من آخرین کس ام بر سر راه تو
آخرین بهار ، آخرین برف
آخرین نبرد برای نمردن

و اینک ماییم
فروتر و برتر از همیشه...

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژوپیتر

مشكل اساسی دنیای امروز اینست كه افراد نادان لبریز از اطمینان و اعتماد به نفس و افراد هوشمند پر از شك و تردید هستند.

ژوپیتر

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی تو با اسب سفید مهربونی اومدی تو از دشت های دور وجاده های پر غبار برای هم صدایی هم زبونی اومدی تو از راه می رسی ،‌ پر از گرد و غبار تمومه انتظار ، می اید همرات بهار چه خوبه دیدنت ، چه خوبه موندنت چه خوبه پک کنم ، غبار رو از تنت غریب آشنا ، دوست دارم بیا منو همرات ببر ، به شهر قصه ها بیگر دست منو ، تو او دستا چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم بمونم منتظر تا برگردی پیشم تو زندونم با تو ، من آزادام

ژوپیتر

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد و سخت خارا زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار همه ی عشق من و تو قصه هست قصه ی دیدار ، آه همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو با همین تلخی گذشته شب و روزهای من و تو راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده تنها پیوند من و تو دست مهربون باده ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم می میریم ، آه کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم توی یم دنیای دیگه دستای همو بگیریم شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه

ژوپیتر

عشق لالایی بارون تو شباس نم نم بارون پشت شیشه هاس لحظه ی شبنم و برگ گل یاس لحظه ی رهایی پرنده هاس تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت منو فریاد می زنی تو خود عشقی که شوق موندنی غم تلخ و گنگ شعرای منی وقتی دنیا درد بی حرفی داره تویی که فریاد دردای منی تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت منو فریاد می زنی دستای تو خورشید و نشون می دن چشمای بستمو بیدار می کنن صدای بال پرنده رو لبات تو گوشام دوباره تکرار می کنن زندگی وقتی که بیزاری باشه روز و شب هاش همه تکراری باشه شاید عشق برای بعضی عاشقا لحظه ی بزرگ بیداری باشه عشق لالایی بارون تو شباس نم نم بارون پشت شیشه هاس لحظه ی عزیز با تو بودنه آخرین پناه موندن منه تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت منو فریاد می زنی

ژوپیتر

آدم خیلی حقیره بازیچه ی تقدیره پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره حتی خود تولد آغاز راه مرگه حدیث عمر و آدم حدیث باد و برگه آغاز یک سفر بود وقتی نفس کشیدیم با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دویدیم تو این قمار کوتاه نبرده هستی باختیم تا خنده رو ببینیم از گریه اینه ساختیم آدم خیلی حقیره بازیچه ی تقدیره پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره فرصت همین امروزه برای عاشق بودن فردا می پرسیم از هم غریبه ای یا دشمن ای آشنای امروز عشق منو باور کن فردا غریبه هستی امروز و با من سر کن تولد هر قصه یک جاده ی کوتاهه اول و آخر مرگه بودن میون راهه اگر چه عاجزانه تسلیم سرنوشتیم با هم بیا بمیریم شاید یک روز برگشتیم آدم خیلی حقیره بازیچه ی تقدیره گل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره

ژوپیتر

http://www.avayeazad.com/ardalan_sarfaraz/list.htm

ژوپیتر

سلام ببخشید زیاد نظر می دم شعرهای زیر از اردلان سرافراز بود خیلی مدت بود که دنبال شاعرشون بودم حالا وبلاگ کل شعراشو ÷یدا کردم گفتم شما رو هم تو جریان بزارم حتما سر بزنید خیلی شعرای عالی داره ... مخصوصا که دو پنجره اش مهشره ...

ناقوس

عشق چون شهرهایی ست که دوست میدارم

ژوپیتر

غریب تر از پاییز ماهی می شناسی ؟ چقدر غریب شده ام؟ زندگی را بی آن که ببینم می شمارم و روزها را بی آن که ببینم شب می کنم خدایا در روزگاری مرا آفریدی که خنجر دوست بهترین یادگاری رفیقان است و من سینه ام پر از یادگاری ... به ما هم سر بزنید جای دوری نمی رود؟!

ژوپیتر

http://gahilabkhand.blogfa.com/ وبلاگ محمد عزیز و خانمش خیلی خوشحالم که هنوز بچه های انجمن فریاد می زنند هر چند این فریاد در زیر آب باشد... به امید روزهای بهتر...