزنم به تخته چه زود به روز می کنی!!! هر چی زور زدم نتونستم بخونمش!!! آخه ترکی نبلدم[ناراحت] شاد باشی[لبخند]

jobiter

دلم تنگ برای گریه کردن کجاست مادر کجاس گهواره ی من همون گهواره ایی که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست همون جایی که شاهزاده ی قصه همیشه دختر فقیر می خواست همون شهری که قد خود من بود از این دنیا ولی خیلی بزرگ تر نه ترس سایه بود و نه وحشت باد نه من گم می شدم نه یک کبوتر دلم تنگ برای گریه کردن کجاست مادر کجاس گهواره ی من نگو بزرگ شدم ، نگو که تلخه نگو گریه دیگه به من نمی یاد بیا منو ببر نوازشم کن دلم آغوش بی دغدغه می خواد تو این بستر پاییزی مسموم که هر چه نفس ، بریده نمی دونه کسی که چه سخت موندن مثل برگ روی شاخه ی تکیده دلم تنگ برای گریه کردن کجاست مادر کجاس گهواره ی من ببین شکوفه دل بستگیها م چقدر آسون تو ذهن باد میمیره کجاس اون دست روحانی معجز بگو بیاد دستمو بگیره کجاس مریم نا جی ، مریم پاک چرا به یاد این شکسته تن نیست ؟ چرا دامن سبزش ، چتر من نیست ؟ دلم تنگ برای گریه کردن کجاست مادر کجاس گهواره ی من

سروناز

سلام وبلاگتون واقعا زيباست براتون ارزوي بهترينها رو دارم موفق وشاد باشي به من هم سر بزني خوشحالم ميكني[گل]

بهمن

از دوباره سلام من یادم رفته بود که یه دوست مترجم دارم!!! برام ترجمش کرد!!! خیلی زیبا بود... حق....رود...سنگ...شمع...روشنی...تاریکی... حق این روزها زیاد بوی نا گرفته....[ناراحت] شاد باشی[لبخند]

مهشید

این عکس رزاست؟ چقدر بزرگ شده ماشاالله[لبخند] خدا حفظش کنه[ماچ]

آزاده

در زندگی آنچه زود از دست می رود خود زندگيست . از اين روزها فقط خاطراتی باقی می ماند، خاطراتی که در سرنوشتمان فقط گاهگاهی تصوير تاريک و روشن اين دوران را نمايان ميکند و هر زمان که می گذرد برگی از صفحه خاطرات کنده و به پيمانه عمر اندکی افزوده می شود . پیشم بیا[گل]

jobiter

من که گویم که تو گفتی همه ی زندگی فردا را ...

تقدیم به تمام عاشقان بهار

این کهکشان، از من می آغازد به تو می انجامد. شکوفه به شکوفه فرامی‌بالم تا تو... این هستی با یک شکوفه پا می‌شود در باغِ کهکشانها وامی شود گویا، بویا، جویا! این کهکشان با آن همه خدایانِ برهم چنبره بسته‌اش، و با این اهوره مزدای خردمندش، با آن همه فرشته‌ی بی‌سرنوشت و این ایزدمهر نیکوسرشت