مارگوت بيکل

میلاد یکی کودک

شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر به زندگی آغاز میکند

با شادی و اندکی درد

روزانه به گونه ئی نمایان برمی بالد

بدان ماند

که نادره ی نخستین است

و نادره ی آخرین!

/ 3 نظر / 7 بازدید
jobiter

سلام لطفا ايميلتان را جک کنيدددددددددددد

یادش به خیر عهد جوانی که تا سحر با ماه می نشستم از خواب بی خبر کنون که می دمد سحر از سوی خاوران بینم شبم گذشته ز مهتاب بی خبر ... این سان که خواب غفلتم از راه می برد ترسم که بگذرد ز سرم آب بی خبر ...

احسان کاتب

شعر خیلی قشنگی بود اینم یکی دیگه از شعرای خانم بیکل که من دوسش دارم. همچون پرنده که با شکوه به پرواز در می آيد بال می گشايد وپرواز کنان می گذرد می چرخد وآرام بر هوا می لغزد آدمی را نيز هوای پرواز در سر است تا دور شود راهش را بيابد و در آرامش به جستجو پردازد همچون پرنده که بر زمين مينشيند بال جمع ميکند دانه بر ميچيند به تور صياد ودام خطر می افتد آدمی نيز باز ميگردد آماده تا خود را به زندگی و تقدير خويش سپارد.