مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
نيست يكدم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شكند
نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم او آورم اين قوم بجان باخته را بلكه خبر

در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند
نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند

دستها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار بهم ريخته شان
بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در, مي گويد با خود:
غم اين خقته ي چند
خواب در چشم ترم مي شكند.
                                نيما

/ 1 نظر / 2 بازدید
abouzar

سلام خانم حالت چطوره وبلاگ شما جالبه و خوندنی ولی سعی کن نوشته های خودت رو بيشتر بنويسی اميدوارم موفق باشی